• از حال و روز بچک
  • مثل نسیم بهاری

    0a5bb85bafff50108864bd4335404c67

    چند روز پیش نشستم مفصل فین‌فین کردم. علی گفت: «چرا گریه می‌کنی؟» گفتم: «از کجا بدانم بچه دوستم دارد؟ اصلا دوستم دارد؟» حس می‌کردم بچه به‌سرعت توی بغل علی یا مامانم آرام می‌شود، اما توی بغل من طول می‌کشد تا آرام بگیرد. علی گفت دیوانه نباشم و هیچ‌کس توی دنیا مثل من نمی‌تواند مایه‌ی آرامش […]

  • از حال و روز بچک
  • به قناری کوچکی دل بسته بود

    9324f87940f2a144fbd99d7a210db710

    چهار پنج روز اول مسیحا فک و چانه‌ی ضعیف و کوچکی داشت و درست و حسابی نمی‌توانست شیر بخورد و مدام باید کمکش می‌کردم. وقتی داشت شیر می‌خورد، یکهو خوابش می‌برد و نمی‌توانستم بفهمم خواب است یا ضعف کرده و غش کرده. اولش مدام فکر می‌کردم غش کرده. دو سه بار هم زدم زیر گریه. […]

  • از حال و روز بچک
  • بستنی بر هر درد بی‌درمان دواست

    379376dba0dff79f244907b63f471818

    دوشنبه، مامانم گفت می‌خواهد برگردد خانه‌شان. حس می‌کردم بزرگ‌ترین غم عالم سر جگرم است. هم‌زمان چند جور حس داشتم: بدبختی، غم، یاس، عجز و ناتوانی، بیهودگی، پیری. می‌دانستم همه‌اش زیر سر حضرت هورمون است و همه‌ی این‌ها بهانه است. هی توی ذهنم لحظه‌ی رفتن مامانم را تجسم می‌کردم و فکر می‌کردم به محض این‌که در […]

  • از حال و روز بابای بچک
  • لب تُنگ ماهی

    e1677d246fcf4cdbcb227e5b693caec0

    مامانم می‌گفت دیگر می‌خواهد برود خانه‌شان. مدام بهم می‌گفت خودم بچه را عوض کنم و کمی یاد بگیرم. می‌گفت گهواره‌ی بچه را ببریم توی اتاق‌مان و پسرک را پیش‌مان بخوابانیم، بلکه بچه به ما و ما به بچه عادت کند و عادت کنیم. توی یک هفته‌ی بعد از ترخیص، بچه توی گهواره‌اش می‌خوابید. اما گهواره‌اش […]

  • از حال و روز بابای بچک
  • به شانست نناز که به جیشی بنده

    b981078e919d45ff46069db9da976265

    یکشنبه صبح، خانم دکتر از سفر برگشته بود و قرار بود برای ده روزگی مسیحا برویم پیشش. باز هم با مامان علی رفتیم. پشت مطب دکتر پر از بچه‌های جزقل‌پزقل بود. مسیحا از همه‌شان کوچک‌تر بود. بچه‌های کوچک اغلب با یکی از والدین‌شان آمده بودند. فقط ما سه‌تایی بودیم که با بوق و کرنا بچه‌ی […]

  • از حال و روز بچک
  • تجربه‌ی دکتر رفتن برای اولین بار

    4cdf2e841105b7d86f2da13b83796ec4

    دکتر بردن و آوردن بچه‌ی کوچک مصیبت است. به‌خصوص در روزهای اول پس از تولد که آدم خودش جان ندارد، غمگین است و بچه هم کوچک و ضعیف و لاغرو. وقتی از بیمارستان ترخیص شدیم، گفتند زردی مسیحا چندان بالا نیست، اما خوب است که چند روز بعد دوباره برای کنترل ببریمش دکتر. از روز […]

  • از حال و روز بچک
  • تمام حس‌های بیخودی‌ام

    2e13dae3a6df9604ae4f68b30771dcbc

    پنجمین روز تولد مسیحا بود و بچک از صبح تا شب بی‌قراری می‌کرد و نق می‌زد. تندتند شیرش می‌دادم و عوضش می‌کردیم، اما آرام نمی‌شد. مامانم کنارمان بود و اگر کمکش نبود، من نمی‌توانستم جُم بخورم. حداقل تصوری که از خودم داشتم، تصویری مخدوش بود. تصویر آدمی که نمی‌تواند ماتحت بچه را بشوید و برچسب […]

  • از حال و روز بچک
  • شیرشو دادن هندستون

    0cf85e7a93fd3fb37fe76efa22a6b7d8

    آدم‌ها درباره‌ی شیر مادر حرف‌های عجیب و غریب و بامزه‌ای می‌زنند. چیزی که در حرف‌هایشان مشترک است، این است که با شیر مادر و سینه‌ی او به مثابه پدیده‌ای فرازمینی برخورد می‌کنند؛ اتفاقی ماورایی. آدم‌های دور و برم و حتی آدم‌های دور و نزدیک چند دسته‌اند. الف. آدم‌هایی که می‌گویند اگر از شیرت بد بگویی، […]

  • از حال و روز بچک
  • آه ای پروژسترون گور‌به‌گور شده

    12

    اولین شبی که به خانه آمدم، آن‌قدر بهم سخت گذشت که با خاطره‌اش هم کهیر می‌زنم. من داغ بودم و شُرشُر عرق می‌ریختم. پنج دقیقه چرت می‌زدم و یک ساعت بچه زیر سینه بود و شیر نمی‌خورد. بلد نبود مِک بزند. مامان خودم و مامان علی هر دو پیش‌مان بودند. همگی حواس‌شان به من و […]

  • از حال و روز بچک
  • مگر من می‌توانم؟

    663139bbf3b353ec3ad2bf2886e0d71d

    همیشه فکر می‌کردم شیر دادن به یک بچه‌ی کوچک کار ساده و راحتی است. توی دوره‌ی بارداری، یک بار خواب دیدم دارم بچه‌ام را شیر می‌دهم. حس عجیب و توام با لذتی بود. بچه‌ی کوچک ملچ‌مولوچ می‌کرد و من از خودم راضی بودم. توی کلاس‌های بارداری بیمارستان درباره‌ی شیر و شیردهی خیلی حرف می‌زدیم. همیشه […]