آشتی، آشتی، دیگه همیشه آشتی

zarrafeh

دیروز صبح با صدای انفجار بیدار شدم و بچک را دیدم که با دهان باز و سروکله‌ی شیری زل زده بهم. با صدای انفجار خودش هم از خواب پریده بود و داشت می‌خندید.

تمام هفته‌ی پیش بچک حاضر نبود شیر بخورد؛ یعنی اصلا نمی‌آمد زیر سینه. تا می‌خواستم شیرش بدهم، جیغ می‌زد و هوار می‌کشید. بعد از جشن نامزدی حسین ماجرا بدتر شد. بچک بداخلاق شده بود و شیر نمی‌خورد. کلافه شده بودم. اولش فکر می‌کردم به‌خاطر دو روز عروسی و مهمانی پشت‌سرهم نظم بچه به‌هم ریخته و کلافه شده. بعدش دیدم نه، قهر کرده و عصبانی است.

از دست خودم کلافه بودم. هزارویک فحش و بدوبیراه به خودم دادم که بچه‌ی کوچک را برداشته‌ام برده‌ام عروسی و نامزدی. بعد مدام یکی توی کله‌ام جواب خودم را می‌داد که آخر بچک که همه‌اش توی دوتا برنامه خواب بود و کِل کشیدن و رقص و آواز هم بیدارش نکرد. پس با کی قهر کرده؟

به فکرم رسید شیرم را بدوشم. شیر را می‌دوشیدم و می‌ریختم توی شیشه، بچک دولپی شیر را می‌خورد. مامانم گفت بچه با شیر مشکلی ندارد، انگار با سینه مشکل پیدا کرده. ده‌هزار فکر و خیال توی ذهنم پشت‌سرهم ردیف شدند. نکند روز عروسی سروصورتم را درست کرده بودم، بچه دیده و ترسیده؟ نکند از عطرم خوشش نیامده؟ گردن‌بند و گوشواره‌ام را دوست نداشته؟ نکند یک‌دانه اکلیل خنچه‌ی نامزدی رفته گیر کرده ته حلقش؟ نکند رفلاکس معده‌اش تشدید شده؟ نکند آدم‌ها آن دو روز هی بغلش کرده‌اند و بچک بدش آمده؟ نکند دارد اعتراض می‌کند؟ اعتصاب کرده؟ قهر است؟ لجش گرفته؟

روزی بیست‌بار تلاش می‌کردم شیرش بدهم. محلم نمی‌گذاشت. فوق فوقش دو سه دقیقه می‌آمد زیر سینه. اما تا می‌خواست شیر بخورد، شروع می‌کرد جیغ زدن و گریه و زاری. دیوانه شده بودم. من مدام تلاش می‌کردم شیرش بدهم و او انگار اصلا شیر نمی‌خواست. حتی ابراز گرسنگی هم نمی‌کرد. پیش آمد که پنج شش ساعت هیچی نخورد و حتی نق هم نزد.

مامان، خاله و مامان علی می‌گفتند با شیشه بهش شیرت را نده. تنبل می‌شود و کلا دیگر سینه را نمی‌گیرد. من هم هی یواشکی و زیرزیرکی گریه می‌کردم که بچک دارد خودش، خودش را از شیر می‌گیرد. درد داشتم، انگار وزنه‌های چند تُنی به تَنم آویزان بود. سنگینی را می‌توانستم تحمل کنم اگر کمی به شیر لب می‌زد، اگر کمی دوستم می‌داشت. هی باهاش حرف می‌زدم و می‌خنداندمش. یک یاروی دیوانه‌ای توی کله‌ام نشسته بود که یواشکی بیخ گوشم می‌گفت بچه باهام قهر کرده و دیگر مهرم را ندارد. مدام پیش خودم فکر می‌کردم چی‌کار کرده‌ام که بچک باهام یار نیست.

سرجمع پنج‌شش‌بار شیرم را ریختم توی شیشه و حضرت والا تناول فرمود. پریشب دیدم گرسنه مانده. توی هفت‌هشت ساعت سه بار شیرم را دوشیده بودم و دیگر شیر نداشتم. بغض داشت خفه‌ام می‌کرد. تا می‌خواست بخوابد، سرآسیمه می‌پرید. گرسنه بود ولی به رویش نمی‌آورد. شاید هم گرسنه نبود و من خیال می‌کردم دارد اطوار می‌ریزد. نیمه‌شب، خوابالود بلند شدم و کمی شیر خشک برایش درست کردم. توی یک هفته‌ی اول به دنیا آمدنش که بچه چانه‌ی ضعیفی برای مِک زدن داشت و من هم شیر چندانی نداشتم، دکتر گفته بود می‌توانیم کمی شیر خشک کمکی بهش بدهیم. اما توی همان یک هفته هم شیر خشک را درست و حسابی نخورد.

