زندگی هنوز خوشگلیاشو داره

traveling2

همین حالا که ساعت نه‌و‌نیم شب است، نشستم زمین. البته دراز کشیده‌ام روی مبل. دراز هم نه، لم دادم،‌ وا رفتم. دو تا لیوان چای هِل‌دار پشت‌سر هم دادم بالا، با چهارتا خرمای نرم و درشت سیاه.

مدتی خانه نبودم. دیشب آمدم خانه. از صبح امروز یکسره دارم می‌شورم و می‌سابم. اگر کسی قبلا ازم می‌پرسید مگر با بچه‌ی کوچک می‌شود ژانگولر هوا کرد، بدون مکث می‌گفتم نه، اصلا نمی‌شود. اما حالا می‌گویم می‌شود.

روز چهارم پنجم بعد از به دنیا آمدن بچک، ته‌چین پختم. مامان‌این‌ها خانه‌مان بودند. در آن روزها همه‌اش مامان غذا می‌پخت. اما من یکهو ویرم گرفت پا شوم بروم توی آشپزخانه. مامان نگران بود و هی می‌گفت ای وای بخیه‌هات. من هم خونسرد مرغ پرپر می‌کردم و زعفران آب‌زده و ماست و تخم‌مرغ را هم می‌زدم. علی می‌گفت: «عکس بگیرم بگذارم اینستاگرام؟ بگم این دختره با بخیه هم ول‌کن نیست.» چند روز بعد قرار شد سارا بیاید دیدنم. گفتم ناهار بیاید. بچک و علی کنار هم خوابیده بودند و من تندتند خانه را سابیدم و لازانیای معرکه‌ای هوا کردم.

چند روز بعدترش من و بچک تنها بودیم. تصمیم گرفته بودم الویه درست کنم. بچک ریزریز نق می‌زد و من پوست سیب‌زمینی‌های آب‌پز را می‌کندم و از آشپزخانه بلندبلند شعر می‌خواندم برایش. خیارشور رنده می‌کردم و بدوبدو می‌آمدم توی اتاق و پستانک بچه را که از دهنش شوت شده بود کف زمین، می‌بردم می‌شستم و خداخدا می‌کردم وسط هاگیرواگیر الویه، پی‌پی‌اش نگیرد.

از عمد، بند کرده بودم به غذاهای وقت‌گیر. یک روز دیگر کتلت پختم. بچه خواب بود و سر صبر و حوصله کتلت‌های قشنگ دلبرم را کف دست شکل می‌دادم. بعدتر توی خانه‌ی مامان‌این‌ها با کمک مامان و داداش شیرینی میکادو و نان خامه‌ای هم پختم.

امروز دیگر مراسم روکم‌کُنی خودم بود. باید به خودم ثابت می‌کردم که می‌توانم، که لش نیستم، که باید برگردم به روزهای قبل. از کله‌ی سحر دارم می‌دوم. مراسم وایتکس‌کاری، شستن لباس‌ها و پهن کردن‌شان، اتو کردن لباس‌های قدیمی، شستن و بسته‌بندی گوشت و مرغ‌هایی که امروز گرفتم، حرف زدن مدام با بچک و شعر خواندن برایش و بازی کردن باهاش، فیلم گرفتن از شیرین‌کاری‌هایش… وسط همه‌ی این‌ها، به قصه‌های جدیدم فکر کرده‌ام که همین روزها باید بنویسم‌شان.

الان تا لمیدم روی مبل و خواستم این‌ها را بنویسم، بچه‌ی کوچک پستانکش را شوت کرد و بغل خواست. آخرین قلپ لیوان چای هل‌دارم را سر کشیدم و بغلش کردم. یارویی آمده توی کوچه و ویولن می‌زند. بچک روی پایم آنقون‌پانقون می‌کند و من یک‌انگشتی تایپ می‌کنم.

بچه‌داری سخت است، اما یک دل شیر می‌خواهد و خاطر قرص و کله‌ی خراب. سخت است، اما محال نیست.

4دیدگاه

  1. هدا میگه: پاسخ دادن

    من اینروزها دارم به بچه دار شدن فکر می کنم! اون سر دنیا زندگی می کنم و جز همسرم هیچکی رو ندارم اینجا! نوشته هات دلگرمم می کنه! بیشتر بنویس لطفا!

  2. الهه میگه: پاسخ دادن

    آفرین فاطمه، چقدر دلگرم‌کننده…

  3. الهه میگه: پاسخ دادن

    چه عکس زیبایی، به به. 🙂

  4. اوا میگه: پاسخ دادن

    خیلی‌ شیرین و قشنگ مینویسی، من کلی‌ ذوق می‌کنم از توصیفات و اصطلاحاتت ؛)

پاسخ دهید