به شانست نناز که به جیشی بنده

b981078e919d45ff46069db9da976265

یکشنبه صبح، خانم دکتر از سفر برگشته بود و قرار بود برای ده روزگی مسیحا برویم پیشش. باز هم با مامان علی رفتیم. پشت مطب دکتر پر از بچه‌های جزقل‌پزقل بود. مسیحا از همه‌شان کوچک‌تر بود. بچه‌های کوچک اغلب با یکی از والدین‌شان آمده بودند. فقط ما سه‌تایی بودیم که با بوق و کرنا بچه‌ی کوچک را آورده بودیم چکاپ.

بچه‌ها را با حسرت و حیرت نگاه می‌کردم، که یعنی کی می‌شود این بچه‌ی کوچک ما هم بزرگ شود و این‌قدر گریه نکند و درد نکشد؟ دکتر معاینه‌اش کرد و گفت هنوز درصدی زردی خفیف دارد و باید ازش آزمایش خون و ادرار گرفته شود. دوباره تنم لرزید. توی آزمایشگاه بیمارستان، بچه را خواباندند و دو نفر مسئول آزمایشگاه دست‌هایش را گرفتند و ازش خون گرفتند. بچک بیمارستان را گذاشته بود روی سرش و چانه‌اش می‌لرزید. من کمی عقب‌تر ایستاده بودم و از بغض گوشه‌ی لبم را می‌جویدم. گریه‌اش بند نمی‌آمد. باید بهش شیر می‌دادم.

توی این سه هفته‌ای که از تولد بچه‌ی کوچک گذشته، فهمیده‌ام جای درست و حسابی‌ای برای شیر دادن به بچه‌ها توی این کشور نیست. فقط تازگی‌ها توی چند ایستگاه مترو اتاق مادر و کودک ساخته‌اند. وسط بیمارستان به آن بزرگی هم حتی اتاقکی برای شیردهی نبود. وسط آزمایشگاه و جلوی چشم‌های آدم‌ها به بچه شیر دادم. عرق کرده بود و هق‌هق می‌کرد. زن و شوهر جوانی هم با دختر ده‌روزه‌شان آمده بودند و داشتند با بغض به من و مسیحا نگاه می‌کردند؛ نمی‌دانستند دکتر آن‌ها هم عین همین آزمایش‌ها را برای بچه‌شان نوشته است.

من لباس‌های راحت و خانگی به بچه پوشانده بودم. تجربه‌ی این روزهایم می‌گوید وقتی قرار است بچه را به دکتر ببری، لباس‌های راحت و گَل و گشاد بهش بپوشان. زن و شوهر به دخترک ده‌روزه‌‌شان لباس‌های ژیگولی پوشانده بودند. نوبت آزمایش بعدی مسیحای ما رسید. به علی گفتند از داروخانه‌ی بیمارستان کیسه‌ی ادرار پسرانه بخرد و بیاورد.

کیسه‌های ادرار نوزادان دخترانه و پسرانه دارند و کار باهاشان نسبتا سخت است. یکی از همان مسئولان آزمایشگاه آمد و گفت بچه را ببرید توی دست‌شویی بیمارستان و بشویید و تر و تمیز بخوابانیدش روی تخت تا بیایم کیسه‌ی ادرار را وصل کنم بهش. آن روزها من حتی یک بار هم بچه را نشسته بودم. مامان علی در یک اقدام ضربتی بچه را برد شست و آورد. کیسه‌ی مشمایی را بهش وصل کردند. شبیه سوند است، اما سوزن‌موزن ندارد. بچه‌ی یکسره گریه می‌کرد. زیر سینه آرام گرفت کمی.

این بار نوبت دخترک ده‌روزه بود. به‌شان گفتند اول بچه را بشویند. مادر جوان زد زیر گریه. با گریه زنگ زد به مامانش که کاش باهامان می‌آمدی. پسره هم زیر لب غرغر می‌کرد که مامانت باید باهامان می‌آمد. هر دویشان کم آورده بودند. پدر جوان زودتر به خودش مسلط شد و بچه را برد توی دست‌شویی. مامان علی رفت به‌شان گفت می‌خواهید من بشویمش؟ گفتند نه، یک‌کاری‌اش می‌کنیم.

با کیسه‌ی ادرار توی پوشک برگشتیم توی خانه. گفتند وقتی دو تا کیسه پر شد، علی کیسه‌ها را بردارد ببرد آزمایشگاه بیمارستان. توی ماشین و مسیر برگشت، کربلا شده بود از گرما. بچه شیون می‌کرد و من دمای بدنم رفته بود بالا و بی‌صدا گریه می‌کردم. رسیدیم خانه، دیدیم کیسه‌ی ادرار باز شده و تمام سر و لباس بچه شاشی شده است. شانس نبود که، شانس شاشی بود.

پاسخ دهید