آه ای پروژسترون گور‌به‌گور شده

12

اولین شبی که به خانه آمدم، آن‌قدر بهم سخت گذشت که با خاطره‌اش هم کهیر می‌زنم.

من داغ بودم و شُرشُر عرق می‌ریختم. پنج دقیقه چرت می‌زدم و یک ساعت بچه زیر سینه بود و شیر نمی‌خورد. بلد نبود مِک بزند. مامان خودم و مامان علی هر دو پیش‌مان بودند. همگی حواس‌شان به من و بچه بود. هنوز ماه رمضان بود و غیر از من همه روزه می‌گرفتند.

نیمه‌شب، وسط هاگیر واگیر بغض من و گریه‌های بی‌وقفه‌ی بچه، برق کل محل‌مان رفت. یک‌آن دنیا آوار شد روی سرم. لامصب، چه وقت برق رفتن بود؟ حالا چه خاکی بریزم توی سرم؟ بدون کولر، بدون چراغ، بدون روشنایی، بدون هوا، بدون نفس، بدون اکسیژن.

من فوبیای محیط بسته و تنگ و تاریک دارم. تا برق رفت، حس کردم توی کانال کولر گیر کرده‌ام. شروع کردم زار زدن. هق‌هق می‌کردم و می‌گفتم لباس بپوشیم و برویم توی کوچه. علی و مامان‌ها چراغ‌قوه‌های گوشی‌شان را روشن کردند و نور تاباندند توی سر و کله‌ام. مثل کارگرهای معدن شده بودم. نور توی چشم‌هایم بود و هوا نداشتم. مامان‌ها بادم می‌زدند و من کولی‌بازی درمی‌آوردم. کولی‌بازی‌ای که دست خودم نبود. دل‌پیچه گرفته بودم و وسط گریه هی می‌گفتم چقدر بچه‌داری سخت است. در آن لحظه‌های روحانی، بچک خواب بود و صدایش درنمی‌آمد. مطمئن بودم اگر بیدار می‌شد و جیغ می‌کشید و شیر می‌خواست، سینه‌چاک و گیسوافشان و پابرهنه می‌پریدم وسط کوچه و برای همیشه فرار می‌کردم.

فرار نکردم. جان کندم تا برق آمد و علی و مامان‌ها سحری خوردند و آفتاب زد.

پاسخ دهید