• از حال و روز بچک
  • آشتی، آشتی، دیگه همیشه آشتی

    zarrafeh

    دیروز صبح با صدای انفجار بیدار شدم و بچک را دیدم که با دهان باز و سروکله‌ی شیری زل زده بهم. با صدای انفجار خودش هم از خواب پریده بود و داشت می‌خندید. تمام هفته‌ی پیش بچک حاضر نبود شیر بخورد؛ یعنی اصلا نمی‌آمد زیر سینه. تا می‌خواستم شیرش بدهم، جیغ می‌زد و هوار می‌کشید. […]

  • از حال و روز بچک
  • شاه‌پسر داریم دوماد

    aroosi

    از یک هفته‌ی پُرجنب‌و‌جوش می‌آیم. دو روز اول هفته به استرس و اضطراب گذشت. استرسِ این‌که دوشنبه و سه‌شنبه چه می‌شود و چه‌جوری می‌گذرد. گذشت، به‌سادگی و در یک چشم‌برهم زدن. ماجرا این‌جوری بود که شش ماه پیش محمد و مطهره گفتند جشن عروسی‌شان بیست‌و‌نهم شهریور است. من باردار بودم و یکهو توی سروکله‌ام زدم […]

  • از حال و روز بابای بچک
  • یه دل دارم و دو دلبر

    dad

    فین بچه یکی از مهم‌ترین ترس‌های من در زندگی است. آن‌قدر که از فین می‌ترسم، از سوسک نمی‌ترسم. وقتی هنوز بچک به دنیا نیامده بود، یکی از دغدغه‌هایم دماغش و محتویاتش بود. همه‌اش فکر می‌کردم چطوری بفهمم بینی‌اش کیپ شده و فین دارد؟ چطوری تمیزش کنم؟ وقتی با مامانم و علی رفته بودم برای بچک […]

  • از حال و روز بچک
  • به‌گمانم گُلی هست که مرا اهلی کرده باشد

    garden

    دیشب تا رسیدم خانه، زدم زیر گریه. بچک را که توی بغلم خواب بود، گذاشتم توی گهواره. لای چشم‌هایش را باز کرد و نیم‌نگاهی بهم انداخت و دوباره خوابید. یکهو زوزه کشیدم. علی گفت: «دِ آخه چرا گریه می‌کنی باز؟» گفتم: «نمی‌دونم. می‌ترسم.» گفت: «از چی؟» فین‌فین‌کنان گفتم: «از این‌که بچه داره بزرگ می‌شه. از […]

  • از حال و روز بچک
  • هدیه رو وانکرده پس فرستاد

    mom7

    دیروز، بیست‌و‌سوم شهریور، بچک را زدم زیر بغلم و بردم شهرکتاب هفت‌چنار. قرار بود جشن صدمین سال تولد آقای رولد دال دوست‌داشتنی برگزار شود. اولش به رویا گفتم می‌آیم، اما هرچه به روز جشن نزدیک‌تر می‌شدیم، یکی توی کله‌ام می‌گفت: «ولش کن. با بچه‌ی کوچیک نمی‌شه. حوصله داری‌ها.» و همان یاروی توی کله‌ام ناجوانمردانه دندان […]

  • از حال و روز مامان بچک
  • زندگی هنوز خوشگلیاشو داره

    traveling2

    همین حالا که ساعت نه‌و‌نیم شب است، نشستم زمین. البته دراز کشیده‌ام روی مبل. دراز هم نه، لم دادم،‌ وا رفتم. دو تا لیوان چای هِل‌دار پشت‌سر هم دادم بالا، با چهارتا خرمای نرم و درشت سیاه. مدتی خانه نبودم. دیشب آمدم خانه. از صبح امروز یکسره دارم می‌شورم و می‌سابم. اگر کسی قبلا ازم […]

  • از حال و روز مامان بچک
  • بچه‌ام رو گازه

    mom17

    پریروز تولدم بود و بی‌حال‌ترین آدم دنیا بودم. احساس دوگانه‌ای داشتم؛ از یک‌طرف خوشحال بودم که تولد امسالم بچک را دارم و از ‌طرف دیگر یک بغض قلنبه ور دلم بود. حواسم بود که آدم‌های زیادی حواس‌شان بهم نیست. فقط سمانه، سارا، آیدا، خانواده‌ی خودم و دو سه نفر دیگر یادشان بود تولدم است. به‌خاطر […]