به‌خاطر یک لقمه کوکوسبزی

a75b05f0aeff67229fcbcc365870a28f

اولین باری که داشتیم رسما از خانه می‌زدیم بیرون، خیلی هیجان داشتم. یازدهمین روز تولد مسیحا بود و می‌خواستیم برویم خانه‌ی مامانم. سر راه کیک خریدیم و خوشحالی کردیم که بچه‌مان ده‌روزه شده است . مامانم بچک را زده بود زیر بغلش و اتاق‌ها و گوشه و کنار خانه را نشانش می‌داد و می‌گفت این‌جا اتاق است و آن‌جا مستراح. بعد هم یک پلاک «و ان یکاد» هدیه داد به بچه و گفت به‌خاطر پاگشای بچه است.

بچه همه‌اش خواب بود و من گذاشته بودم به هوای خستگی ناشی از ماشین‌سواری‌اش. درست و حسابی هم شیر نمی‌خورد. شب که برگشتیم خانه، باز هم شیر نخورد. خواستیم شیر خشک بدهیم بهش، نخورد. گردنش کج افتاده بود و چشم‌هایش یک‌وری شده بود. حتی گریه هم نمی‌کرد. توی دست‌های علی بی‌حال لمیده بود. در یک چشم بر هم زدن لباس پوشیدیم و به سرعت برق و باد خودمان را رساندیم اورژانس بیمارستان تهران‌کلینیک.

چهار ساعت تحت نظر بودیم. من هول کرده بودم و عر می‌زدم و بچه گریه هم نمی‌کرد. می‌خواستم بهش شیر بدهم که گفتند می‌خواهند ازش آزمایش خون بگیرند. صبر کردند پرستاری از بخش نوزادان بیاید پایین. پرستار آمد و به من گفت بروم بایستم آن گوشه. یکهو بچه عینهو بچه‌ی فامیل دورِ کلاه‌قرمزی این‌ها هوار کشید و نفسش رفت. قلبم تندتند می‌زد. سرک کشیدم و دیدم دو تا پرستار خم شده‌اند روی بچه. یکی‌شان می‌خواست از روی مچ بچه خون بگیرد، اما بچه دستش را کشیده بود و خونش شتک زده بود روی پر و بال پرستار و دست‌هایش خونی بود. هی نفس عمیق کشیدم و پشت پرده‌ی تخت اورژانس قدم‌رو رفتم. علی طاقت نیاورد و رفت پشت پرده کنار پسرک. همراه‌های بیمار تخت کناری سرشان را تکان می‌دادند و زیر لب نچ‌نچ می‌کردند. نگاه‌شان جوری بود که بهم القا کرد باید گریه کنم. سه‌ی صبح بود و من هم مثل خود فامیل دور هوار کشیدم.

پرستار بخش نوزادان صدایم زد و شمروار لوله‌ی آزمایش پر از خون را داد دستم و گفت بی‌زحمت ببر آزمایشگاه. انگار نیمه‌شبی آن‌ها هم خل شده بودند. نگاهی به لوله کردم و بغضم ترکید. علی پرید وسط و گفت بده من می‌برم. وقتی برگشت، پرستارها رفته بودند و بچه توی بغلم بی‌حال افتاده بود و من داشتم ریزریز بیخ گوشش «شاخ شمشادقدان خسرو شیرین‌دهنان» را با آواز می‌خواندم. چشم بچه هم عفونت کرده بود و ازش ترشح می‌آمد و پلک‌هایش چسبیده بود به هم. علی گفت: «الان که آرام‌تر شده و دارد شیر می‌خورد، چرا باز گریه می‌کنی؟» گفتم: «به‌خاطر همه‌ی بچه‌های کوچک نابینا.»

دکترهای کشیک آزمایش‌ها را چک کردند و دو بار نیمه‌شب با دکتر مسیحا تماس گرفتند و آخرش به نتیجه رسیدند که هیچی نیست و بچه فقط بازی‌اش گرفته. چند روز بعد فهمیدم به‌خاطر کوکوسبزی‌ای که ظهر سر ناهار خورده بودم، احتمالا بچه طعم تره و سیر سبزی‌کوکو را دوست نداشته و به شیر لب نمی‌زده. آخ ای پسر بازیگوش، پیر شدم که.

4دیدگاه

  1. الهه میگه: پاسخ دادن

    عااالی بود…ایشالا کنار همدیگه، سه نفری، شاد و سالم باشید.

  2. محدثه میگه: پاسخ دادن

    خیلی عالی بود خدا نگهش داره براتون

  3. مهديه میگه: پاسخ دادن

    عالي مى نويسيد

  4. […] می‌آمدند و می‌رفتند و هرکدام‌شان چیزی می‌گفت. یاد یازده روزگی‌اش که آن‌قدر شیر نخورد و نخورد که از حال رفت و نیمه‌شب […]

پاسخ دهید