شب بود بیابان بود زمستان بود

hug

صبح که بیدار شدم، دیدم دارد برف می‌بارد. خرکیف شدم. دلم می‌خواست کله‌ام را می‌کردم زیر پتو و تا لنگ ظهر می‌خوابیدم،‌ اما بچک بیدار شده بود و شیر می‌خواست. امروز آن‌قدر هوا سرد بود که بچکِ گرمایی مدام زیر پتو کز می‌کرد و می‌خُسبید. عصر فکر کردم بی‌حال شده، بس‌که زیر پتو مچاله بود. از توی گهواره کشیدمش بیرون و تا جان در بدن داشتم، فشارش دادم و بوسیدمش و چلاندمش. دیدم بی‌حال نیست، سردش است.

از صبح مدام پای کامپیوتر بودم و فایل‌ کتاب‌ها را سروسامان دادم و کار را تمام کردم. الان خواستم کمی بنشینم، اما دیدم بچک از زیر پتو آمده بیرون و دارد آنقون‌پانقون می‌کند و بازی می‌خواهد. یک‌ساعت باهاش ور رفتم. برایش آواز خواندم. «آشوبم آرامشم تویی» چارتار و «بی‌قرار» شهرام ناظری. «سنگ صبور» چاوشی را خواندم و با دست‌هایم روی هوا ادای سنتور زدن درآوردم. تا خواستم بنشینم، نق‌نق کرد. کمرم درد گرفته بود. بهش گفتم: «ببین مسیحا، ده‌دقیقه نه من چیزی می‌گم، نه تو. هردومون ‌ده‌دقیقه ساکت باشیم و استراحت کنیم. خب؟» و آمدم روی مبل لم دادم. کمرم که آرام گرفت، دیدم صدایش درنمی‌آید. فکر کردم خوابش برده. بلند شدم و سرک کشیدم توی گهواره‌اش. دیدم بیدار است و در سکوت زل زده به سقف. از هیجان آن‌قدر فشارش دادم که نفسم گرفت. بهش گفتم: «آخه کی آدم شدی تو؟»

پاسخ دهید