عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد؛ بلکه هم توی کابینت

family2

مسیحا هنوز بیست روزش نشده بود و هی سرم گیج می‌رفت. من و علی تصمیم گرفتیم دو سه روزی بروم خانه‌ی مامانم این‌ها بمانم، بلکه آب و روغنی که قاطی کرده‌ام، میزان شود. روز عجیبی بود. کله‌ی سحر من و علی بچک را حاضر کردیم و لباس پوشاندیم و رفتیم هلیم خریدیم و بردیم خانه‌ی مامان این‌ها. هفت صبح زنگ درشان را زدیم و گفتیم مسیحا هلیم خریده، بیدار شوید. از این لوس‌بازی‌های تازه‌مامان‌ها و تازه‌باباها.

هلیم را لمباندیم و من و بچه ماندیم آن‌جا و علی رفت سر کار. طرف‌های ظهر من و مامان و داداشه بچه را زدیم زیر بغل‌مان و بردیم خانه‌ی مامان‌بزرگه. مامان‌بزرگ‌ها بچه‌ی کوچک‌مان را ندیده بودند. تا مامانی مسیحا را دید، از خوشحالی شروع کرد گریه کردن. می‌گفت فکر می‌کردم می‌‌افتم می‌میرم و بچه را نمی‌بینم. مامان‌بزرگ‌ها همیشه از این حرف‌ها دارند. بچه خیلی آرام بود و نق و نوق نمی‌کرد. ماشین‌سواری را دوست دارد و بعد از سواری به هر جا برسیم، بچه‌ی آرام و منطقی‌ای به‌نظر می‌رسد.

تا شب سرگیجه داشتم. شب بعد از شام علی گفت این‌جوری نمی‌شود. تزش این بود که باید من را ببرد گردش و دوردور. گفت بچه را بگذاریم پیش مامان این‌ها و خودمان دو تایی بعد از مدت‌ها برویم بیرون. مامان هم استقبال کرد و گفت: «خیال‌تون تخت، من حواسم به بچه هست. برید خوش بگذرونید.»

اولین بار بود می‌خواستیم بچه را بگذاریم و دو تایی برویم بگردیم. ته دلم شور می‌زد. هی اصرار می‌کردم اگر گریه کرد، مامانم بهم زنگ بزند. ساعت نزدیک دوازده نیمه‌شب بود. توی ماشین احساس می‌کردم دارم تمام این بیست روز و بچه‌ی کوچک را خواب می‌بینم. فکر می‌کردم هنوز خودمان دو تاییم و حالا توی ماشین نشسته‌ایم، مثل ده سال پیش و روزهای اول آشنایی خیابان ویلا.

علی گفت برویم شهروند. یکی دو شعبه‌ی فروشگاه‌ شهروند توی تهران شبانه‌روزی‌اند. حسابی دل به دلم داده بود و توی خرید بی‌حوصلگی نمی‌کرد. وحشی شده بودم و تندتند آبکش و کاسه‌ی پلاستیکی برمی‌داشتم و می‌چیدم توی سبد خریدمان. علی با دقت و سر صبر و حوصله کاسه‌ها و آبکش‌ها را برمی‌داشت و درباره‌ی جنس و رنگ و شکل‌شان نظر می‌داد.

تز من توی زندگی این است که آدمیزاد تا حس کرد سردماغ نیست، باید نان و کیک و شیرینی بپزد و حالش خوب و آدم‌واری شود. آن شب حس می‌کردم پختن کیک و شیرینی جواب حال عجیبم را نمی‌دهد. برای همین بند کرده بودم به آبکش‌ها و کاسه‌های رنگی‌پنگی، به ظرف‌های فریزری قرمز با خال‌های سفید، به ظرف‌های دور آبی مایکروفری. تا نیمه‌های چرخ خریدمان پر از رنگی‌پنگی‌های نازنین شده بود. تازه داشتیم سر خر را کج می‌کردیم که برویم سمت یخچال خوراکی‌ها که موبایلم زنگ خورد. بابا بود، لرزان‌لرزان گفت: «کجایید؟» گفتم: «داره گریه می‌کنه؟» فقط گفت: «بیا خونه.» پس‌زمینه‌ی صدایش جیغ بنفش بچه‌ی نوزده روزه‌ای بود که داشت فغان می‌کرد.

توسرزنان برگشتیم خانه. دیدم صدا از هیچ‌کس در نمی‌آید. باباهه روی مبل نشسته بود و تندتند پایش را تکان می‌داد. داداشه لبش را می‌جوید. مامان در وضعیت ناراحتی یک‌وری نشسته بود روی مبل. بچه را هم روی زمین و هوا یک‌وری نگه داشته بود. رفتم بالای سرش، دیدم پستانک توی دهن بچه است و تنبان پایش نیست. مامان پچ‌پچ‌کنان گفت: «این‌قدر گریه کرد که از حال رفت. نگذاشت شلوارش رو بپوشونم. یه‌وری مونده‌ام، اگه یه سانت تکون بخورم جیغ می‌زنه.» نزدیک بود برای مظلومیت بچه گریه‌ام بگیرد، اما خودم را جمع و جور کردم و یکی توی کله‌ام گفت: «روضه نخون.»

از بیست روز پیش تا حالا، تا در کابینت‌هایم را باز می‌کنم و چشمم به کاسه‌ها و آبکش‌های رنگی‌پنگی و خالخالی‌ام می‌افتد، یاد قرار عاشقانه‌ی نیمه‌شب‌مان می‌افتم که ناتمام ماند و به خوردن دو تا لیوان هویج‌بستنی هم نرسید. آبکش‌های گل‌منگلی‌ام یادم می‌اندازند زندگی‌مان با آمدن بچک یک‌جور دیگری شده. یک‌جور عجیب‌تر، مهیج‌تر، محکم‌تر.

3دیدگاه

  1. محمدرضا جلائی‌پور میگه: پاسخ دادن

    محکم‌تر!

  2. راضیه مهرداد فر میگه: پاسخ دادن

    چقدر خوب می نوسید و چقدر حس ها و حال و روزتون به زندگی من بچکم و همسرم شبیه

  3. شادي بيضايى میگه: پاسخ دادن

    عاليه 🙂

پاسخ دهید