لب تُنگ ماهی

e1677d246fcf4cdbcb227e5b693caec0

مامانم می‌گفت دیگر می‌خواهد برود خانه‌شان. مدام بهم می‌گفت خودم بچه را عوض کنم و کمی یاد بگیرم. می‌گفت گهواره‌ی بچه را ببریم توی اتاق‌مان و پسرک را پیش‌مان بخوابانیم، بلکه بچه به ما و ما به بچه عادت کند و عادت کنیم. توی یک هفته‌ی بعد از ترخیص، بچه توی گهواره‌اش می‌خوابید. اما گهواره‌اش را آورده بودیم توی پذیرایی. مامانم می‌گفت خودش حواسش به بچه هست و من بگیرم عین آدم بخوابم.

یک شب قبل از رفتن مامانم، گهواره‌ی بچه را بردیم توی اتاق خودمان و کنار تخت‌مان گذاشتیم. حس عجیبی بود. حس این‌که گنجشک کوچکی کنارمان دراز کشیده و جیک‌جیک می‌کند. پدر و پسر، هر دویشان، خواب بودند. بی‌خوابی زده بود به سرم و توی تاریکی از لبه‌ی گهواره سرک کشیده بودم تو، مثل گربه‌ای که لب تُنگ ماهی نشسته باشد. از خوشحالی مورمورم شد. جانم پسرها.

پاسخ دهید