سیم‌های دل‌اندرونم

grandmother

امروز عصر مامان داشت تلفنی با دایی حرف می‌زد و من داشتم به بچک شیر می‌دادم. بچه با چشم‌های تیله‌ای‌اش زل زده بود توی چشم‌هایم. انگشت‌هایش را هم سفت و محکم گره زده بود دور انگشت اشاره‌ام. چشم توی چشمش بودم. نگاهش یک‌جوری بود؛ نگاه متشکر بچه‌ی سیری که توی بغل آدم آرام گرفته.

مامان گوشی را که قطع کرد،‌ بهش گفتم: «بعد از این‌همه سال، حس لحظه‌هایی رو که به من و داداش شیر می‌دادی، یادت می‌آد؟» مامان گفت بعد از هزار سال هم آن حس توی دل آدم می‌مانَد. حس شاد و شیرین شیر دادن. گیجِ چشم‌های متشکر بچک بودم. به مامان گفتم مثل معجزه است وقتی بچه‌ی کوچکی توی بغل مادرش آرام می‌گیرد و هزار سال هم که بگذرد، هر جای دنیا که باشد و کم بیاورد، دوباره برمی‌گردد توی بغل مادرش.

مدت‌ها پیش، یک روز مامان‌مهین، مامان‌بزرگ دلبرم، یکهویی بی‌هوا گفت: «می‌دونی چیه مادرجون؟ دل‌اندرون مادرها مثل پشت تلویزیون می‌مونه.» چشم‌هایم چهار تا شده بود. هاج و واج گفتم: «پشت تلویزیون؟» مصرانه گفت: «پشت تلویزیون رو ندیده‌ای تا حالا؟ پر از سیم‌میمه. همین‌جوری سیم‌ها گوریده‌اند توی همدیگه. شلوغ‌پلوغه. دل‌اندرون مادرها هم همین‌طوره. توی دل‌شون یه‌عالمه سیم دارند که وصله به بچه‌شون. بچه‌هه هرچقدر هم کج‌خلق و ناخلف باشه، باز سیم‌های دل مادره براش گره می‌خوره.»

توی چشم‌های بچک کوچکم زل زدم. شیرش را خورده بود و بی‌صدا نگاهم می‌کرد. خواستم ببوسمش که یاد جمله‌ی جدید مامان‌مهین افتادم. وقتی بچه را برده بودم پیشش، گفت: «از قدیم می‌گفتن بچه رو نباید بوس کرد، باید بوش کرد؛ یعنی چه‌جوری بگم مادرجون؟ بچه بوسیدنی نیس، بوییدنیه.»

 

1دیدگاه

  1. هدا میگه: پاسخ دادن

    چقدر عمیق نوشتین😌

پاسخ دهید