بستنی بر هر درد بی‌درمان دواست

379376dba0dff79f244907b63f471818

دوشنبه، مامانم گفت می‌خواهد برگردد خانه‌شان. حس می‌کردم بزرگ‌ترین غم عالم سر جگرم است. هم‌زمان چند جور حس داشتم: بدبختی، غم، یاس، عجز و ناتوانی، بیهودگی، پیری. می‌دانستم همه‌اش زیر سر حضرت هورمون است و همه‌ی این‌ها بهانه است.

هی توی ذهنم لحظه‌ی رفتن مامانم را تجسم می‌کردم و فکر می‌کردم به محض این‌که در را ببندد و برود، می‌میرم از غصه. یکهو تصمیم گرفتم کاری کنم که نمیرم. مامانم می‌خواست آخر شب برود خانه‌شان؛ یعنی علی از سر کار بیاید و من و بچه تنها نباشیم. فکر بکری آمد توی کله‌ام و از خوشحالی اشک جمع شد توی چشم‌هایم. به علی گفتم آخر شب خودمان مامان را برسانیم خانه‌اش و کمی توی خیابان‌ها دوردور کنیم. علی استقبال کرد. شام که خوردیم و مامانم پا شد جورابش را پا کند، دیدم بغضه دارد می‌آید. اما باید رویش را کم می‌کردم.

اولین باری بود که می‌خواستم توی ماشین مسیحا را بغل بگیرم و خیلی می‌ترسیدم. می‌ترسیدم ستون فقراتش زیر دستم سُر بخورد و بلغزد و دردش بیاید. از ترمز ماشین می‌ترسیدم. می‌گفتم چه معنی دارد بچه را توی بغل بگیرم؟ توی خریدهای سیسمونی بچه، گفته بودم داداشه از آمریکا صندلی ماشین بیاورد. کلی هم تحقیق کرده بودم که صندلی ماشینی بگیرم که از بدو تولد کاربرد داشته باشد. فاطمه می‌گفت این‌که توی تبلیغات این صندلی آمده که از صفر ماهگی هم کاربرد دارد، جادوی تبلیغ است و اصلا آدم نمی‌تواند بچه‌ی کوچیک لیزلیزو را بنشاند آن تو. توی خریدهای بچه، من کریر هم نخریدم. حس می‌کردم سنگین است و من و علی هیچ‌کدام با دست و گردنی که درد می‌کند، نمی‌توانیم کریر و بچه‌ی توی کریر را بلند کنیم.

القصه، می‌خواستیم برویم بیرون و داداشه هنوز نیامده بود ایران و صندلی‌ای در کار نبود. مجبور بودم بچه را بغل بگیرم. نشستیم توی ماشین. علی آرام می‌راند و من حرص می‌خوردم که این کارم ایمن نیست و ای وای بر من که چه مادر بی‌فکر و بی‌مسئولیتی‌ام. آدمیزاد در روزهای اول مدام خودش را در قبال اتفاق‌های افتاده و نیفتاده برای بچه مسئول می‌بیند.

مامان را رساندیم خانه‌شان. بابا هم بدوبدو آمد دم در که یک نگاه مسیحا را ببیند. بعدش علی نیم‌ساعت من را توی خیابان‌ها گرداند. توی میدان سلماس بستنی خوردیم. اولین بستنی سه‌تایی‌مان بود. هیجان‌زده بودم. چون می‌دیدم دارم متخصص کارهای یک‌دستی می‌شوم. یک‌دستی لباس می‌پوشم و بچه توی آن یکی دستم است. یک‌دستی بستنی می‌خورم و با آن ‌یکی دستم بچه را بغل کرده‌ام. یک‌دستی مانتویم را از تنم می‌کشم بیرون و با آن یکی دست فین بچه را پاک می‌کنم.

برگشتیم خانه. بغضم به‌وضوح ریزه‌پیزه شده بود.

1دیدگاه

  1. موسوی میگه: پاسخ دادن

    سلام
    خیلی خوب بود
    تبریک

پاسخ دهید