…شراب آن‌گه شود صاف، که در شیشه بماند اربعینی*

bird10

دیروز، هفدهم آبان، هشتمین سالگرد ازدواج‌مان بود. با دوره‌ی عقد و معاشرت و دوستی که حساب کنیم، یازده سال می‌شود که کنار همیم. اما فرق اساسی امسال با تمام این سال‌ها، بچک است. هیچ‌وقت بچک را نداشتیم و امسال کنارمان است. بعضی وقت‌ها این‌قدر غرق بچک می‌شوم و این‌قدر دوستش دارم که با خودم می‌گویم چرا زودتر نداشتمش؟ بعد یکی توی دلم می‌گوید عشق که زوری نمی‌شود. مثل میوه‌ی کالی می‌مانَد که باید آسه‌آسه و ریزه‌ریزه برسد و خوشمزه و شیرین شود. آمدن بچک مثل عشق در یک نگاه، اتفاقی نبود. یکهویی نبود. در بهترین روزهایمان آمد و بهترین اتفاق روزهایمان شد.

بچه‌ی کوچکم دو هفته است یاد گرفته دست‌هایش را توی هم قفل کند. انگشت‌هایش را می‌گیرد جلوی تنش، و مثل سخنران‌ها، مثل آدم‌حسابی‌ها، مثل نامزدهای انتخابات، مثل آدم‌بزرگ‌ها، انگشت‌ها را گره می‌زند توی هم. گاهی هم مچ آدم را می‌گیرد. این‌جوری که وقتی روی پایمان می‌نشیند یا کنارمان می‌خوابد، دست‌هایمان را می‌گیرد و انگشت‌هایش را دور مچ‌مان حلقه می‌کند.

یازدهم آبان واکسن چهارماهگی‌اش را زد. از آن‌روز کمی بدحوصله و بدقلق شده است. انگار همه‌اش غر دارد. بعد از واکسن کمی تب کرد، کمی دل‌پیچه گرفت، کمی اسهال و استفراغ به سراغش آمد و کمی بغلی شد. آیدا می‌گوید بغلی نشده، به‌خاطر واکسن هنوز بغضی است و محبت بیشتری می‌خواهد.

محبت بیشتر؟ دلم را برده، دلم را برده‌اند پسرها. بچک، و بابای بچک.

*آقای حافظ گرامی

3دیدگاه

  1. فاط میگه: پاسخ دادن

    پسرها. : ))) ای جانِ من.

  2. ماهماهی میگه: پاسخ دادن

    به به.چه عالی.مبارکتون باشه.چه عشقی بهتر از این😊

  3. الهه میگه: پاسخ دادن

    پسرها….اووووووف، چه رمانتیک.
    :))))

پاسخ دهید