کچله رو خواب برده

mom12

پنجم مهر، بچک را توی بغلم نشانده بودم که یکهویی خوابش برد. سرش را تکیه داده بود روی دلم. داشتم نگاهش می‌کردم که خروپفش رفت هوا. از هیجان داشتم قالب تهی می‌کردم. برای اولین‌بار داشت خروپف می‌کرد و من از خنده نمی‌توانستم خودم را نگه دارم. می‌خندیدم و دلم تکان‌تکان می‌خورد و صدای خروپف بچک کم و زیاد می‌شد. باورم نمی‌شد بچه‌ی کوچکم به این زودی خروپف کند. زنگ زدم شهرکتاب و به علی گفتم: «خروپف کرد.» گفت: «ای وای. تاریخش رو یادداشت کن یادمون نره.» توی دفترچه یادداشت گوشی‌ام نوشتم: پنجم مهر، اولین خروپف.

این روزها بچک کارهای جدیدی می‌کند. ریزش موهای نوزادی‌اش شروع شده. روز اول تولدش همه توی بیمارستان می‌دیدندش و می‌گفتند: «وای موهاشو…» حالا بچه‌ی پُرموی کله‌سیاهم دارد کچل می‌شود و بالشش پر از مو است و می‌توانم برایش «کچل کچل کلاچه» بخوانم. دسته‌گل جدیدش این است که تا بغلش می‌کنم، موهایم را می‌گیرد توی مُشت. می‌گیرد و می‌کشد و مدام چند تار مویم لای انگشت‌هایش است. چند روز پیش، دراز کشیده بودم کنارش و داشتم برایش کتاب می‌خواندم. کتاب که می‌خوانم، هیجان‌زده می‌شود و دست و پا می‌کوبد و جیغ‌های سرخوشانه می‌کشد. رسیده بودم به اوج شعر که دستش را بلند کرد و بی‌هوا کوبید توی عینکم. عینکم فرو رفت توی سروکله‌ام و دماغم پَخ شد و چشم‌هایم اشکی شد و جانم درآمد. بلند گفتم: «آآآی…» و بلند شدم نشستم. نگاهش کردم. از شدت درد و عصبانیت نتوانستم بقیه‌ی کتاب را بخوانم. داشتم زیر لب خودم را آرام می‌کردم: «فاطمه آروم، فاطمه خوب می‌شی، فاطمه دردش فقط یه‌ لحظه‌س…» به بچک گفتم: «چی‌کار کردی مامانی؟» نیشش را تا بناگوش باز کرد. خر شدم. قهقهه‌ام رفت هوا.

پاسخ دهید