تخت‌روانچی

stroller

سوم شهریور توی تقویمِ موشی که زاییده‌ام، ماندنی شد؛ چون برای اولین بار بچک رفت دوردور و پیاده‌روی و حسابی آفتاب گرفت.

وقتی توی دوره‌ی بارداری برای مسیحا خرید می‌کردم، تصمیم گرفتم بعضی چیزها را نخرم و بعدا به‌ضرورت برایش خرید کنم. مثلا نمی‌دانستم کالسکه چقدر به‌کارم می‌آید و اصلا بچه تویش بند می‌شود یا نه. نمی‌دانستم حالم بعد از زایمان چه‌جوری است و اصلا دلم می‌خواهد تنها با بچه بروم بیرون یا نه. برای همین کالسکه نخریدم و دست نگه داشتم که با زمان پیش بروم.

توی این پنجاه روز، اصلا با بچه پیاده بیرون نرفتم. دو سه باری که تنها بودم و بردمش بیرون، با آژانس رفتم. بقیه‌ی روزها هم من و علی با ماشین خودمان بچک را می‌بردیم بیرون و می‌گرداندیم. از حق نگذرم، بعضی روزها که دلم می‌گرفت، دلم می‌خواست بچه را می‌زدم زیر بغلم و دوتایی می‌رفتیم خیابان را می‌گشتیم و صفا می‌کردیم. اما واقعا بدون کالسکه سخت بود و من هر بار از خواسته‌ام صرف‌نظر کردم. یک هفته پیش تصمیم گرفتیم برای بچه کالسکه بخریم. هرجوری حساب می‌کردیم، می‌دیدیم از آن وسایل غیرضروری نیست. به‌کارمان می‌آید. با این‌که خانه‌مان پله دارد و آسانسور هم نداریم، اما فکر کردیم بگردیم یک کالسکه‌ی خوب و سبک پیدا کنیم. طبق معمول اینترنت را شخم زدم و یک کالسکه‌ی خوب تاشوی سبک پیدا کردم. اما باز به اینترنت بسنده نکردم و از مهدیه هم پرسیدم. مهدیه گفت صدرا هم همین کالسکه را داشته و ازش حسابی راضی بود.

حواسم بود کالسکه دسته‌عصایی و تاشو و سبک باشد؛ جوری که اگر خواستم تنهایی با بچه بروم بیرون، بتوانم یک‌دستی کالسکه را باز و بسته کنم. توی کالسکه‌های موجود در بازار، این مدل نسبتا خوب و کارآمد است. القصه، کالسکه را خریدیم و گذاشتیم توی ماشین و آوردم خانه‌ی مامان این‌ها.

امروز من و مامان می‌خواستیم بچک را بگذاریم توی کالسکه و ببریم بچرخانیم. فکر می‌کردم فوقش نیم‌ساعت می‌رویم و برمی‌گردیم. اما مامان گفت بیشتر توی خیابان بمانیم و ناهار هم بیرون باشیم. یوسف‌آباد را رفتیم بالا. ذوق کرده بودم. تا از خانه آمدیم بیرون، بچک هیجان‌زده شده بود و این‌ور و آن‌ور را می‌پایید. اما زود خوابش برد. خوبی این کالسکه این است که حالت خوابِ کامل دارد؛ یعنی کمر بچه قوس نمی‌افتد. بچک راحت خوابید.

لعنت به چاله و چوله‌های شهر. مدام دست‌انداز و پله‌های کوچک و نصفه زیر پایمان بود و من مدام مراقب بودم که کالسکه چپ نکند. این شهر با بچه‌ها و توان‌یاب‌ها غریبه است. دوست‌شان ندارد، وگرنه باید مسیر هموارتری برای کالسکه‌ها و ویلچیرها ساخته می‌شد. بچک توی کالسکه توی دست‌اندازها بالا و پایین می‌پرید و من هی با هول و هراس به مامان می‌گفتم: «ای وای، ماتحت بچه‌ام رنده شد.» بچک، بچک خوبی بود و دو ساعت خوابید. جلوی عابربانک ایستاده بودیم که سه‌چهارتا دختر جوان خوشگلِ ژیگول‌مستانی از جلویمان رد شدند و بچکِ خوابیده توی کالسکه را دیدند و قربان‌صدقه‌اش رفتند و به تخت سینه‌شان کوبیدند از شوق. چشم و دلم روشن. از حالا آخر بچه‌جان؟

ناهار پیتزا سفارش دادیم و بچه‌ی کوچک توی کالسکه‌اش کنارمان لمیده بود. خوش‌خوشک سه‌تایی عکس سلفی گرفتیم. توی عکس‌هایمان چشم‌های بچه بسته است و مدام خوابیده. وقتی داشتیم برمی‌گشتیم خانه، دیدم روی سقف کالسکه‌اش چندتا مگس سفید نشسته. مگس‌های سفید مهمان‌های این شهرند که در دو سه سال اخیر آمده‌اند ور دل‌مان و تمام هم نمی‌شوند. چشم و دل بچک‌مان هم به جمال‌ مگس‌ها روشن شد. می‌ترسم روزی بیاید که مگس‌های سفید برای نوه‌ها و نتیجه‌هایشان از ما آدم‌های شهر بگویند.

 

پاسخ دهید