جان و تنم ای دوست، فدای تن و جانت*

apple2

دو روز است پنج‌ماهگی بچک تمام شده و بچه‌ی کوچک پا گذاشته توی ماه ششم. الان که دارم این‌ها را می‌نویسم، وسط اتاق توی تشک بازی‌اش خوابش برده و پستانکش یک‌وری از دهانش افتاده بیرون. هی خیره‌خیره نگاهش می‌کنم و بندبند جانم می‌خواهد از هم پاره شود از فرط دوست‌داشتنش.

من و بچک توی خانه تنهاییم. او خوابیده و من تازه لیوان چایی‌ام را تمام کرده‌ام. کفتری پشت پنجره بق‌بقو می‌کند و من سرشار از حس‌های جدید و ناشناخته‌ام. هفته‌ی پیش ماجرایی پیش آمد که فهمیدم مادری چه پدیده‌ی عجیب و باورنکردنی‌ای است. پیش‌ترها فکر می‌کردم بچک را دوست دارم. اما امروز که این‌جا ایستاده‌ام، هزار برابر بیشتر از دوهفتگی‌اش، بیشتر از دوماهگی‌اش، بیشتر از چهارماهگی‌اش دوستش دارم. همیشه با خودم فکر می‌کنم خیلی دوستش دارم، اما هرچه زمان می‌گذرد، به خودم می‌گویم غلط کرده‌ای؛ آخر آن هم اسمش دوست داشتن بود؟ پس حس و حال امروزت اسمش چی است؟ انگار مادری کردن و دوست داشتنِ بچه‌ی کوچکی که همه‌ی تن و جانش به تن و جانت بسته است، کمتر که نمی‌شود، بیشتر هم می‌شود. مثل برنج می‌مانَد. به قُل‌قُل که بیفتد، رِی می‌کند. زیاد می‌شود. حجیم می‌شود.

بچه‌ی کوچکم کم‌کم تفاوت‌ها را می‌بیند و می‌فهمد. تازگی‌ها فهمیده اینی که من و علی روی چشم داریم، لابد یک‌چیز عجیب و جدید است. دست می‌اندازد و عینک‌مان را از روی چشم برمی‌دارد. وقتی کِش موهایم را باز می‌کنم، با تعجب تندتند مژه به‌هم می‌کوبد. می‌فهمد موی باز و بسته یک فرق‌هایی با هم دارند. وقتی برایش کتاب می‌خوانم و صدایم را عوض می‌کنم، سرش را از روی کتاب بلند می‌کند و با تعجب زل می‌زند بهم. می‌فهمد این صداهای جورواجور از توی گلوی‌ من دارد می‌آید بیرون. به دهانم نگاه می‌کند. وقتی دورتادور اتاق‌ها می‌چرخانمش، همه‌جا را می‌پاید. به خانه‌ی هرکس که می‌رویم، تا چند دقیقه در و دیوار را رصد می‌کند.

حالا که خوابش برده و خانه سوت‌و‌کور شده، من خیره‌خیره نگاهش می‌کنم. زل زده‌ام بهش و می‌خواهم تا جان در بدن دارم، این روزها و لحظه‌هایش را یادم بماند. می‌خواهم بوی تنش را جمع کنم توی کوهانم، برای یک‌عمر ذخیره‌اش کنم.

*سعدیِ جان

پاسخ دهید