به‌گمانم گُلی هست که مرا اهلی کرده باشد

garden

دیشب تا رسیدم خانه، زدم زیر گریه. بچک را که توی بغلم خواب بود، گذاشتم توی گهواره. لای چشم‌هایش را باز کرد و نیم‌نگاهی بهم انداخت و دوباره خوابید. یکهو زوزه کشیدم. علی گفت: «دِ آخه چرا گریه می‌کنی باز؟» گفتم: «نمی‌دونم. می‌ترسم.» گفت: «از چی؟» فین‌فین‌کنان گفتم: «از این‌که بچه داره بزرگ می‌شه. از این‌که لباس‌های روزهای اولش دیگه تنش نمی‌ره. از این‌که دیگه کم‌کم توی گهواره‌اش جا نمی‌شه. از این‌که تندتند بزرگ می‌شه و من به اندازه‌ی کافی بلد نیستم حظش رو ببرم. بلد نیستم بوش کنم و این بوی عجیب رو نگه دارم توی سلول‌هام. بلد نیستم وقتی می‌خنده، خط گوشه‌ی لبش رو تو خاطرم نگه دارم. می‌ترسم بزرگ بشه و هیچ‌کدوم این‌ها یادم نمونه.» علی گفت: «خوشحال باش که بچه‌مون داره بزرگ می‌شه.»

بهش گفتم چند شب است تا توی سایت‌ها و اینستاگرامِ آدم‌های غریبه عکس نوزاد می‌بینم، بغضم می‌گیرد. حس می‌کنم چقدر دلم برای نوزادیِ بچک تنگ شده. برای روزهای اول به دنیا آمدنش. برای روزهای سخت و شب‌های طولانیِ بارداری‌ام. برای لگد زدن‌هایش. برای وقتی که یک‌گوشه‌ی دلم خودش را قلنبه می‌کرد. برای روزی که توی خواب و بیداریِ بیهوشی اتاق عمل دیدمش که سرو‌کله‌اش لزج بود و پوستش چروک و ناخن‌هایش صورتی. برای همان روزی که عاشقش شدم.

هنوز داشتم چس‌ناله می‌کردم که زهرا مسیج زد و برایم یک لالایی با صدای غزل شاکری فرستاد. عیشم تکمیل شد. زل زده بودم به بچک و دلتنگ بودم. به زهرا گفتم دارم گریه می‌کنم. گفتم: «دلتنگ نوزادیای مسیحام. حالا مثلا انگار الان رستم دستانه بچه‌ام.» زهرا گفت او هم برای روزهای نوزادی نیکی‌ دلتنگ است؛ گفت هنوز اول راهم و همه‌ی لحظه‌های بچک را مزه‌مزه کنم.

بچک توی گهواره خوابش برد و من توی تاریکی از لبه‌ی گهواره سرک می‌کشیدم که ببینمش. دلم می‌خواست هشت‌تا چشم داشتم برای دیدنش، هشت‌تا دست برای بغل کردنش.

1دیدگاه

  1. زهرا میگه: پاسخ دادن

    سلام من باردارم الان ، نوشته های شما رو میخونم و منم شروع می کنم زار زدن
    خیلی خوبن
    راستی لالایی غزل شاکری رو اگه به اشتراک بزارید خیلی خوب میشه

پاسخ دهید