• از حال و روز بچک
  • من از تو حرف می‌زنم

    donya

    دقیقا چهل روز است کوچکِ ریزه‌ی من راه می‌رود. بیستم مرداد، نیمه‌شب مهمان‌هایمان در را بستند و رفتند و بچک شروع کرد راه رفتن. مهمان‌هایمان جانِ دل و عزیز بودند و از سر شب آن‌قدر گفته بودیم و خندیده بودیم و امیرحسین برایمان سه‌تار زده بود و خوانده بود که من یکی به طرب آمده […]

  • از حال و روز بچک
  • مادری، نَقلیِ استمراری است*

    hug

    تمام شد رفت. بچک خودش را از شیر گرفت. یک هفته است شیر را گذاشته کنار و غم عالم را به دلم نشانده است. از عید نوروز به این‌طرف، یعنی دقیقا از نُه ماهگی به بعد، یکهویی و بی‌دلیل، علاقه‌ی کمتری به شیر من نشان می‌داد. دوست داشت بیشتر غذای جامدِ آدم‌بزرگی بخورد. اولش که […]

  • از حال و روز بچک
  • دوش بیماری چشم تو ببُرد از دستم*

    sick baby

    اولین روز سی‌وپنج سالگی، آن‌قدر بی‌رمق و بی‌جانم که حد ندارد. از صبح یک دنیا ملافه‌ی جیشی شسته‌ام و فین دماغ جمع کرده‌ام و غصه‌ی بچه‌ی کوچک را خورده‌ام. دیروز، ‌شمع تولدم را توی مطب دکتر فوت کردم. بچک وقت واکسن داشت و ازقضا روز قبل واکسن یکهو فین‌فینش راه افتاد. واکسنش هیچ ربطی به […]

  • از حال و روز بچک
  • دنیای این روزای من

    cat

    صبح، در را باز کردم و دیدم بچک نشسته توی صندلی غذایش و دارد بهم می‌خندد. بدوبدو رفته بودم بیرون و با یک دنیا شوید برگشته بودم خانه. تلویزیون روشن بود و قرار بود امروز وزرا رای اعتماد بگیرند. علی گفت بچک خوب صبحانه نخورده: «نون‌پنیر که نخورد. دوتا بیسکویت مادر سق زد فقط. من […]

  • از حال و روز بچک
  • از روی تو ماه آسمان را، شرم آمد و شد هلال،‌ باریک*

    little prince

    صبح که بچک بیدار شد، تازه داشتم لیوان نسکافه‌ام را هم می‌زدم. سرم توی کلمه‌ها بود و تندتند می‌نوشتم. می‌خواستم اولین قُلپ را هورت بکشم که بچه‌ی کوچکم پا شد نشست. خواب‌آلود این‌طرف و آن‌طرف را پایید، دست انداخت کنار بالشش، پستانکش را برداشت و گذاشت توی دهانش و شروع کرد ملچ مولوچ کردن. مثل […]

  • از حال و روز مامان بچک
  • چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم

    playing3

    مادری به بزنگاهش رسیده است. دیگر نمی‌شود بچک را با مَم و پستانک و به‌به گول زد و یک جا نشاند. مدام دنبالش می‌دوم. مدام بازی می‌خواهد و هنوز سنش قدری نشده که خودش بتواند تنهایی بازی کند، برای همین صبح تا شب دارد از سر و کولم بالا می‌رود. مدتی پیش، دیدم دارم کم […]

  • از حال و روز بچک
  • سپیددندان

    5

    دندان‌های بچه‌شیر درآمد و من این‌قدر از هیجان به تخت سینه‌ام کوبیدم و قربان‌صدقه‌ی دندان‌های قد دانه‌برنجش رفتم که جانم درآمد. درست در یک‌سال و یازده‌روزگی، بچک سرخوش‌مان کرد. دو سه شب بود که خیلی بد می‌خوابید. یا خوابش نمی‌برد، یا وقتی می‌خوابید، یکهو با جیغ از خواب می‌پرید و گلوله‌گلوله اشک می‌ریخت و ناله […]

  • از حال و روز بچک
  • زاییدَه زاییدَه چَه بچَه‌ای زاییدَه

    2

    مراسم تولد بچک به خوبی و خوشی تمام شد. دوتا خانواده‌هایمان را دعوت کرده بودیم و سرجمع با بچه‌های کوچک هجده نفر می‌شدیم. چنان دقیق برنامه‌ریزی کرده بودم و فکر همه‌چیز را کرده بودم که انگار عروسی پسر ارباب‌والا است. واقعا هم حس می‌کردم مادر دامادم. موقعی که کیک را بریدیم و شمع را فوت […]

  • از حال و روز مامان بچک
  • بگیر بخواب خسته‌ای

    33

    وسط تابستان به خواب زمستانی رفتم. با دبدبه و کبکبه، از یک ماه پیش برای تولد بچک دورخیز کردم. لیست مهمان نوشتم، هزارویک قلم اطعمه و اشربه ردیف کردم روی کاغذ و برنامه ریختم که چی بپزم و چی بپوشیم و کیک چه شکلی باشد و کجای خانه میز تولد را بگذاریم و کجا بادکنک […]

  • از حال و روز بچک
  • سلام خرمگس

    moon3

    همین حالا، عرق‌ریزان و نفس‌زنان از اتاق آمدم بیرون. شب‌ها با بچک کُشتی می‌گیرم. نفسم را بند می‌آورد تا بخوابد. عین بچگی‌های خودم، و حتی همین حالای خودم، کلاغ‌بازی درمی‌آورَد. خوابش می‌آید، اما عین کلاغ این‌ور و آن‌ور را می‌پاید و مقاومت الکی می‌کند و نمی‌خوابد. در این ماه‌های اخیر، هر راهی که به فکرم […]