تو را بیشتر از کتاب‌هایم دوست دارم

family3

این هفته‌، من و علی و مسیحا دو روز بامزه‌ی خوشمزه داشتیم. این هفته، هفته‌ی کتاب و کتابخوانی است و شهر پُر از برنامه‌های ریز و درشت شده که هرکدام می‌خواهند یک‌جورهایی مردم و کتاب‌ها را با هم آشتی بدهند. شهرکتاب هفت‌چنار هم می‌خواست برنامه‌ی «خواندن کتاب صددرصد دلخواه» را روز دوشنبه برگزار کند. به من هم گفته بودند به این برنامه بروم و بخش‌هایی از کتاب خودم و یا کتاب‌های دوست‌داشتنی زندگی‌ام را بخوانم. قرار بود اسدالله امرایی و مهدی رجبی هم بیایند. ازقضا،‌ هوا خیلی آلوده بود و من از صبح غمباد گرفته بودم که بچک را چه‌جوری ببرم، مبادا برایش ضرر داشته باشد.

صبح تا عصر، من و بچک عین معتادها یک‌خط‌ در میان هی چرت می‌زدیم. به‌وضوح حس می‌کردم اکسیژن هوا کم است، بس‌که ذرات معلق خودشان را فرو می‌کردند توی چشم آدم. قرار بود برنامه ساعت شش شروع بشود و ما تا پنج‌و‌نیم توی خانه خمیازه می‌کشیدیم. سه‌تایی، خواب‌آلود و خمیازه‌کشان راه افتادیم. علی می‌گفت توی برنامه کمک می‌کند و بچک را نگه می‌دارد؛ اما من نگران بودم یکهو بچک شیون کند و مثلا شیر بخواهد. علی گفت: «نگران نباش، اگه گریه کرد، می‌برمش تو اتاق خودم.» همین هم شد. برنامه که شروع شد، بچک اول توی بغل رویا و بعد توی بغل علی خوابیده بود. تا میکروفون را به من دادند، هنوز اهن و تُلپ نکرده بودم که بچک از خواب بیدار شد و شروع کرد به گریه. این‌جور وقت‌ها آدم باید چی‌کار کند؟ هول کند؟ خندان گفتم: «خب انگار بچه‌ی ما با شنیدن صدامون بیدار شد.» علی بچه را تکان‌تکان داد، اما بچک آرام نگرفت. این‌جوری شد که من شروع کردم به حرف زدن و دیدم علی و بچه دارند در افق محو می‌شوند. علی داشت از پله‌ها می‌رفت بالا تا بچه را ببرد توی اتاقش.

یکی دو ساعتی برنامه ادامه داشت. من کمی از کتابم و بعد یکی از عاشقانه‌های سعدی را خواندم. مردم هم از کتاب‌های دوست‌داشتنی زندگی‌شان حرف زدند. یکی دو بار صدای بچک را از طبقه‌ی بالا شنیدم. پا شدم رفتم بالا. بچه را از علی گرفتم و کمی چرخاندمش. با خودم آوردمش طبقه‌ی پایین، بین مهمان‌ها نشستم و دوباره رفتم توی اتاق علی و سپردم بهش. آخر برنامه یکی از خانم‌های شرکت‌کننده آمد پیشم و گفت: «من پوستر برنامه رو دیده بودم و راستش به‌خاطر شما اومدم.» با چشم‌های گرد بهش گفتم: «چرا؟» گفت: «خوشم اومد وقتی دیدم اسم یک خانوم جزو مهمونای شهرکتابه. حالا بیشتر هم خوشم اومد، چون دیدم بچه بغل‌تونه و با بچه راه رفتید و نشستید و پا شدید. خیلی خوشحالم که یک مادر فعال می‌بینم. من به‌تون افتخار می‌کنم.» مورمور شدم از شوق. همان خانم رفته بود پیش علی و بهش گفته بود چقدر خوب است که پدر و همسر خوبی است و کنار ‌همسرش ایستاده.

