وقتی چشمات پر خوابه

a7b615b56c72d212f851658e2b5ebd2e

همیشه فکر می‌کردم اولین لالایی‌ای که برای بچک می‌خوانم، یک‌چیز عجیب و غریب و خاص است. بارها فکر و خیال کرده بودم که بچه آهنگ مخصوص به خودش را داشته باشد. اما سر بزنگاه، اولین چیزی که به زبانم آمد که برایش بخوانم، آهنگ خودم بود.

موقع ترخیص از بیمارستان، تنها توی لابی بیمارستان تهران‌کلینیک نشسته بودم. علی رفته بود ماشین را از پارکینگ بیاورد جلوی در، مامانم هم برگشته بود توی بخش که وسایلش را بردارد و بیاورد. اولین مواجهه‌ام با بچه بود. اولین بار بود باهاش تنها مانده بودم. راستش، ترسیده بودم. کوچک و لیز بود و می‌ترسیدم سُر بخورد. تا دو روز پیش توی دلم بود و حالا داده بودند دستم که بگیرش، بچه‌ی خودته.

بچه‌ی خودم آرام گرفته بود و بغض دست از سر من برنمی‌داشت. سرو‌کله‌ی بغض لامصب خیلی زود پیدا شده بود. افسردگی پس از زایمان زود آمده بود. از بچه می‌ترسیدم. زل زده بودم بهش و دماغم را فین‌فین‌کنان می‌کشیدم بالا. مسیحا گوشه‌ی لبش را ورچید. دماغش چین افتاد و انگار می‌خواست بزند زیر گریه. بخیه‌هایم تیر می‌کشید و قلبم تاپ‌تاپ می‌زد. زیرچشمی نگاهی کردم، دیدم کارمند حسابداری و نگهبان آسانسور دارند با ذوق نگاهم می‌کنند. بغض بچه داشت گُل می‌کرد. اگر صدایش درمی‌آمد، چه‌کار می‌کردم؟

یکهو آن اتفاق افتاد. بچک زد زیر گریه. غریزه‌ام می‌گفت آرام‌آرام تکانش بدهم، مثل عروسک‌بازی بچگی‌هایم. تکانش دادم، گریه می‌کرد. قرمز شده بود و چانه‌ی ضعیفش می‌لرزید. دست و پایم را گم کرده بودم و می‌لرزیدم. شروع کردم به خواندن. اولین چیزی که به ذهنم رسیده بود، لالایی بچگانه نبود، شعر کودک نبود. شعر خودم بود. «گل گلدون من شکسته در باد، تو بیا تا دلم نکرده فریاد…» پیش‌ترها، چند باری هم در دوران بارداری توی خانه و حمام حتی، همین را برای بچه خوانده بودم. تا صدایم اوج گرفت، بچه‌ی کوچک آرام گرفت. خل شده بودم. از شدت هیجان و فشار و اضطراب و استیصال، خودم با لالایی‌ام گریه می‌کردم. گل شب‌بو دیگه شب بو نمی‌ده، های‌های‌های، هق‌هق‌هق.

آن‌وسط یک یاروی بی‌فکر و بی‌خیالی آمد نشست پیشم. خانومه حدودا چهل سالش بود. دید دارم لالایی می‌خوانم، هی صدایم را قطع می‌کرد و می‌پرید وسط و سین‌جیمم می‌کرد: «این‌جا زایمان کرده‌اید؟»

  • بله. کی گل شب‌بو رو از شاخه چیده؟
  • راضی بودید؟
  • بله. گوشه‌ی آسمون…
  • هزینه‌‌تون چند شد؟
  • فلان‌قدر. من مث تاریکی تو مثل مهتاب…
  • حالا بچه رو می‌خواستید اصلا؟
  • بله خانم، بله. می‌خواستیم. گل گلدون من، ماه ایوون من…
  • آخه می‌دونید چیه؟ من نمی‌خوام اصلا. نمی‌دونم با بچه‌ها باید چی‌کار کرد کلا. بچه دوست ندارم. نچ‌نچ‌نچ. [نگاه عاقل‌اندرسفیهی به من و بچه کرد.]
  • وقتی چشمات هم می‌آد، دو ستاره کم می‌آد، می‌سوزه شقایق از داغ… [پشتم را کردم بهش. بی‌خداحافظی و بی‌حرف گذاشت رفت.]

 

لالایی خاص بچه‌، گل گلدون شد.

پاسخ دهید