چارُقت دوزم، کنم شانه سرت

elephant2

در این دو ماهی که بچک آمده، تقریبا من و علی در هر کاری به خودکفایی رسیده بودیم، به‌جز حمام کردن بچه‌ی کوچک. حمام کردن غول بزرگی بود که نمی‌دانستم چه‌جوری کنار بزنمش. تقصیر مامان علی بود. مثل این صاحبخانه‌های خوب که باعث می‌شوند مستاجرشان خوش‌خوشک بگیرد بنشیند و از آن خانه بلند نشود و به زودیِ زود صاحبخانه نشود، مامان علی هم همین‌جوری بود. از روز اول به‌مان گفت دوست دارد خودش بچه را حمام کند. می‌گفت حمام کردن بچه قلق دارد و یکهو ممکن است بچه از دست‌مان سُر بخورد و باید خیلی مراقب باشیم. ازش پرسیدم: «یعنی از کی دیگه خودمون می‌تونیم؟» گفت: «هنوز زوده. تا شش ماه خودم می‌برمش حموم.»

بامزگی قصه این‌جا بود که این‌طرفِ طیف مامان خودم بود. از روز اول گفت بلد نیست بچه را ببرد حمام. گفت می‌ترسد بچه از دستش سُر بخورد. حتی من و داداشم را هم بابایم یا مامان‌بزرگم به حمام برده بودند. از خاطرات عجیب و غریب مامان این است که می‌گوید می‌ترسیده من و داداشه از دستش سُر بخوریم و بیفتیم توی چاه فاضلاب حمام و آب ببردمان.

هر کس چیزی می‌گفت. خاله‌ می‌گفت بچه را باید این‌طوری حمام کنی: خودت با لباس بنشینی توی حمام و بچه را بگذاری روی زانویت. این‌جوری اصلا سُر نمی‌خورد. زینب و ساجده هم همین را می‌گفتند. با آدم‌های زیادی حرف زدم و بیشترشان می‌گفتند وان کودک چیز بی‌فایده‌ای است و سیستم حمام بردن با تشت و لگن کاربردی‌تر است.

چند روز اول، مامان علی آمد خانه‌مان و بچه را هر بار برد حمام. هی از لای در حمام سرک می‌کشیدم که ببینم دارد چی‌کار می‌کند و بچه را چه‌جوری می‌شوید. بعدش دیگر این‌جوری شد که هر بار می‌رفتیم خانه‌شان، بچک هم یک دل سیر آب‌بازی می‌کرد و تمیز می‌شد. رفتم حوله‌ی اضافه و چند تا شامپوی سر و بدن خریدم و گذاشتم خانه‌ی مامان علی بماند. مامان علی بچه را می‌برد حمام و من پشت در، حوله‌به‌دست، کشیک می‌کشیدم. آخر بازی، بچه زیر دوش شیون می‌کرد و مامان علی می‌گفت: «فاطمه‌جان، آماده‌ای؟» و من با حوله شیرجه می‌زدم توی حمام.

درِ دیزی باز بود و من حس گربه‌گی داشتم. چون مثلا یک روز مامان علی دایی‌این‌ها را ناهار دعوت کرده بود و من و علی و مسیحا هم رفتیم آن‌جا. بچک چند روزی بود حمام نرفته بود و من دلم می‌خواست جلوی دایی‌این‌ها شیک و تمیز و مجلسی باشد. به مامان علی پیشنهاد دادیم قبل از آمدن مهمان‌ها بچه را ببرد حمام. معذب بودم؛ پیشنهاد بی‌شرمانه‌ای داده بودیم. برنج توی قابلمه‌ی بزرگ روی گاز می‌جوشید و بوی خورش فسنجان و خورش قیمه توی خانه پیچیده بود و مهمان‌ها تا نیم‌ساعت دیگر سر می‌رسیدند و مسیحا توی حمام فغان می‌کرد.

هفته‌ی پیش آمده بودم خانه‌ی مامان خودم. فقط من و مسیحا بودیم. نیمه‌شب می‌خواستم پوشکش را عوض کنم که اتفاق عجیبی افتاد. جیش فواره زد و در و دیوار و فرش و پارکت و سر و روی بچک شاشی شد. مامان آمد کمکم. اما چهار تا دست کم‌مان بود. بابا را صدا زدیم. خواب‌آلود سرش را خاراند و رفت سه‌چهارمتر شیلنگ را کشید آورد که فرش را آب بکشد. من هم در یک اقدام انقلابی، بچه را زدم زیر بغلم و بردم حمام. همه‌ی چیزهایی را که قبلا از لای در حمام سرک کشیده بودم و دیده بودم مامان علی چی‌کار می‌کند، آرام‌آرام روی بچک پیاده کردم. مامان حوله‌به‌دست پشت در حمام ایستاده بود. بچه را شستم و دادم دست مامان. به همین سادگی.

سه شب بعد این تجربه‌ی بامزه توی خانه‌‌ی خودمان تکرار شد. من و علی با هم وسایل بچک را آماده کردیم. من بچه را آرام‌آرام شستم. لیف می‌‌کشیدم و برایش شعر می‌خواندم. کیف کرده بود. آب‌بازی را دوست دارد. توی حمام خبری از گریه و زاری نبود. علی حوله‌به‌دست پشت در حمام ایستاده بود. تا من بیایم بیرون، بچه را خشک کرد و پوشک و لباس پوشاند بهش. وقتی آمدم بیرون،‌ دیدم بچه تر و تمیز و تپل‌مپل توی بغل علی است و دارد نق‌نق می‌کند. شیر می‌خواست. آن‌قدر نرم بود و آن‌قدر دوستش داشتم که می‌توانستم همان‌لحظه قورتش بدهم و برگردد توی دلم.

 

1دیدگاه

  1. مریم میگه: پاسخ دادن

    عالی هستی مامان بچک

پاسخ دهید