قد آغوش منی، نه زیادی نه کمی

tree3

دو هفته‌ پیش خانم نظافتچی آمده بود خانه‌مان. بچک توی گهواره‌اش این‌طرف و آن‌طرف را می‌پایید. من بالای سرش بودم و برایش عشوه‌خرکی می‌آمدم و بچه می‌خندید. خانم نظافتچی هم توی آشپزخانه در و دیوار را می‌سابید و تندتند حرف می‌زد و از شوهر و دخترهایش می‌گفت. بین کارهایش آمد خستگی در کند. آمد بالای سر بچه، لب‌هایش را غنچه کرد و گفت: «ای جانم ای جانم. مامانش، گفتی اسمشو چی گذاشته‌ای؟» گفتم: «مسیحا.» گفت: «آره. قبلا گفته بودی. چه اسم سختی گذاشته‌ای.» و در یک چشم‌برهم‌زدن بالش زیر سر بچه را برداشت و گفت: «این چیه گذاشته‌ای زیر سرش؟ کله‌اش پَخ می‌شه.» گفتم: «دکترش گفته سرش باید بالاتر از بدنش باشه. این‌طوری شیر برنمی‌گرده بالا.» خانم گفت: «سرش رو هی بچرخون.» گفتم: «می‌چرخونم. اما این روزا بچه دوست داره طاقباز بخوابه فقط.» گفت: «من نمی‌دونم. اما اینو بدون که این‌جوری بچه‌ات گوش‌الاغی می‌شه.» دهانم کم‌کم باز شد و در زاویه‌ی چهل‌و‌پنج درجه باز ماند.

دیروز در ایران روز کودک بود. در ایران همه، همه‌جا، همیشه، درباره‌ی بچه‌ی آدم حرف می‌زنند و چه‌بسا حرف زیادی می‌زنند. آدمیزاد که پدر و مادر می‌شود، باید یاد بگیرد یک گوشش در باشد و آن‌یکی گوشش دروازه. سینه‌اش هم باید ستبر باشد. دو تا شاخ بالقوه هم باید روی سرش باشد تا در مواقع احتمالی فرو کند توی چشم طرف. از وقتی بچک آمده، در عین این‌که صبورتر شده‌ام و سعی می‌کنم حرف و حدیث این و آن را به هیچ بگیرم، اما در خودم می‌بینم که برای بچه‌ی کوچکم دنیا را به‌هم بریزم. در این مدت بارها پیش آمده که من و علی وقتی دیده‌ایم کسی دارد چیزی می‌گوید که برای بچک مخرب است، زود اعتراض کرده‌ایم. قبلا این‌جوری نبودیم. یک گوشه می‌نشستیم و ماست‌مان را می‌خوردیم. اما الان همه‌چیز فرق کرده است.

مدتی پیش الهه می‌گفت توی اتوبوس خانمی ازش پرسیده بچه‌ات چند وقتش است و چند کیلو است و پشت‌بندش گفته: «اوا، چه لاغره پس.» الهه هم سه روز گریه کرده بود. بهش گفتم کاش می‌زدی توی دهن خانمه و رک بهش می‌گفتی به تو ربطی ندارد. یا از اول جواب سوالش را نمی‌دادی، یا حداقل حرف مفتش سه‌ روز توی دلت نمی‌ماند. این گوشه‌ی زمین، در این مرز پرگهر، همه‌ی آدم‌ها به کار همدیگر کار دارند و فکر می‌کنند دارند جمله‌های بامزه‌ی بچه‌پسند می‌‌گویند:

  • مامانتو بیشتر دوست داری یا باباتو؟
  • چرا گریه می‌کنی عزیزم؟ بیا بغل خودم ببینم. کی اذیتت کرده؟ تقصیر مامانته؟ مامانت اذیتت می‌کنه؟
  • توی بغل مامانت گریه می‌کردی؟ معلومه منو می‌خواستی که تو بغلم آروم شدی. (این را پسر نوجوانی گفت.)
  • مامانت شیر نمی‌ده بخوری؟ عوضت نمی‌کنه؟

اما من و علی از مدت‌ها پیش تصمیم گرفته‌ایم هرجوری شده، نگذاریم جمله‌های بد و منفی به گوش بچک‌مان بنشیند. وقتی بچه‌ای گریه می‌کند، اغلب آدم‌ها عادت دارند بهش بگویند: «وقتی گریه می‌کنی خیلی زشت می‌شی.» اما آن‌روز حواسم جمع شد و دیدم علی دارد به بچک می‌گوید: «ببین بابایی، ببین وقتی گریه نمی‌کنی چقدر بهتری.» من هم چند روز پیش مُچ خودم را گرفتم و دیدم نشسته‌ام دارم به بچه می‌گویم: «پشه نیشت زده مامانی؟» و به‌جای این‌که بگویم: «چه پشه‌ی بدی، چه پشه‌ی کثافتی، بکشمش پشه‌ی بدِ بدِ بد رو»، بیخ گوش بچک گفتم: «خب پشه‌هه هم گشنه‌اش بوده. غذا می‌خواسته که اومده لُپ تو رو خورده. اما می‌تونیم یه‌کاری کنیم. مثلا حالا که اومده لُپ بچه‌ی منو خورده، منم امشب برم لُپ بچه‌هاشو بخورم.» بچک ریسه رفت از خنده.

بچه‌های کوچک عزیز و محترم‌اند. نباید باهاشان جوری رفتار کرد که انگار خرند و نمی‌فهمند: «ولش کن. بچه‌ است حالی‌اش نیست.» و نباید آن‌قدرها ازشان توقع بزرگی داشت، جوری که بچگی‌شان وسط کارزار دنیا گم‌و‌گور شود.

پاسخ دهید