شاه‌پسر داریم دوماد

aroosi

از یک هفته‌ی پُرجنب‌و‌جوش می‌آیم. دو روز اول هفته به استرس و اضطراب گذشت. استرسِ این‌که دوشنبه و سه‌شنبه چه می‌شود و چه‌جوری می‌گذرد. گذشت، به‌سادگی و در یک چشم‌برهم زدن.

ماجرا این‌جوری بود که شش ماه پیش محمد و مطهره گفتند جشن عروسی‌شان بیست‌و‌نهم شهریور است. من باردار بودم و یکهو توی سروکله‌ام زدم که ای وای، تا آن‌وقت بچک به دنیا آمده، اما چه‌جوری ببرمش؟ بعدش خودم از تصور بچه‌ی کوچک در آغوشم و رفتن به عروسی، از شوق مورمورم شد. بچک که به دنیا آمد، از روز اولش اضطراب آخرهای شهریور پر شد توی دلم. هر روز که می‌گذشت، حساب و کتاب می‌کردم که چه‌کار کنم و به بچک چی بپوشانم و رخت و لباس خودم چی باشد و نکند بچه بشاشد و نکند وسط سالن شیر بخواهد و هزار دلشوره‌ی دیگر. حتی یکی دو بار از استرس تصمیم گرفتم اصلا به عروسی نروم و سرم را بکنم زیر پتوی نارنجی و بگیرم بخوابم.

لباس‌های قدیمی تنم نمی‌رفت. یکی دوتایی‌شان اندازه‌ام بود، اما مشکل دیگری داشت؛ مدلش جوری نبود که مناسب شیردهی باشد. هرچی سرچ کردم توی سایت‌ها، دیدم اصلا لباس مجلسی مناسب شیردهی وجود ندارد، مگر این‌که خود آدم بخواهد چیزی بدوزد. وقت من کم بود و حوصله‌ی گشت‌و‌گذارم هم کمتر. علی بین شلوغی کارهایش یک ساعت وقت خالی جور کرد و بچک را زدیم زیر بغل‌مان و رفتیم لباس بخریم. فقط به یک بوتیک سر زدم و از همان‌جا لباس ساده‌ی آبرومندانه‌ای جور کردم. به خانم فروشنده گفتم: «این واسه عروسی مناسبه به‌نظرتون؟» نگاهش را کج‌و‌کوله کرد و گفت: «عروسی؟ اممم… نمی‌دونم. خودتون می‌دونید.» گفتم: «آخه ‌چیزی می‌خوام که واسه شیردهی مناسب باشه.» همان‌جوری کج‌و‌کوله گفت: «اوووم.» بزرگ‌ترین تصمیم روزهای اخیرم را گرفتم و لباس را برداشتم. ولی گوشه‌ی ذهنم ماند که همان‌جور که خیابان‌های این شهر جایی برای شیر دادن مادر به نوزاد ندارد، رخت و لباس مهمانی و عروسی هم برای مادرهای شیرده سخت پیدا می‌شود.

روز عروسی که رسید، از کله‌ی سحر هول می‌زدم و دور خودم می‌چرخیدم. هی ساک می‌بستم و باز می‌کردم و هی توی ساک را دید می‌زدم. رسما وسواس برم داشته بود. قرار بود علی تا دیروقت سرکار بماند و از آن‌جا خودش برود عروسی، من و بچک و ساجده و صبا هم با همدیگر برویم. ترسان‌ترسان و لرزان‌لرزان وسایل خودم و بچک و بند و بساط عروسی را سوار ماشین کردم و رفتم پیش ساجده. دو سه‌تا کیف و ساک برداشته بودم، انگار دارم می‌روم سفر قندهار. از هولم سه‌چهار ساعت زودتر از شروع جشن رفته بودم بست نشسته بودم خانه‌ی ساجده. بهانه‌ام این بود که ساجده موهایم را درست کند، اما راستش می‌ترسیدم بچک شلوغ‌کاری کند؛ برای همین توی برنامه‌ریزی‌ام سه‌چهار ساعت جلوتر بودم. می‌خواستم زمانم جوری باشد که با شلوغ‌کاری احتمالی‌ بچه به همه‌چیز برسم.

سر و وضع‌مان را که مرتب کردیم و تقریبا آماده شدیم، بچک را بردم توی اتاق صبا که پوشکش را عوض کنم و لباس پلوخوری‌اش را بپوشانم. کفش‌های آدیداسش را هم آماده کرده بودم که برای اولین‌بار پایش کنم. حسابی ذوق داشتم، اما انگار بچک نداشت.

تندتند لباس‌هایش را پوشاندم. نق‌نق می‌کرد و بداخلاق شده بود. ساجده در اتاق را باز کرد که بگوید: «آماده‌ای؟» تا آمدم بگویم آره، بچک در یک اقدام محیرالعقول پی‌پی مبسوطی کرد. از شدت اضطراب وا رفتم. گفتم: «واااای.» ساجده گفت: «عیب نداره. بهتر. عوضش تو عروسی راحته. تو هم راحتی.» فیلم را به عقب برگرداندم. رخت و لباس بچک را کندم و بلندش کردم که ببرمش دست‌شویی و بشویمش. بچه‌ها خیلی باهوش‌اند لامصب‌ها. به‌وضوح اضطراب آدم را می‌فهمند و زود از آدم آتو می‌گیرند. بچک که فهمیده بود هول کرده‌ام، بازی‌اش گرفته بود. شروع کرد به گریه. بعدش گریه‌اش تبدیل شد به جیغ. جیغش تبدیل شد به هوار. هوارش تبدیل شد به زاری. زاری‌اش تبدیل شد به فغان. فغانش شد مویه. مویه‌اش شد ضجه. من هم از هولم شیر آب را نمی‌دانستم ببندم یا باز کنم و آب شتک می‌زد روی سرو‌کله‌ام. سر تا پایم خیس و آب‌چکان شد و بچک مثل ماهی از دستم لیز می‌خورد.

با مکافات برش گرداندم تو و دوباره لباس پوشاندمش. راه افتادیم، درحالی‌که فکر می‌کردم هیچ‌وقت به عروسی محمد و مطهره نمی‌رسم. رفتیم دم خانه‌ی مامان‌این‌ها که کالسکه‌ی بچک را برداریم، اما کالسکه قفل شده بود و باز نمی‌شد و من با دامن نشستم کف خیابان که قفلش را باز کنم، اما نشد که نشد. با عصبانیت کالسکه را برگرداندم توی خانه و بغضم ترکید. با چشم تر رفتم تالار. اما تا رسیدیم، همه‌ی غم و غصه‌ها تمام شد. بهترین وقت بود، چون به صحنه‌ی آرتیستی بوسه‌ی عروس و داماد رسیده بودیم.

بچک تمام شب توی تالار توی بغل مامان علی خوابید. با سروصدا و رقص و آواز هم بیدار نشد. جوری خوابیده بود که انگار کوه کنده باشد. حتی شیر هم نخواست. جیش هم نکرد. حتی بیدار نشد نیکی و راحیل فنچ و ریزه را ببیند که لباس سفید پوشیده بودند و تل سفید زده بودند سرشان.

تمام فکر و خیال‌هایم بیهوده بود. اما هنوز اضطرابم سر جایش بود. چرا؟ چون قرار بود فردای روز عروسی، جشن نامزدی برادر علی باشد. هنوز کوهانم پُر از غصه و اضطراب بود.

 

1دیدگاه

  1. بزجانی میگه: پاسخ دادن

    ده دفعه اینو خوندم.
    خیلی خوبه
    :))))

پاسخ دهید