همه‌ی بچه‌های زمین

bird

دم‌دمای صبح امروز، نهم شهریور، برای اولین بار خواب مسیحا را دیدم. خواب دیدم توی خانه‌ی مامان هستیم و روی زمین کنار بچک دراز کشیده‌ام. درست زیر لوستر سقف. ناگهان زمین زیرمان لرزید و زلزله شد. من فقط گفتم: «واااای.» زنگ در را زدند. همسایه‌ی ساختمان مامان‌این‌ها بود که گفت زلزله شده و بیایید توی کوچه. هر چه چشم چرخاندم، بچک را ندیدم. غیب شده بود. هول کرده بودم. سراسیمه رفتم توی کوچه. دیدم از شدت زلزله بچه پرتاب شده آن‌طرف خیابان، اما مثل بچه‌ی دو ساله‌ای که روی پایش بایستد،‌ روی پایش ایستاده بود. قیافه‌اش قیافه‌ی امروزِ دوماهه‌اش بود، اما می‌توانست راه برود. نمی‌دانم توی خواب کی کنارم بود. مضطرب بهش گفتم: «مسیحا وایساده رو پاش؟» ماشین‌های وسط خیابان وحشی شده بودند و از هول زلزله سرعت‌شان را بیشتر کرده بودند و ویراژ می‌دادند که زودتر بگذرند. مسیحا از آن‌طرف خیابان، با سر و روی خاکی، می‌خواست بیاید این‌طرف. من هی جیغ می‌زدم که نیا، وایسا بیایم دنبالت،‌ صبر کن بچکم. گوش نمی‌کرد و از لابه‌لای ماشین‌ها و بوق اتوبوس‌ها خودش را رساند به من. خاک و خُلی بود. زخمی و غمگین. توی خواب حس کردم چقدر شبیه بچه‌های آواره‌ی سوری است؛ شبیه عُمران پنج‌ساله‌ی حلب.

با تپش قلب بیدار شدم و دیدم دارم از فرط غصه می‌میرم. بچه را بغل کردم. خواب و بیدار بود. شیرش دادم و برای همه‌ی بچه‌های زمین گریه کردم.

2دیدگاه

  1. هدا میگه: پاسخ دادن

    یک جوری می نویسی آدم دلش می خواد همین الان ده تا ازین نی نی ها داشته باشه???

  2. هدا میگه: پاسخ دادن

    اون دیدگاه بالا رو می خواستم واسه پست حمام بچک بنویسم البته!
    اشتباه شد?

پاسخ دهید