بادام چو چشمت ای پسر نی*

book4

بچک شبکه‌ی آشپزی و برنامه‌های آشپزی را دوست دارد. مثل مامانش یک‌جورهایی خُل است. همیشه توی رویاهایم بچه‌ای کنار دستم بود که توی کاسه‌ی نارنجی برایم تخم‌مرغ می‌شکانْد و با دست‌های کوچکش همزن را تکان‌تکان می‌داد و لُپ‌هایش آردی می‌شد. توی رویاهایم من وَردنه می‌کشیدم و بچک به کشمش‌ها ناخونک می‌زد و من قالب می‌زدم و او کنجد می‌پاشید و کنجدها توی مُشتش جا نمی‌شدند و از لای انگشت‌هایش کنجد سرریز می‌شد بیرون. همیشه توی رویاهایم من و بچه‌ام کیک می‌پختیم و شیرینی قالب می‌زدیم و خمیر پیتزا هم می‌آوردیم و ژله‌های رنگی‌رنگی هوا می‌کردیم. حالا پسرک هنوز کوچک است، اما وقتی تلویزیون روشن است، نگاهش به رنگ و لعاب فلفل‌دلمه‌ای‌ها و کباب‌ها و نان‌ها و کیک‌ها خیره می‌مانَد. گردنش را یک‌وری می‌کند و تندتند مژه می‌کوبد و من از هیجان شیهه می‌کشم و قربان دست و پای بلوری‌اش می‌روم. بعدش تالاپی از رویا می‌افتم بیرون؛ می‌دانم که به‌خاطر زرق‌و‌برق این‌جور برنامه‌ها است که چشم‌های بچک برق می‌زند، اما دوست دارم توی خیالم تصور کنم بچکم از حالا آشپزی دوست دارد.

هنوز به دستم مُچ‌بند می‌بندم. مامان کمکم می‌کند. بیتوته کرده‌ام خانه‌اش. بچک دلبری می‌کند و با آنقون‌پانقون‌هایش خانه را روی سرش می‌گذارد. برایش موسیقی سنتی می‌گذارم. با سه‌تار و سنتور غرغرهایش تمام می‌شود و تنش آرام می‌گیرد و لبخند کجی می‌نشیند کنج لبش. برایش کتاب می‌خوانم. شعر دوست دارد. آهنگ شعر را می‌فهمد. زود هیجانی می‌شود و چشم‌هایش گرد و قلنبه می‌شود و دست و پا می‌زند. شیمو را دوست دارد، خیلی زیاد. مثل طوطی جیغ می‌کشد از شوق. چند روز پیش، مامان مدرسه بود و من و بچک کنار هم دراز کشیده بودیم. زد به سرم و برایش ترجیع‌بندِ عزیزِ سعدیِ خوب را خواندم. فکر می‌کردم طولانی بودنش اذیتش کند، اما آهنگ شعر بر مطول بودنش غلبه کرد و بچک شور و هیجان برش داشت. تا می‌رسیدم به «بنشینم و صبر پیش گیرم»، بچه انگار نفسش را حبس کرده باشد توی سینه، یکهو نفس بیرون می‌داد و اوووفی می‌کرد. سعدی سردسته‌ی خل‌های خوب دنیا است. حتی بچه‌ی چهارماهه هم جادویش می‌شود. من و بچک، هر دو آن‌قدر انرژی گرفته بودیم که تا ظهر از شدت مستی دست انداختیم گردن همدیگر و خُرخُرمان رفت هوا. فردایش من را شور حسینی گرفت. بهش گفتم: «دیروز برات سعدی خوندم، دوست داشتی مامانی؟» گفت: «اووو.» گفتم: «پس برنامه‌ی امروزمون چندتا غزل از دیوان شمسه. بزن بریم سراغ مولانا.» شروع کردم: «در این سرما، سرِ ما داری امروز.» بچک پستانکش را تندتند جوید.

*رفیق عزیز، سعدی بزرگوار

7دیدگاه

  1. امير حسين سام میگه: پاسخ دادن

    مثل هميشه محشر بود. اين موسيقىِ كلام بر ذهن و ضمير و روح و روان مسيحا آثارى ماندگار خواهد داشت.
    خيلى پيشتر از آن كه معنى شعر را بفهمم از موسيقىِ غزليّات شمس كه پدرم در گوشم زمزمه مى كرد لذّت مى بردم:
    من طربم، طرب منم، زهره زند نواى من..

    پ.ن. سعدى در اين ترجيع بند كار را تمام كرده.

  2. هدا میگه: پاسخ دادن

    عالی می نویسی عزیز?

  3. محمدرضا جلائی‌پور میگه: پاسخ دادن

    بچک پستانکش را تند تند جوید.. 🙂 تصورش هم خنده‌داره

  4. مریم میگه: پاسخ دادن

    می شه اگه صفحه اینستاگرام پابلیک دارین معرفی کنین که عکس های بچک رو هم بشه دنبال کرد

    1. پابلیک که نیست. اما شناسه‌ام اینه: fatemehsotoudeh.

  5. ترلان میگه: پاسخ دادن

    دخترك من يك ماهي بزرگتر از مسيحا ست. براي فهم اين همه شوق و لذت و قليان احساس در هر لحظه ي بودن با فرزند به گمانم تنها و تنها بايد مادر بود و والسلام.
    فقط نازنين، حواست به مضر بودن تلويزيون تا قبل دو سالگي هست حتما. مقالات زيادي در اين مورد هست.

  6. بزجانی میگه: پاسخ دادن

    آخ آخ از این سعدی
    خیلی خوبه.
    تازه من که خاطره هم دارم با ترجیع بندش :)))

پاسخ دهید