• از حال و روز بابای بچک
  • چارُقت دوزم، کنم شانه سرت

    elephant2

    در این دو ماهی که بچک آمده، تقریبا من و علی در هر کاری به خودکفایی رسیده بودیم، به‌جز حمام کردن بچه‌ی کوچک. حمام کردن غول بزرگی بود که نمی‌دانستم چه‌جوری کنار بزنمش. تقصیر مامان علی بود. مثل این صاحبخانه‌های خوب که باعث می‌شوند مستاجرشان خوش‌خوشک بگیرد بنشیند و از آن خانه بلند نشود و […]

  • از حال و روز مامان بچک
  • همه‌ی بچه‌های زمین

    bird

    دم‌دمای صبح امروز، نهم شهریور، برای اولین بار خواب مسیحا را دیدم. خواب دیدم توی خانه‌ی مامان هستیم و روی زمین کنار بچک دراز کشیده‌ام. درست زیر لوستر سقف. ناگهان زمین زیرمان لرزید و زلزله شد. من فقط گفتم: «واااای.» زنگ در را زدند. همسایه‌ی ساختمان مامان‌این‌ها بود که گفت زلزله شده و بیایید توی […]

  • از حال و روز بچک
  • تخت‌روانچی

    stroller

    سوم شهریور توی تقویمِ موشی که زاییده‌ام، ماندنی شد؛ چون برای اولین بار بچک رفت دوردور و پیاده‌روی و حسابی آفتاب گرفت. وقتی توی دوره‌ی بارداری برای مسیحا خرید می‌کردم، تصمیم گرفتم بعضی چیزها را نخرم و بعدا به‌ضرورت برایش خرید کنم. مثلا نمی‌دانستم کالسکه چقدر به‌کارم می‌آید و اصلا بچه تویش بند می‌شود یا […]

  • از حال و روز مامان بچک
  • دستی از غیب برون آید و کاری بکند

    mom15

    اولین باری که می‌خواستم پوشک بچک را تنهایی عوض کنم، پوشک را باز کرده بودم و بعدش تازه دنبال وسایل می‌گشتم؛ می‌خواستم پوشک جدید را آماده کنم، دستمال‌ بردارم، مشما بردارم و پوشک بوگندو را بیندازم تویش. بعدش کم‌کم دستم آمد که همه‌چیز را زودتر بچینم دورم و قبل از این‌که بچه را ببرم روی […]

  • از حال و روز بچک
  • سه چراغ روشن برای خودم

    mom9

    بچه‌ی همسایه دارد توی کوچه جیغ می‌زند و ننه بابایش هم عین خیال‌شان نیست. بچه‌هه چند ماه است مدام جیغ می‌زند. چندان هم کوچک نیست. دو سه ساله است و هر چه می‌خواهد بگوید، داد می‌زند و جیغ می‌کشد. اول‌ها صدایش روی مغزم بود، اما بعد کم‌کم بهش عادت کردم. هی از پشت پنجره سرک […]

  • از حال و روز بچک
  • سیم‌های دل‌اندرونم

    grandmother

    امروز عصر مامان داشت تلفنی با دایی حرف می‌زد و من داشتم به بچک شیر می‌دادم. بچه با چشم‌های تیله‌ای‌اش زل زده بود توی چشم‌هایم. انگشت‌هایش را هم سفت و محکم گره زده بود دور انگشت اشاره‌ام. چشم توی چشمش بودم. نگاهش یک‌جوری بود؛ نگاه متشکر بچه‌ی سیری که توی بغل آدم آرام گرفته. مامان […]

  • از حال و روز بچک
  • کوآلای کولیکیِ کوچک

    mom13

    سه روز است بچک مثل کوآلای آویزان به درخت، چسبیده بهم. من هم مثل درخت مجبورم یک‌جوری یک‌وری بمانم که بچک از شاخه‌ها و تنه‌ام نیفتد پایین. بچه‌ی کوچک هنوز ده روزش نشده بود که نشانه‌های کولیک روده‌اش نمایان شد. کولیک هم از آن نکبت‌های کوفتی است که بیست‌و‌پنج درصد بچه‌ها دچارش می‌شوند و بچک […]

  • از حال و روز بابای بچک
  • عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد؛ بلکه هم توی کابینت

    family2

    مسیحا هنوز بیست روزش نشده بود و هی سرم گیج می‌رفت. من و علی تصمیم گرفتیم دو سه روزی بروم خانه‌ی مامانم این‌ها بمانم، بلکه آب و روغنی که قاطی کرده‌ام، میزان شود. روز عجیبی بود. کله‌ی سحر من و علی بچک را حاضر کردیم و لباس پوشاندیم و رفتیم هلیم خریدیم و بردیم خانه‌ی […]

  • از حال و روز بچک
  • پس از طوفان

    elephant3

    الان از طوفان برگشته‌ام. من و بچک، هرکدام خسته و کوفته، یله شده‌ایم یک گوشه و داریم نفس‌نفس می‌زنیم. روز دهم پس از تولد مسیحا که مامانم رفت خانه‌شان، اصلی‌ترین دلیل ترس و اضطراب من تنها مواجه شدن با بچه بود. می‌ترسیدم باهاش تنها بمانم و نتوانم از پسش بربیایم. تا دو سه هفته علی […]

  • از حال و روز بچک
  • مریخی کوچک

    8da575e0e87b120195c85003f0cc955e

    امروز چهلمین روز تولد مسیحا بود. من چهل روز است مادر بچک شده‌ام. درستش این است که بچک پا شده آمده نشسته گوشه‌ی دلم. منی که خیلی خودم را برای آمدن بچه آماده کرده بودم، خیلی چیزمیز خوانده بودم و حواسم بود که قرار است چه‌کار کنم، روزهای اول بعد از تولد کم آوردم. حس […]