ملچ مولوچ و روبوسی

rain1

چند روز پیش، انگشت‌هایم را قِلفتی توی روغن داغ سرخ کردم. بچک تازه واکسن زده بود و هی نق‌نق می‌کرد. از عصر دورخیز کرده بودم شام بپزم، اما نمی‌شد. هی بغض می‌کرد و بغل می‌خواست. شب که علی رسید خانه، گفتم حواسش به بچک باشد. خزیدم توی آشپزخانه. سیب‌زمینی‌های دلبرم را سُر دادم توی دریای روغن، اما قبلش انگشت‌هایم را سُرانده بودم توی روغن داغ. انگشت‌ها گفتند جزززز، و دو بند انگشتم رسما جزجگر شد رفت پی‌کارش.

تنها کاری که در آن لحظه از دستم برمی‌آمد، این بود که بنشینم از درد و غصه زوزه بکشم. علی با لیوان یخ و پماد زرد سررسید و جمع‌و‌جورم کرد و گفت نمی‌خواهد شام بپزم اصلا و خودش رفت سر ماهی‌تابه. من بغض کرده بودم و بچک با تعجب پماد زرد روی انگشت‌هایم را نگاه می‌کرد.

بچک تمام هفته بغضی بود و من هم تمام هفته بداخلاق بودم. بچک بی‌اشتها بود و من بی‌حواس. انگشت‌هایم را به‌خاطر فکر و خیال به باد داده بودم. غروب بود. دوست‌جان تازه رفته بود خانه‌اش. از ظهر که رسیده بود و ناهار خورده بودیم با هم، مسیحا از بغلش بیرون نمی‌آمد. غروب که رفت، دیدم بچک باز بغل می‌خواهد. از دست و کَت و کول افتاده بودم. تصمیم گرفتم به روش دوست‌جان عمل کنم و بچک را روی پایم بخوابانم. از بعد تولد، مسیحا عادت داشت خودش به خودش بگیرد بخوابد. خاله با تعجب می‌گفت: «یعنی توی بغلت نمی‌خوابه؟ روی پات نمی‌گذاری؟ راه نمی‌بری‌اش؟» اما بعد واکسن چهارماهگی و بعد رفتن دوست‌جان، تصمیم گرفتم مثل بچگی‌هایم که عروسک‌هایم، گلناز و سمیه، را می‌خواباندم روی پایم، بچک را هم بخوابانم. بچه روی پایم بود و دستش را تا آرنجش کرده بود توی دهانش و تُفش شُره کرده بود و هرچه با دستمال پاکش می‌کردم، باز کارخانه‌ی تف‌سازی‌اش تف می‌ساخت. آرام‌آرام پایم را تکان دادم. خوابش می‌آمد، اما نمی‌خوابید. یکهو باران کوبید. بوی باران پر شد توی حیاط‌خلوت و تق‌تق قطره‌ها که به پنجره می‌کوبیدند. گوش‌های بچک تیز شده بود. فهمیده بود اتفاق جدیدی دارد می‌افتد. هیجان‌زده گفتم: «بارون می‌آد مامانی. اولین باره که صدای بارون رو می‌شنوی. مگه نه؟» بچک گفت: «اووو.» گفتم: «خود بارون رو هم ندیده‌ای که. چیک‌چیک‌چیک می‌آد. آخ جون. الان می‌دونی چه خبره؟ عروسیِ هاجره.» بچک جوری نگاهم کرد که انگار خُل‌ترین مامان دنیا را دارد. گفتم: «وایسا وایسا، نخوابی‌ها. الان برات می‌گم که هاجر عروسی داره، تاج خروسی داره.» برایش آهنگ «هاجر» را گذاشتم. با ریتم آهنگ، پایم را تکان‌تکان می‌دادم و با گربه‌ی رقصان توی فیلم خودم قِرهای ریز می‌ریختم. بچک از هم‌نشینی آهنگ و رقص خوشش آمده بود. پستانک را شوت کرد زمین و شروع کرد خندیدن. آخر آهنگ، همان‌جوری خندان خوابش برد.

پاسخ دهید