تو خودْ شِکری یا عسل است آب دهانت؟*

bear5

دیروز بچک همه‌اش بغضی بود. مثل آدم‌بزرگ‌ها بغض می‌کرد و لب ورمی‌چید و چشم‌هایش اشکی می‌شد. صبح که بیدار شد، مثل هر روز برایش رادیو آوا را روشن کردم که یکسره آهنگ پخش می‌کند. توی این چند ماه حسابی موسیقی گوش کرده و موسیقی سنتی را خیلی دوست دارد. حواسم نبود که محرم است. داشتم صبحانه می‌خوردم و بچک توی تشک بازی‌اش این‌ور و آن‌ور را نگاه می‌کرد. یکهو رادیو به‌جای موسیقی نوحه گذاشت. نوحه‌ی جانسوزی بود. سرم را از ظرف پنیر و گردو بلند کردم، چشم گرداندم و دیدم چشم‌های بچک پر از اشک شده و تندتند مژه می‌کوبد. جَلدی رادیو را خاموش و بچک را بغل کردم. کمی گذشت و آرام شد. نیم‌ساعت بعد، تازه داشت خوابش می‌برد که همسایه‌ها با هم دعوایشان شد و یک‌آن صدای فریادشان پیچید توی خانه. بچک چشم‌هایش را باز کرد و دوباره بغضی شد. در و پنجره را چفت کردم و بچک خوابید.

تا شب بچه‌ی کوچکم بغض داشت. بیتاب بود و بی‌دلیل و بی‌بهانه می‌زد زیر گریه. هر گوشه‌ی خانه می‌بردمش، چانه‌اش می‌لرزید و هق‌هق می‌زد. مدام برایش شعر خواندم، کتاب خواندم، ادا درآوردم، ژانگولر هوا کردم، چشم‌هایم را چپ و راست کردم، زبانم را درآوردم،‌ بغض بچک نمی‌رفت. غروب که علی آمد، مدام با بچه بازی کرد. بچه مثل هر روز نمی‌خندید. نق می‌زد و انگشت علی را می‌جوید. نشسته بودیم و پس از مدت‌ها که علی زود رسیده بود خانه، داشتیم کنار هم چای می‌خوردیم. صدای بغض بچک توی گهواره بلند شد. با عجله پا شدم بروم لب گهواره. پایم پیچ خورد و گیر کردم به چرخ گهواره. انگشتم پاره شد و خون فواره زد هوا. دیوانه شده بودم. گریه می‌کردم و وسط گریه رو به بچه می‌خندیدم که یعنی مثلا خیلی خوبم و هیچی‌ام نشده. علی گفت: «لثه‌اش سفت شده.» گفتم: «آب دهنش هم شُره می‌کنه هی.» دو هفته پیش دکتر به‌مان ندا داده بود که پروسه‌ی درآوردن دندان از همین روزها شروع می‌شود و تا چند ماه دیگر که سروکله‌ی اولین دندان توی دهان بچک پیدا شود، همین بساط است. بچک تا شب انگشت علی را جوید. به پستانک راضی نمی‌شد. هنوز چیزی نمی‌تواند توی دست بگیرد که دندان‌گیر بدهیم دستش.

آخر شب، یکهو یک کار جدید یاد گرفت. برای اولین‌ بار دو بار غلت زد. هیجان‌زده شده بودم و جیغ‌جیغ می‌کردم از شوق. یادداشت کردم: «هجدهم مهر، در سه‌ماه و یک‌هفتگی، غلت زد.»

امروز صبح دیگر برایش رادیو روشن نکردم. توی گهواره‌اش خواب بود. خانه سوت‌وکور بود و من نشسته بودم یک گوشه و تشک بچک را می‌دوختم. چند روز پیش، تشکی را که خاله برای استفاده‌ی دم‌دستی بچه دوخته بود، بی‌هوا انداختم توی ماشین. به فکرم نرسیده بود رویه‌ی تشک را دربیاورم و درسته انداختمش توی ماشین. تشک کج‌و‌کوله شد و مثل لواشک آلو کِش آمد. امروز صبح نخ‌‌های رنگی‌رنگی‌ام را چیدم دورم و داشتم تشک را احیا می‌کردم و کوک‌های دلبرانه می‌زدم که بچک با بغض بیدار شد. نشاندمش کنارم، روی مبل. لپ‌تاپم را روشن کردم و آهنگ‌های دوست‌داشتنی خودم را برایش گذاشتم. وقتی من و بچک توی خانه تنهاییم، مدام برایش حرف می‌زنم. این‌بار هم روی آهنگ‌ها نریشن صدای من بود که هی تندتند می‌گفتم: «این آهنگو می‌شنوی مامانی؟ اینو نُه سال پیش عمو ابوذر برام فرستاده بود.»، «آخ‌آخ، این یکی رو من و بابایی شنیدیم و عاشق هم شدیم.»، «اِه، اینو عمو امیرحسین خودش با سه‌تار زده بود و برام فرستاده بود.»

بچک با دقت گوش می‌کرد و دست و پا می‌زد. کم‌کم گُل از گُلش باز شد. آن‌قدر به رویم خندید و آن‌قدر لُپ و سر‌وشانه‌ام را لیس‌لیسکی کرد که هر دو از حال رفتیم. مادری دنیای عجیبی است؛ آدم به‌وضوح دلش برای تُف بچکش تنگ می‌شود و با لیس‌های آب‌چکان بچه‌اش دلش غنج می‌زند.

* شعر از آقامون سعدی.

1دیدگاه

  1. مریم میگه: پاسخ دادن

    الهی قربونش بشم منننن :*

پاسخ دهید