• از حال و روز بچک
  • بادام چو چشمت ای پسر نی*

    book4

    بچک شبکه‌ی آشپزی و برنامه‌های آشپزی را دوست دارد. مثل مامانش یک‌جورهایی خُل است. همیشه توی رویاهایم بچه‌ای کنار دستم بود که توی کاسه‌ی نارنجی برایم تخم‌مرغ می‌شکانْد و با دست‌های کوچکش همزن را تکان‌تکان می‌داد و لُپ‌هایش آردی می‌شد. توی رویاهایم من وَردنه می‌کشیدم و بچک به کشمش‌ها ناخونک می‌زد و من قالب می‌زدم […]

  • از حال و روز بچک
  • من عاشق چشمت شدم

    mom10

    دسته‌بیل‌قشنگه از آسمان صاف افتاد روی کله‌ام. این‌جوری که مچ‌درد مشهور پس از زایمان آمد سراغم و الان با مچ آتل‌بسته نشسته‌ام و آرام‌آرام تایپ می‌کنم. دو سه هفته پیش، نیمه‌شب داشتم بچک را شیر می‌دادم. خوابالود بودم و دست راستم را یک‌جورِ بدی کجکی گذاشته بودم زیر بچک. یکهو دو تا رگ مچم گره […]

  • از حال و روز بچک
  • تو خودْ شِکری یا عسل است آب دهانت؟*

    bear5

    دیروز بچک همه‌اش بغضی بود. مثل آدم‌بزرگ‌ها بغض می‌کرد و لب ورمی‌چید و چشم‌هایش اشکی می‌شد. صبح که بیدار شد، مثل هر روز برایش رادیو آوا را روشن کردم که یکسره آهنگ پخش می‌کند. توی این چند ماه حسابی موسیقی گوش کرده و موسیقی سنتی را خیلی دوست دارد. حواسم نبود که محرم است. داشتم […]

  • از حال و روز بچک
  • قد آغوش منی، نه زیادی نه کمی

    tree3

    دو هفته‌ پیش خانم نظافتچی آمده بود خانه‌مان. بچک توی گهواره‌اش این‌طرف و آن‌طرف را می‌پایید. من بالای سرش بودم و برایش عشوه‌خرکی می‌آمدم و بچه می‌خندید. خانم نظافتچی هم توی آشپزخانه در و دیوار را می‌سابید و تندتند حرف می‌زد و از شوهر و دخترهایش می‌گفت. بین کارهایش آمد خستگی در کند. آمد بالای […]

  • از حال و روز بچک
  • کچله رو خواب برده

    mom12

    پنجم مهر، بچک را توی بغلم نشانده بودم که یکهویی خوابش برد. سرش را تکیه داده بود روی دلم. داشتم نگاهش می‌کردم که خروپفش رفت هوا. از هیجان داشتم قالب تهی می‌کردم. برای اولین‌بار داشت خروپف می‌کرد و من از خنده نمی‌توانستم خودم را نگه دارم. می‌خندیدم و دلم تکان‌تکان می‌خورد و صدای خروپف بچک […]

  • از حال و روز بچک
  • این حیاط و اون حیاط، می‌پاشن نقل و نبات

    blue2

    امروز بچک سه‌ماهه شد. کی گفته سه‌ماه است سروکله‌اش توی زندگی‌مان پیدا شده؟ انگار همیشه باهامان بوده، انگار همیشه داشته‌ایمش. باورم نمی‌شود روزی روزگاری بدون او بوده‌ام. روز اول که به دنیا آمد، وقتی قیافه‌ی چروک صورتی اخمویش را دیدم، ترسیدم. مدام گریه می‌کرد و من ازش ترسیده بودم. توی مخیله‌ام هم نمی‌گنجید که روزی […]