مریخی کوچک

8da575e0e87b120195c85003f0cc955e

امروز چهلمین روز تولد مسیحا بود. من چهل روز است مادر بچک شده‌ام. درستش این است که بچک پا شده آمده نشسته گوشه‌ی دلم.

منی که خیلی خودم را برای آمدن بچه آماده کرده بودم، خیلی چیزمیز خوانده بودم و حواسم بود که قرار است چه‌کار کنم، روزهای اول بعد از تولد کم آوردم. حس کردم صفرم. هیچ‌چیز نمی‌دانم. ذهنم خالی است. دست و پایم را گم کرده بودم. انگار پرتاب شده بودم وسط مریخ. مریخی بچک بود و نمی‌دانستم چه‌جوری باید باهاش تا کنم.

خیلی سال بود که توی خانواده‌مان بچه‌ی کوچک نداشتیم. یکی دو تایی هم که بودند، موقع تر و تمیزی و خوشگلی‌شان می‌آمدند بغلم. یعنی نه می‌دانستم بچه چه‌جوری آروغ می‌زند و نه بلد بودم جوری بلندش کنم که گردنش لق نزند. فکر می‌کردم بچه که به دنیا بیاید، همه‌چیز را درباره‌اش می‌دانم، جز همان بغل کردنش.

دوازدهمین روز تولد بچه بود و یک دنیا اشک ریختم. علی گفت چرا گریه می‌کنی؟ گفتم چون بچه‌داری کمی با روحیه‌ی کمال‌گرای من تناقض دارد. منی که همیشه همه‌ی کارهایم را خودم می‌کردم، حالا سر کوچک‌ترین کارها وابسته‌ی این مامان و آن مامان شده بودم. مثلا پیش‌ترها هر وقت می‌خواستم کاری را شروع کنم، تا بیست تا یادداشت و مقاله درباره‌اش نمی‌خواندم، پایم را جلو نمی‌گذاشتم. یا مثلا وقتی مهمان می‌خواست بیاید خانه‌مان، تا آمدن مهمان‌ها حتی ماست‌و‌خیار و سالادم هم باید آماده می‌بود و وقتی مهمان‌ها می‌رسیدند، من تر و تمیز و تپل‌مپل می‌نشستم کنارشان. کسی حق نداشت سرزده بیاید خانه‌مان. از دو روز جلوتر باید رسما اعلام می‌کرد که دارم می‌آیم و بساب‌بشور و تمیزکاری‌های من شروع می‌شد.

حالا چی؟ آدم‌ها سرزده می‌آیند خانه‌مان. زنگ در را می‌زنند که آهای، ما پشت دریم. هنوز حمام بردن بچه با مامان علی است. بعضی وقت‌ها که از خستگی کم می‌آورم، مامان خودم به دادم می‌رسد. رویم می‌شود که به سمانه بگویم پا شو بیا از بچه عکس بگیریم. خجالت نمی‌کشم از دیگران کمک بخواهم؛ می‌خواهم مثل قبل این‌قدر حرص نخورم و خودم را نچزانم.

مریخی کوچک دارد یادم می‌دهد در لحظه‌ زندگی کنم و با شادی‌های کوچکم خوشبخت‌ترین مادر چهل‌روزه‌ی دنیا باشم.

پاسخ دهید