تمام حس‌های بیخودی‌ام

2e13dae3a6df9604ae4f68b30771dcbc

پنجمین روز تولد مسیحا بود و بچک از صبح تا شب بی‌قراری می‌کرد و نق می‌زد. تندتند شیرش می‌دادم و عوضش می‌کردیم، اما آرام نمی‌شد. مامانم کنارمان بود و اگر کمکش نبود، من نمی‌توانستم جُم بخورم. حداقل تصوری که از خودم داشتم، تصویری مخدوش بود. تصویر آدمی که نمی‌تواند ماتحت بچه را بشوید و برچسب پمپرز را به هم برساند.

ساعت ده شب بود. مامانم داشت بچک را عوض می‌کرد و من و علی ایستاده بودیم بالای سر بچه. بچه نق و نوق می‌کرد و ما می‌خواستیم دلقک‌بازی دربیاوریم و آرامَش کنیم. آرام نمی‌شد. یکهو جلوی چشم‌هایمان بند نافش فتیله‌پیچ شد و کنده شد افتاد. گریه‌ی بچه اوج گرفت و من باهاش اشکم دَم مشکم شد.

نگران بودم درد داشته باشد. سرچ کردم و از یکی دو تا دوست خوش‌فکر و مطلع پرسیدم. می‌گفتند درد ندارد، ولی بچه هنوز ناآرام بود. مامان ایده‌ی خوبی داشت. می‌گفت آخرین پیوند بچه با دنیای جنینی‌اش قطع شده است؛ شاید برای همین بی‌تاب است. سوژه را دست گرفتم. دیدم حس من هم همین است. به زینب، دوست خوش‌فکرم مسیج زدم که حسم این‌جوری می‌گوید. گفت تمام حس‌های مادرانه‌ات را جدی بگیر که درست می‌گویند.

آخرین پیوند بچه با دنیای جنینی‌اش قطع شده بود. توی چشم‌هایش زل زده بودم و باورم نمی‌شد بعد از نُه ماه تمام، حالا دیگر همه‌ی وجودش زمینی است. بعدها این حس کوچکم را به چند تا از دوست و آشناها که گفتم، مسخره‌ام کردند. یکی‌شان گفت تو خُلی، چه فکرها که نمی‌کنی. یکی دیگر گفت بیخودی شاعرانه‌اش نکن.

گاهی با خودم کلنجار می‌روم که بعضی حس‌هایم را به دیگران نگویم، اما ور خوش‌خیالم می‌گوید با بیخودی شاعرانه‌ کردن زندگی، دنیا دنیای بهتری می‌شود کمی.

پاسخ دهید