سه‌شنبه هم اختتامیه‌ی جشنواره‌ی کتاب و رسانه بود. دو روز پشت‌سر‌هم از دبیرخانه‌ی جشنواره بهم زنگ زدند که پاشو بیا. حتی روز دوم خانم پشت تلفن گفت: «منتظرتونیما. حتما بیایید.» دوبه‌شَک شده بودم که شاید برنده شده‌ام که هی زنگ می‌زنند بهم. باز هم هوا آلوده بود. نگران، آژانس گرفتم و بچک را زدم زیر بغلم و رفتم دفتر، دنبال علی. سه‌تایی راه افتادیم. بچک یک‌وری توی بغلم خوابیده بود و چرت می‌زد. برنامه ظهر بود و ناهار نخورده بودیم. هول‌هولکی چند سیخ جگر زدیم به بدن و بچه روی کول، رفتیم توی سالن همایش. باز هم نگران بودم و دلم می‌خواست گوشه‌ی لبم را بجوم. هی زیرزیرکی به علی می‌گفتم: «اگه وسط برنامه گریه کنه، چی؟» علی می‌گفت: «نگران نباش، زودی می‌برمش بیرون سالن.» گفتن ندارد که هربار با پخش قرآن شروع مراسم، با سرود ملی، با اجرای مجری، با صدای نقال روی سِن… بچک چرتش پاره می‌شد، اما علی تندتند پیش‌پیش می‌کرد بهش و بچک زود می‌خوابید.

توی دو بخش مقاله و گزارش برگزیده شدم: نفر اول بخش مقاله و نفر سوم بخش گزارش. دوبار رفتم روی سِن و لوح تقدیرها و جایزه‌هایم را گرفتم. هربار تا از پله‌های سِن بروم بالا و برگردم، دلم تاپ‌تاپ می‌کرد که نکند بچک بیدار شود و سالن را بگذارد روی سرش؟ هر دوبار تا برگردم سر جایم، دلم قیژقیژ می‌کرد. اما هر دوبار برگشتم و دیدم بچک توی بغل علی است و علی یک‌دستی دارد برایم دست می‌زند.

بیرون سالن و موقع پذیرایی، عکاس خبرگزاری برنا آمد سراغ‌مان. گفت: «حالا که بچه‌تون بیدار شده، می‌خوام یه عکس سه‌تایی ازتون بگیرم.» گفتم: «عکس رو می‌دید به خودم؟ توی خبرگزاری که نمی‌شه منتشر بشه. خیلی خونوادگی‌طوره.» خانم عکاس گفت: «چرا نمی‌شه؟ خیلی سوژه‌ی بامزه‌ایه. برنده‌ی جایزه با همسرش و بچه‌اش. من منتشرش می‌کنم.» راست می‌گفت. عکس را منتشر کرد.

12دیدگاه

  1. هدا میگه: پاسخ دادن

    موفق باشی همیشه?

  2. محمدرضا جلائی‌پور میگه: پاسخ دادن

    دست و جیغ و هوراااا

  3. مریم میگه: پاسخ دادن

    مبارکه
    بالاخره بچک و مامانش هم دیدم:)

  4. تازه عروس میگه: پاسخ دادن

    توی خیالم، هر سه تون خیلی فرق داشتین با عکستون :)))
    اصن تصوراتم همش اشتباه بود :)))

  5. آوا میگه: پاسخ دادن

    مبارک باشه!
    کلی‌ از عکس ۳تایی تون ذوق کردم :)))

  6. الهه میگه: پاسخ دادن

    عزیزم، خیلی مبارک باشه، ان شاالله موفقیت های آینده ات رو ببینیم.
    :* :* :*

  7. زهرا میگه: پاسخ دادن

    اي مادر جان
    مبارك باشيد براي هم
    و جايزه ها هم براي سه نفري تان

  8. afsaneh میگه: پاسخ دادن

    فاطمه جان در همه مراحل زندگی از نویسندگی گرفته تا همسری و مادری و فرزندی ،موفق و پایدار باشی!
    افسانه کمالی

  9. ناشناس میگه: پاسخ دادن

    خوش به حالت چقدر خوشبختي …

  10. ممنونم بابت مطالب مفیدی که قرار میدید!

  11. […] پیش که برنده‌ی جشنواره‌ی کتاب و رسانه شدم، فردای جشنواره بهم زنگ زدند که یکی از جایزه‌هایت […]

  12. ممنونم بابت مطالب مفیدی که قرار میدید!

پاسخ دهید