من عاشق چشمت شدم

mom10

دسته‌بیل‌قشنگه از آسمان صاف افتاد روی کله‌ام. این‌جوری که مچ‌درد مشهور پس از زایمان آمد سراغم و الان با مچ آتل‌بسته نشسته‌ام و آرام‌آرام تایپ می‌کنم.

دو سه هفته پیش، نیمه‌شب داشتم بچک را شیر می‌دادم. خوابالود بودم و دست راستم را یک‌جورِ بدی کجکی گذاشته بودم زیر بچک. یکهو دو تا رگ مچم گره خوردند توی هم. آهم بلند شد از درد. رگ‌هایم داشتند با هم کشتی می‌گرفتند و من حتی نمی‌توانستم به‌سرعت دستم را از زیر ماتحت بچک بیاورم بیرون. خشک شده بودم. شیر خوردن بچک تمام شد و دستم آمد بیرون، اما رگ‌های بازیگوش خیال نداشتند دست از سر همدیگر بردارند.

تمام این دو سه هفته، درد باهام ماند. خیال واهی کرده بودم که رگ است. رگ نبود. تاندون‌های مچ دستم لجبازی‌شان گرفته است. خودم کمی سرچ کردم و فهمیدم چی شده، اما این دو سه روز اخیر درد شدت گرفت و امانم را برید. دیشب پا شدم رفتم دکتر. دکتر گفت هیچ ربطی به رگ‌به‌رگ شدن ندارد و به سندروم تازه‌مادران دچار شده‌ام و اسم بیماری‌ام دِکُروَن است. دکتر گفت: «باید کارهایی رو که پیش‌تر می‌کردی، نکنی. مثلا بچه رو بلند نکنی، ماتحتش رو نشوری، کار خونه نکنی.» گفتم: «بچه رو بغل نکنم؟ مگه می‌شه؟» گفت: «باید حواستو جمع کنی و با مچ‌بند آتل‌دار صبح تا شب ببندی‌اش که نتونی کار کنی باهاش.» باز گفتم: «مگه می‌شه؟» زل زد توی چشم‌هایم و گفت: «اگه نمی‌تونی، باید برات گچ بگیرم. هشت هفته باید توی گچ باشه.»

دُمم را گذاشتم روی کولم و فرار کردم. بچک را گذاشته بودم پیش مامان. زنگ زدم بهش که بپرسم بچه گرسنه نیست؟ بی‌تابی نمی‌کند؟ پچ‌پچ‌کنان گفت: «نه. خوابیده. خیالت تخت. عجله نکن.» به هوای خریدن مچ‌بند از مطب دکتر تا خانه‌ی مامان پیاده آمدم. غروب پاییز بود و باد خنکی می‌آمد و آدم مورمورش می‌شد. برای اولین بار عکس بچک را گذاشته‌ام پس‌زمینه‌ی گوشی‌ام. تمام مسیر به عکس بچک زل زده بودم و توی دلم قربان‌صدقه‌اش می‌رفتم. هنوز یک ساعت نشده، دلم برای خنده‌های دلبرانه‌اش تنگ شده بود. یاد خوابیدنش افتاده بودم، وقتی که خوابش دارد سنگین می‌شود و دست چپش را می‌گیرد توی هوا و آرام تکان‌تکانش می‌دهد. ‌وقتی روی پایم می‌نشیند و چین پشت گردنش در تیررس نگاهم می‌مانَد. وقتی انگشت شست پایش را موقع تمرکز مچاله می‌کند. وقتی موقع خنده‌های هیجانی روی چانه‌اش چال می‌افتد.

یکی توی دلم گفت: «خب حالا. روضه نخون. یه مدت مراعات می‌کنی، همه‌چیز درست می‌شه. یه مادر سالم، بهتر از یه مادر چَپَر چُلاقه، گیریم که یه مدت کمتر بغلش کنی.» نزدیک خانه به خودم آمدم و دیدم این درد از آن دردهایی است که تحملش اگرچه سخت، اما شیرین است. از آن دردهایی است که کسی را مقصر نمی‌دانی. مثل درد انگشت کوچک پا نیست که بعد از بیست‌وچهار سال ته ذهنت مانده باشد که موقع گرگم‌به‌هوا با داداش این‌جوری شد. یا درد آن‌یکی انگشت کوچک پایت که همیشه مبل مقصر بوده. مثل درد مچ پایت نیست که هنوز بعد از نوزده سال پسِ ذهنت پسر دبیرستان کنار مدرسه را مقصر بدانی، که خیره‌خیره زل زد بهت و پایت پیچ خورد و یک‌وری افتادی توی جوی بی‌آب و نگران پوسترهای انتخاباتی محمد خاتمی بودی که از کیفت نریزد وسط کوچه. درد جراحی بینی نیست، که پیش خودت هی بگویی اگر دماغت توی نوجوانی نشکسته بود،‌ اگر انحرافش مادرزادی/پدرزادی نبود، شاید عمل هم نمی‌خواست هیچ‌وقت. به خودم آمدم و دیدم این مچ‌درد از آن مچ‌دردهایی است که تحمل کردنش خیلی سخت، اما خیلی آسان‌ است. هرچه باشد، پای عشق و عاشقی در میان است.

2دیدگاه

  1. فروزان فرنيا میگه: پاسخ دادن

    بريد پيش دكتر شهرام قاسمي. مطبش توي جردن انتهاي بلوار ميناست. اگر بتونيد منشي رو راضي كنيد كه وقت بهتون بده، دكتر قاسمي دستتون رو خوب ميكنه. سبك مداواش با دكترهاي ديگه فرق داره. بريد خودتون مي بينيد. پاي تاندون كشيده شده من رو جا انداخت. سر يك هفته انگار نه انگار كه طوري شده بود. پيش چند تا ارتوپد رفته بودم. همه گفته بودن گچ بگير. من هم عزا گرفته بودم كه سفرم به ايران خراب شد تا ايشون رو بهم معرفي كردن. تلفنش رو اينجا ندارم. گرچه فايده هم نداره. منشي يا جواب نمي ده يا خيلي دير وقت ميده. حضوري بريد با عكس و اينها. شايد بتونيد راضيش كنيد. تا يادمه دوشنبه ها و چهارشنبه ها مطبه.

    1. ممنونم از لطف و همدلی‌تون 🙂

پاسخ دهید