مگر من می‌توانم؟

663139bbf3b353ec3ad2bf2886e0d71d

همیشه فکر می‌کردم شیر دادن به یک بچه‌ی کوچک کار ساده و راحتی است. توی دوره‌ی بارداری، یک بار خواب دیدم دارم بچه‌ام را شیر می‌دهم. حس عجیب و توام با لذتی بود. بچه‌ی کوچک ملچ‌مولوچ می‌کرد و من از خودم راضی بودم.

توی کلاس‌های بارداری بیمارستان درباره‌ی شیر و شیردهی خیلی حرف می‌زدیم. همیشه دلم می‌خواست خودم به بچه‌ام شیر بدهم. توی خرید سیسمونی، یک شیردوش دستی کوچک هم خریدم، برای مواقعی که خانه نیستم. می‌خواستم حتی اگر خانه نباشم، شیر برای بچک آماده باشد.

باید واقع‌بین باشم و بگویم نه‌تنها اولین شیر دادن، بلکه شیر دادن تا یک هفته‌ی اول با لذت و رضایت نبود. من درد می‌کشیدم و بچه جیغ می‌کشید. احساس می‌کردم از درد نزدیک است قالب تهی کنم. بچه هم گرسنه بود و یک‌بند فریاد می‌زد. من از تصور گرسنگی بچه گریه می‌کردم و دو تایی با هم هق‌هق می‌کردیم.

توی بیمارستان اوضاع بهتر بود. پرستارها و سرپرستارها و بهیارها شیفت‌به‌شیفت می‌رفتند و می‌آمدند و سعی می‌کردند بین من و بچه صلح و صفا برقرار کنند. بچه مثل جوجه‌ی کوچکی بود که دهانش نیم‌متر باز مانده بود و چشم‌هایش بسته بود و نوکش را توی هوا می‌چرخاند و دنبال غذا می‌گشت. پرستارها هرکدام روش اختصاصی خودشان را داشتند. بعضی‌هایشان بهتر آموزش می‌دادند و بعضی‌هایشان روش پرستار قبلی را چندان قبول نداشتند. برایمان فیلم آموزشی هم توی اتاق فیلم بیمارستان گذاشتند. من و فائزه، دختر تخت کناری‌ام که از قضا با هم به کلاس‌های بارداری بیمارستان می‌آمدیم، بچه‌هایمان را گذاشتیم توی اتاق پیش مامانِ فائزه و رفتیم فیلم شیردهی ببینیم. من قلپ‌قلپ قطره‌ی شیرافزایی را که سمانه برایم ریخته بود توی یک لیوان آب، سر می‌کشیدم، به هوای این‌که شیر زیاد شود و بچه گرسنه نماند.

قطره‌ی شیرافزا یک قطره‌ی گیاهی است. تویش زیره‌ی سیاه، شوید، شنبلیله و رازیانه دارد و بوی پستوی خانه‌ی خانم‌بزرگ را می‌دهد. توی کلاس بارداری به‌مان گفته بودند تاثیرگذاری قطره‌ی شیرافزا توهم و خیال است. اما پرستارهای همان بیمارستان گفتند بخور، بی‌ضرر است. ازقضا نه‌تنها بی‌ضرر، بلکه برای من مفید هم بود.

اسم شیر روزهای اول آغوز است. آغوز کم، غلیظ و مفید است. همان اندازه‌ی کمش هم بچه را سیر می‌کند. معده‌ی بچه‌های کوچک اندازه‌ی یک گردو است. بچه‌ها تندتند مِک می‌زنند و تندتند خسته می‌شوند و تندتند خواب‌شان می‌برد.

الان که این‌ها را می‌نویسم، سه هفته‌ای گذشته است. اگر سه هفته پیش کسی بهم می‌گفت تو هم می‌توانی شیر بدهی و بچه‌ات را سیر کنی، از حجم غصه و استیصال و ناامیدی می‌زدم زیر گریه. ترجیع‌بند حرف‌های آدم بعد از زایمان این است: «من نمی‌توانم.»

1دیدگاه

  1. […] تصور گرسنه ماندنش هق‌هق می‌کردم. وقتی توی بیمارستان بلد نبود مک بزند و پرستارها و ماماها یکی‌یکی سراغم می‌آمدند و […]

پاسخ دهید