یه دل دارم و دو دلبر

dad

فین بچه یکی از مهم‌ترین ترس‌های من در زندگی است. آن‌قدر که از فین می‌ترسم، از سوسک نمی‌ترسم. وقتی هنوز بچک به دنیا نیامده بود، یکی از دغدغه‌هایم دماغش و محتویاتش بود. همه‌اش فکر می‌کردم چطوری بفهمم بینی‌اش کیپ شده و فین دارد؟ چطوری تمیزش کنم؟

وقتی با مامانم و علی رفته بودم برای بچک خرید کنم، به خانم فروشنده گفتم: «پوآر بینی چطوریه؟» گفت: «مکش داره. می‌کنی توی دماغ بچه و پیس‌پیس فشارش می‌دی. خودش فین رو می‌کشه بیرون.» گفتم: «خب توی خود پوآر چطوری تمیز می‌شه؟» گفت: «هیچ‌جوری.» من گفتم: «اه. خب کثیفی‌ها می‌مونه توی این وسیله‌هه که. حالم به هم خورد.» خانمه هرهر خندید و گفت: «تازه، یه مدل دیگه هم داریم که مادر خودش باید بمکه و فین‌ها بیاد بیرون.» من و مامان هر دو با هم از حال رفتیم.

این‌جوری شد که وقتی بچک به دنیا آمد، خانم دکتر آمد بالای سرم و گفت: «مرخصی. حال بچه هم خوبه. می‌تونی بری خونه.» گفتم: «چطوری دماغشو تمیز کنم؟» دهن خانم دکتر از سوالم سه‌متر باز ماند. گفت: «بهترین روش قطره‌ی کلرسدیومه. انگولک دیگه‌ای لازم نیست. پوآر هم می‌تونی استفاده کنی.» وقتی داشتیم از بیمارستان بیرون می‌آمدیم، هول‌هول‌زنان گفتم: «از داروخانه پوآر و کلرسدیم بخریم. می‌ترسم تو خونه فین داشته باشه.» و سر خر را کج کردیم به‌طرف داروخانه‌ی بیمارستان.

در دو ماه‌ و نیمی که بچک آمده، چند باری کلرسدیم به کارمان آمده و چند بار هم پوآر. ولی خلاف چیزی که فکر می‌کردم، فین بچه مثل جیشش نیست که دم‌به‌دقیقه لازم باشد تمیزش کنی.

القصه، دو سه روز بود بچک خوب شیر نمی‌خورد. یا میل نداشت، یا وقتی میل داشت، با دست پس می‌زد و با پا پیش می‌کشید. می‌آمد زیر سینه و تا می‌خواست بمکد، جیغ می‌زد و سرش را پس می‌کشید. دیشب توی ماشین بودیم و نق‌نق کرد. شیرش دادم و باز دیدم دارد ادا درمی‌آورد. به علی گفتم: «احتمال می‌دم بینی‌اش گرفته باشه. دلیل دیگه‌ای نداره این کارهاش.» علی گفت: «اون با من. رسیدیم خونه یادم بنداز دماغشو چک کنم.»

این روزها اوج روزهای کاری علی است و صبح کله‌ی سحر تا آخر شب توی شهرکتاب است. تا می‌رسد خانه،‌ از خستگی بیهوش می‌شود. دیشب هم تا رسیدیم خانه، بچک را گذاشتم سر جایش. داشتم لباس‌هایم را عوض می‌کردم که دیدم علی پیش بچک دراز کشید. تا مسواک بزنم، دیدم دوتایی کنار هم خواب‌شان برده است. ایستادم بالای سرشان. بچک لای چشم‌هایش را باز کرد و دوباره شروع کرد نق‌نق کردن. بلندش کردم که شیرش بدهم. گریه‌اش بلندتر شد. شیر نمی‌خورد و سینه را پس می‌زد. پوآر بینی را پیدا کردم و تا کردم توی دماغش، جیغش رفت هوا. نصفه‌شب بود و کوچه از صداهای بچک می‌لرزید. علی سنگین خوابش برده بود و گریه‌های بچه را نمی‌شنید. بچک ساکت نمی‌شد و سیاه و کبود شده بود. من و دماغش هم با همدیگر درگیر بودیم و توی سروکله‌ی هم می‌زدیم. دو سه بار گفتم: «علی پاشو، پاشو کمکم کن.»

خواب‌آلود پا شد. این‌طرف و آن‌طرف را با چشم‌های نیمه‌بسته نگاه کرد. گفت: «چی شده؟» گفتم: «دماغش.» گفت: «بده‌اش به من.» گفتم: «خاک‌بر‌سرم. خواب‌آلویی. می‌زنی دماغ بچه رو می‌ترکونی.» خمیازه‌کشان گفت: «نه. حواسم هست.» ده دقیقه با پوآر و دماغ و بچک درگیر بودیم دوتایی. من فقط دست‌های بچک را گرفته بودم و قربان‌صدقه‌اش می‌رفتم و علی مسئولیت خطیر فین‌کشی را به عهده داشت.

ده دقیقه بعد، نفس بچک باز شده بود. خوش و خرم این‌طرف و آن‌طرف را نگاه می‌کرد و من پوآر بینی را می‌شستم. علی سرش را گذاشت کنار بالش بچک. تا چراغ‌ها را خاموش کنم، دوتایی توی بغل هم خواب‌شان برده بود.

پاسخ دهید