شیر خشک را درست کردم و توی تاریکیِ شب بهش دادم. پنج صبح بیدار شدم و پنجره‌ها را باز کردم. خنکیِ صبح مهرماه خزید تو. دست انداختم گردن بچک و به خودم چسباندمش. یک ساعت گذشت و چشم‌هایم تازه داشت گرم خواب می‌شد که صدای انفجار آمد. بچک شیر خشکی را که پنج ساعت پیش خورده بود، توی خواب و جهشی پرتاب کرد بیرون.

توی دو سه ثانیه‌ی اول فکر کردم دل و روده‌اش ترکیده است. شروع کردم جیغ زدن. علی خوابالود پرید و بچه را سرو‌ته کرد. می‌زد پشت بچک. بچه تازه بیدار شد و خودش با دیدن حجم دسته‌گلش جا خورد. گل از گلش باز شد و شروع کرد خندیدن.

مدت‌ها بود این‌قدر هول نکرده بودم. کله‌ی صبح آویزانِ فاطمه شدم. از آن‌سر دنیا تندتند دلم را گرم می‌کرد و می‌گفت نگران نباش، چیزی نیست. بند کردم به سمیه. گفتم بچک را کجا ببرم سونوگرافی معده؟ دیوانه شده بودم.

دو سه ساعت بعد علی رفت سرکار و گفت ظهر می‌آید که بچک را ببریم دکتر. بچه هنوز شیر نمی‌خورد. دراز کشیدم کنارش و با هم ژوتم را روی گوشی‌ام دیدیم. من بلند و کشیده می‌خواندم: «ژوتم‌م‌م‌م‌م…» و بچک با دیدن خانم لارا فابیان هیجان‌زده شده بود و دست‌وپا می‌کوبید. هی بیخ گوشش می‌گفتم چرا شیر نمی‌خوری بچک؟ نشاندمش توی بغلم. تصمیم گرفته بودم شیرم را با قطره‌چکان بهش بدهم. قطره‌قطره شیر می‌ریختم دهنش. قطره‌چکان می‌خورد به نوک زبانش. قلقلکش می‌آمد و خنده‌های صدادار می‌کرد. بیخ گوشش گفتم: «مسخره کرده‌ای من رو مامانی؟» گفت: «اوووو.»

عصر بردیمش دکتر. به دکتر گفتم بچک یک هفته است شیر نمی‌خورَد. پیرمرد نازنین گفت: «خب نخوره. ولش کن.» گفتم: «آخه گشنه می‌مونه.» گفت: «نمی‌مونه. نترس.» گفتم: «ضعیف می‌شه.» گفت: «وزنش که می‌گه ضعف نداره.» گفتم: «سینه رو نمی‌گیره. شیر خودم رو با شیشه می‌خوره.» گفت: «شیشه نده بهش. با قطره‌چکون شیر رو بریز روی سینه، گولش بزن.» گفتم: «آخه چشه؟» گفت: «بچه است. بازی‌اش گرفته.» گفتم: «چون گشنه مونده بود، دیشب یه‌کم شیر خشک بهش دادم که صبح همه رو بالا آورد.» گفت: «نکن دختر، نکن. روند رشد بچه نشون می‌ده تو مادر خوبی هستی. نمره‌ی بچه‌ات هم بیسته.»

بچک را زدیم زیر بغل‌مان و برگشتیم. انگار دنیا را بهم داده بودند. رسیدم خانه، دیدم مامان آهنگ رقص قاسم‌آبادی برایم فرستاده. آهنگ را بلند کردم و برای بچک رقصیدم. بین هر رفت‌و‌برگشت، کِل می‌کشیدم و محکم می‌بوسیدمش. نیم‌ساعت بعد شیر خواست. خودش خواست. شیر خورد. مثل همیشه، مثل همان بچک قبل.

امروز صبح داشتم نسخه‌ی پیرمرد را از توی کیفم درمی‌آوردم بیرون. دیدم بالای نسخه‌ی دارو با خط کج‌و‌کوله‌ای برایم نوشته: «شیر مادر و مهر مادر المثنی ندارد.»

1دیدگاه

  1. هدا میگه: پاسخ دادن

    فوق العاده بود🌹🌹🌹♥️♥️♥️

پاسخ دهید