پس از طوفان

elephant3

الان از طوفان برگشته‌ام. من و بچک، هرکدام خسته و کوفته، یله شده‌ایم یک گوشه و داریم نفس‌نفس می‌زنیم.

روز دهم پس از تولد مسیحا که مامانم رفت خانه‌شان، اصلی‌ترین دلیل ترس و اضطراب من تنها مواجه شدن با بچه بود. می‌ترسیدم باهاش تنها بمانم و نتوانم از پسش بربیایم. تا دو سه هفته علی یک‌خط‌ در میان می‌رفت سر کار و می‌ماند خانه و کمکم می‌کرد. حتی یک شب قرار شد نیم‌ساعت برود قطره‌ی آد بخرد و برگردد. به رویم نیاوردم، اما داشتم سکته می‌کردم که چه‌جوری تنها بمانم. هی فکر می‌‌کردم اگر بچه گریه کند و جیغ بزند و ساکت نشود و همسایه‌ها بریزند سرم، چی‌کار کنم.

امروز چهل‌و‌یک روز از تولد بچک می‌گذرد و من و او حالا خیلی با هم تنها می‌مانیم. دیگر برایم عادی شده و از گریه‌هایش نمی‌ترسم. امروز صبح که علی رفت سر کار، مسیحا خواب بود. من هم نشسته بودم پای لپ‌تاپ و کارهایی را که مانده بود دستم، تندتند ویرایش می‌کردم که بدقول نشوم. خوابم گرفته بود. اما خودم را جمع و جور کردم و به بچه شیر دادم و پوشکش را عوض کردم و کرم سوختگی هم برایش زدم. آرام بود و غرغر نمی‌کرد. وقتی جایش تمیز و خودش خوشگل و مجلسی شد، یکهویی بی‌دلیل زد زیر گریه. هی باهاش حرف زدم. خواستم باز کمی شیر بخورد که بغضش نگذاشت. سینه را پس زد. بغضش شکوفه کرد. صدایش اوج گرفت. دیگر آرام نشد.

تمام این چهل‌و‌یک روز یک‌طرف، گریه‌ی امروزش یک‌طرف دیگر. فریاد نبود. جیغ نبود. ضجه بود. جزع‌فزع بود. قرمز نشده بود، کبود شده بود. یک‌آن نفسش رفت. می‌گذاشتمش زمین، هوار می‌کشید. توی بغلم هم آرام نمی‌گرفت. خودم هم باهاش زدم زیر گریه. دوتایی گریه می‌کردیم. من ترجیع‌بند حرف‌هایم این بود: «آخه چی‌کارت کنم؟ آخه چی شدی؟ آخه چرا؟» فکر کردم شاید پوشکش کوچکش شده. بردمش توی اتاقش تا پوشکش را عوض کنم و یک سایز بزرگ‌تر ببندم برایش. باز هم آرام نمی‌گرفت. مقاومت کردم و وسط گریه‌های بی‌امانش تندتند و ضربتی بازش کردم و بستم. کمی پایش سوخته بود.

توی اتاق‌ها چرخاندمش. در یک حالتی توی بغلم آرام‌ گرفت. لم داد توی بغلم. حتی یک میلی‌متر هم تکانش نمی‌دادم که آرامشش به هم نخورد. خواستم برایش لالایی بخوانم. تا شروع کردم، دیدم دارد دوباره بی‌قرار می‌شود. رادیو روشن بود و بیژن بیژنی داشت می‌خواند که من هم باهاش دم گرفتم: «روز و شبم مونس تویی مونس تویی، دام مرا خوش آهویی خوش آهویی، ای شمع من بس روشنی بس روشنی، در خانه‌ام چون روزنی چون روزنی…»

ترکیب صدای من و بیژنی معجزه کرد. طوفان تمام شد.

2دیدگاه

  1. تازه عروس میگه: پاسخ دادن

    سلام

    خواستم بگم مرسی که می نویسین 🙂

    برای من که فعلا تصمیم به بچه دار شدن نداریم ولی عشق بچه دار شدن هستم، خیلی حس خوبیه!
    انگار بجای این که خودم یکی یکی این حس ها را زندگی کرده باشم (که چقدر هم برایشان ذوق دارم!)، دارم تجربه شان می کنم با خواندن پست های شما 🙂

    خلاصه مرسی، لبتون خندون و تن پسرکتون سلامت!

  2. زینب میگه: پاسخ دادن

    الاهی بمیرم که زبونشون باز نشده به گفتن درداشون.

پاسخ دهید