این حیاط و اون حیاط، می‌پاشن نقل و نبات

blue2

امروز بچک سه‌ماهه شد. کی گفته سه‌ماه است سروکله‌اش توی زندگی‌مان پیدا شده؟ انگار همیشه باهامان بوده، انگار همیشه داشته‌ایمش. باورم نمی‌شود روزی روزگاری بدون او بوده‌ام.

روز اول که به دنیا آمد، وقتی قیافه‌ی چروک صورتی اخمویش را دیدم، ترسیدم. مدام گریه می‌کرد و من ازش ترسیده بودم. توی مخیله‌ام هم نمی‌گنجید که روزی با بچه‌ی کوچک به صلح برسم. باورم نمی‌شد روزی برسد که از دوری نیم‌ساعته‌اش دلم به تاپ‌تاپ بیفتد، مثل روزهای اول عاشقی قلبم کنده شود از شوق و لپ‌هایم گُل بیندازد.

بچه‌ی کوچک سه‌ماهه‌ام حالا یاد گرفته به رویم بخندد. جواب خنده‌هایمان را با خنده می‌دهد و موقع هیجان آنقون‌پانقون می‌کند. هیجانش را بروز می‌‌دهد و قهقهه‌های مستانه‌ی صدادار می‌زند. حرف می‌خواهد و ساعت‌ها باید کنارش بنشینیم و بهش دل بدهیم و ازش قلوه بگیریم. یاد گرفته توی اتاقش روزی یک ربع بیست دقیقه تنها بماند و با عروسک‌ها و شکلک‌های روی دیوار خوش باشد. من هم یاد گرفته‌ام توی همان زمان اندک دلم را نگه دارم و هی سرک نکشم توی اتاق. یاد گرفته‌ام می‌توانم وقت بیشتری برای خواندن و نوشتن و پخت‌وپز بگذارم و بچک توی گهواره‌اش با زرافه‌هایش، با زردی و زردک و پشمک، دل‌خوش شود.

دو سه هفته پیش، آخر شب، توی کوچه‌مان عروس آورده بودند. اسفند دود می‌کردند و گوسفند کشته بودند و کِل می‌کشیدند و یک یاروی آکاردئونی برایشان بادا بادا مبارک بادا می‌زد. بچک با چشم‌های هیجانی این‌ور و آن‌ور را می‌پایید. سروصدای کوچه به گوشش ناآشنا بود. داشتم به هوای آکاردئون برای بچک می‌رقصیدم. یکهو بی‌هوا زدم زیر گریه. وسط گریه گفتم: «تو کی عروسی می‌کنی مامان‌جونی؟» دیوانه‌وار وسط هق‌هق قاه‌قاه خندیدم: «می‌دونی چیه مسیحا؟ من از اون مادرشوهرا می‌شم که وسط سالن با پیرهن دکُلته و روسری می‌رقصن.» امشب داشتم ماجرا را برای فاطمه تعریف می‌کردم. گفت: «از اون مادرشوهرا که کمردرد رو بهانه می‌کنند و به جای کفش پاشنه‌بلند با دمپایی می‌آن.»

سه‌ماهگی‌ات مبارکم باشد پسرکم. امضا: مادر خل‌و‌چلت.

1دیدگاه

  1. الهه میگه: پاسخ دادن

    ینی تا داستان اوج می‌گیره و آدم مشعوف و شاد و خندان می‌شه، تو می‌زنی زیر گریه، خب کمتر گریه کن، ما هم بیشتر شاد شیم.
    :* :*

پاسخ دهید