هدیه رو وانکرده پس فرستاد

mom7

دیروز، بیست‌و‌سوم شهریور، بچک را زدم زیر بغلم و بردم شهرکتاب هفت‌چنار. قرار بود جشن صدمین سال تولد آقای رولد دال دوست‌داشتنی برگزار شود. اولش به رویا گفتم می‌آیم، اما هرچه به روز جشن نزدیک‌تر می‌شدیم، یکی توی کله‌ام می‌گفت: «ولش کن. با بچه‌ی کوچیک نمی‌شه. حوصله داری‌ها.» و همان یاروی توی کله‌ام ناجوانمردانه دندان سفید می‌کرد برایم. من هم کم‌کم داشتم گولش را می‌خوردم.

شب قبل از مراسم، علی پرسید: «فردا که می‌آی شهرکتاب، آره؟» من‌من‌کنان گفتم: «نمی‌دونم. شاید نیام.» گفت: «یعنی چی؟ اصلا معنی نداره نیای. باید بیای.» گفتم: «آخه سخته با بچه.» غرغر کرد که دلیل ندارد بچه دست‌و‌پایم را ببندد.

قرار بود دوستداران آقای دال لباس‌های زرد بپوشند و بچه‌های کوچک ماسک روباه داشته باشند. روباه از کجا پیدایش شده بود؟ از کتاب «آقای روباه شگفت‌انگیز». یکهو یک‌چیزی توی مغزم جرقه زد. یادم افتاد بچک لباس روباه‌نشان دارد. لباس روباهی جزو سوغاتی‌های داداش برای بچک بود. به علی گفتم: «من این‌جا خونه‌ی مامان‌اینام. اگه بخوام لباس روباهی تن بچک کنم، دسترسی ندارم به لباسش. لباسه توی خونه‌ی خودمونه.» بهانه پشت بهانه. علی گفت وسط تمام سرشلوغی‌هایش می‌رود خانه و لباس را برمی‌دارد و می‌آورد.

ظهر روز جشن، لباس‌ها رسیده بود دستم. پیرهن بچک پر از ریزنقش بچه‌روباه بود. جورابِ شلوارش کله‌ی روباه داشت و یک کلاه نارنجی روباهی هم گذاشتم روی کله‌ی بچه. اولش از کلاه زیاد خوشش نیامد و کمی غر زد. تا آژانس بیاید دم در، تندتند چندتا عکس ازش گرفتم. گرمش شده بود و به کلاه روباهی عادت نداشت. توی ماشین هوا گرم بود. شهریور دارد تمام می‌شود و تهران هنوز خرماپزان است. کلاه را از سر بچک برداشتم که کله‌اش هوا بخورد.

وقتی رسیدم شهرکتاب، دیدم همه در تکاپو هستند. بچه‌ها، رویا، فواد، علی. بچه‌روباه دست‌به‌دست می‌چرخید بین همه. بچه‌روباه یا خواب بود و یا خودش را می‌زد به خواب. کم‌کم مهمان‌ها آمدند. مترجم‌های نازنین، محبوبه نجف‌خانی و فرمهر منجزی، خیلی بچک را دوست داشتند. بچه‌های کوچک و بزرگ با لباس‌های زرد پیدایشان شد. یک‌ساعت بعد کیک تولد صدسالگی رولد دال را بریدیم و آدم‌ها با کیک و با همدیگر و با مترجم‌ها عکس گرفتند. وسط آن شلوغ‌پلوغی وظیفه‌ی تقسیم کیک برای آن‌همه آدم را سپردند به من. خیلی خیلی سخت بود. تا حالا برای این‌همه آدم کیک برش نزده بودم. باید جوری تقسیم می‌کردم که کم نیاید و کسی بدون کیک نرود خانه. بچک دست علی بود و من توی آبدارخانه‌ی شهرکتاب توی سرو‌کله‌ام می‌زدم که هیئت‌وار کیک برش بزنم.

شب، خسته و کوفته، با بچه‌روباهم برگشتم خانه. اولین‌بار بود بچه‌ی کوچکم به جشن تولد رفته بود. بغض‌ داشتم، اما مفتخر بودم؛ برای جشن تولد هیچ‌کاری نکرده بودم، اما حداقل توانسته بودم کیک را بین شصت‌هفتادتا آدم تقسیم کنم.

پاسخ دهید