چه نونی و چه نونی، تا نخوری ندونی*

bird11

از جمعه بیست‌و‌یکم آبان‌ماه، یعنی دقیقا از دو هفته پیش، بچک توانسته غذای جامد بخورد. از ذوقم می‌خواستم شهر را آذین ببندم، بس‌که دوست داشتم بچه‌ی کوچکم به غذا خوردن بیفتد.

از مدت‌ها پیش، حتی از وقتی‌که بچک توی دلم بود، ذوق داشتم برایش آشپزی کنم. هی با لپ‌های پر از غذا مجسمش می‌کردم و قند توی دلم آب می‌شد. برای همین توی خریدهای بچه، برایش رنگ‌به‌رنگ پیش‌بند خریده بودم. پیش‌بندهای رنگی باعث می‌شدند چشم‌هایم برق بزند و کله‌قندها توی دلم ردیف شوند.

از شانس خوب من، دکتر مسیحا اجازه داد در پایان چهارماهگی غذای کمکی را شروع کنیم. پیرمرد می‌گفت در اروپا پایان چهارماهگی و در آمریکا در شش‌ماهگی اجازه می‌دهند بچه‌ها غذای جامد را شروع کنند. اما همه‌ی ماجرا این نبود. دکتر می‌گفت علت و نشانه‌های دیگری هم اگر باشد، باید بچه زودتر از شش‌ماهگی به غذا بیفتد. یکی‌اش این است که بچه‌های رفلاکسی اگر زودتر خوردن غذای جامد را شروع کنند، برای مری و معده‌شان بهتر است. پیرمرد مهربان می‌گفت اغلب بچه‌ها خودشان یک‌جورهایی برای غذای جامد اعلام آمادگی می‌کنند. مثلا اگر وزن‌گیری مناسبی داشته باشند و وزن‌شان به حدود دو برابر پس از تولد رسیده باشد، یا اگر به غذای سفره‌ی پدر و مادر توجه نشان بدهند، یعنی من آماده‌ام.

در این دو هفته چه ذوق‌ها که نکردم. مامان علی می‌گفت: «به آرزوت رسیدی. بس‌که هی می‌گفتی برای بچه غذا بپزم، دکتر هم بهت اجازه داد.» دکتر به‌مان برنامه‌ی غذایی داده بود. خودم با عشق، با ذوق و شوق، توی خانه برنج را آرد کردم و آرد برنج خانگی ساختم. ساختنش دو‌سه‌روزی طول کشید. چند روز مسیحا آرد برنج دست‌ساز خورد و بعد خاله برایش از شمال آرد برنج مرغوب اصل آورد. هفته‌ی اول لعاب برنج و فرنی برایش پختم. هفته‌ی دوم حریره‌بادام هوا کردم. بادام‌های کوچک و نقلی را خیساندم و پوست کندم و رنده کردم. بچه‌ها هر روز یک بازی عجیب و جدید دارند. مثلا بچک یک‌روز با ذوق غذای آدم را می‌خورَد، اما فردایش سر همان غذا بازی درمی‌آورد و اَخ و تُف راه می‌اندازد.

این روزها بچک را با ذوق می‌نشانم توی صندلی غذایش، پیش‌بند می‌بندم گردنش و با قاشق‌ِ کوچک سبزش هواپیما می‌‌سازم و سروصدا درمی‌آورم و شعر می‌خوانم و بهش غذا می‌دهم. هواپیمای قاشقی توی باند فرودگاهِ دهان بچک می‌نشیند و من از ذوق قربان‌صدقه‌ی اَخ و تُف‌هایش می‌روم. بچک با خوشحالی دستش را تا مچ فرو می‌کند توی کاسه‌ی فرنی و من می‌خواهم توی ذوقش نزنم که مبادا از غذا خوردن بیفتد. حتی اخم هم نمی‌کنم که از واکنش فوری‌ام نترسد. انگشت‌های کوچک فرنی‌‌مالَش را بی‌سروصدا پاک می‌کنم و هواپیمای بعدی را در باند پرواز می‌نشانم.‌

*مرحوم منوچهر احترامی

2دیدگاه

  1. فاطمه میگه: پاسخ دادن

    خدا حفظش کنه.
    مسیحا شما به گمانم همسن یاسین من هست.
    یاسین 12 تیر به دنیا اومده.

  2. تازه عروس میگه: پاسخ دادن

    ای جاااان

پاسخ دهید