به قناری کوچکی دل بسته بود

9324f87940f2a144fbd99d7a210db710

چهار پنج روز اول مسیحا فک و چانه‌ی ضعیف و کوچکی داشت و درست و حسابی نمی‌توانست شیر بخورد و مدام باید کمکش می‌کردم. وقتی داشت شیر می‌خورد، یکهو خوابش می‌برد و نمی‌توانستم بفهمم خواب است یا ضعف کرده و غش کرده. اولش مدام فکر می‌کردم غش کرده. دو سه بار هم زدم زیر گریه. مامانم می‌گفت چرا گریه می‌کنی؟ می‌گفتم نگاهش کن، شبیه کودکان کار توی اتوبوس شده که بی‌حال یک‌وری می‌افتند روی شانه‌ی مادرشان. همان‌ها که مادرها و سرپرست‌های الاغ‌شان به‌شان تریاک خورانده‌اند و بچه‌هه نا ندارد چشم‌هایش را باز کند. بعدش نشستم یک دل سیر برای کودکان کار گریه کردم.

چند روز بعد، سوار ماشین بودیم. نیمه‌شب، من و مسیحا توی ماشین بودیم و علی پیاده شده بود که برود داروخانه و برای بچک دارو بخرد. از توی جوی خیابان، موش کوچکی سرک کشید. ده دقیقه از توی سوراخ آویزان بود و بعدش به کل بدنش کش و قوس داد و خزید بیرون. در لحظه حس کردم چقدر دوستش دارم. چقدر می‌توانم مادر موش‌های کوچک و گربه‌های کوچک بی‌نوا باشم. منی که همیشه از همه‌ی حیوان‌های کوچک و بزرگ ترسیده‌ام و نتوانسته‌ام حتی نازشان کنم، حالا حس می‌کنم مادر تمام کوچک‌های زمینم. تمام موش‌ها و گربه‌ها.

 

1دیدگاه

  1. […] چشمم رد شد. یاد روزهای اولِ به دنیا آمدنش افتادم. وقتی چانه‌ی ضعیفی داشت و موقع شیر خوردن فکش می‌لرزید و اشک می‌ریخت و من […]

پاسخ دهید