تو بزرگی و در آیینه‌ی کوچک ننمایی*

miror

دیروز داشتم بچک را می‌چلاندم و بهش می‌گفتم چرا این روزها کار جدید نمی‌کنی که ذوقش را کنم و بنویسمش؟ همان لحظه گوش خودم را پیچاندم که دیگر حرف مُفت نزنم. یک‌آن تمام این دو هفته مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمم گذشت. یادم افتاد به بامزه‌بازی این روزهای بچک. به شیرین‌کاری‌هایش. به ادا و اطوارهای جدیدش.

بچه‌ی کوچکم این روزها صداهای جدیدی از خودش درمی‌آورد. قبلا جیغ‌های بی‌معنی کوچکی می‌کشید، مثلا انگار از ته حلقش صداهای بی‌معنی دربیاورد. ولی این روزها با آدم یکی‌به‌دو می‌کند. باهاش که حرف بزنی، جوابت را می‌دهد. توی چشم‌های آدم زل می‌زند و در جواب آدم یا بلندبلند می‌خندد یا صداهای بامزه درمی‌آورد.

یک هفته است تا بغلش می‌کنم، دستش را حلقه می‌کند دور گردنم. از آن لحظه‌هایی است که از حجم شیفتگی می‌توانم جان بدهم. کجا توی مخیله‌ام می‌گنجید روزی بچه‌ی کوچکی دستش را حلقه کند دور گردنم؟ اضطراب جدایی‌اش شروع شده است. بچه‌ها توی ماه ششم اضطراب جدایی به سراغ‌شان می‌آید. تعمدی چندبار در حد یک‌ساعت گذاشته‌امش پیش مامان یا علی و رفته‌ام بیرون. غریبی نمی‌کند هنوز. در چند روز اخیر، وقتی توی خانه‌ پیشش هستم، اگر بروم آن اتاق، بغض می‌کند و گاهی می‌زند زیر گریه. از آن اتاق هم مدام باهاش حرف می‌زنم که صدایم را بشنود و آرام بگیرد. از دو سه ماه پیش،‌ نگران اضطراب جدایی بودم و مدام غصه می‌خوردم که از کی جای خوابش را جدا کنم و ببرمش توی اتاق خودش؟ روان‌شناس‌های کودک می‌گویند خیلی بهتر است قبل از شش‌ماهگی جای بچه‌ها را جدا کرد، وگرنه بعدها ممکن است درگیر این ماجرای اضطراب جدایی شوند و دیگر جدا کردن‌شان سخت باشد.

القصه، روزی چندبار می‌نشستم غصه می‌خوردم که پس کی جدایش کنم؟ علی مدام می‌گفت غصه نخور، بگذار زمانش خودبه‌خود پیش بیاید. خیلی اتفاقی زمانش رسید. پریشب بچه‌ی کوچک بدخواب شده بود و دلش می‌خواست بخوابد، ولی مقاومت می‌کرد و نمی‌خوابید و مدام گریه می‌کرد. بیشتر از دو ساعت من و علی درگیر بودیم. نه توی بغل‌مان آرام می‌شد، نه توی گهواره، نه روی پا، نه روی زمین. ساعت دوازده شب بود و گریه‌اش اوج گرفته بود. علی بچه را بغل کرده بود و راه می‌رفت. خیلی اتفاقی بچه را گذاشت توی تختش. من گفتم: «الان لج می‌کنه و گریه‌اش شدید می‌شه. نمی‌خوام یاد بگیره که می‌تونه با گریه حرفش رو پیش ببره و مجبورمون کنه از اتاقش بیاریمش بیرون.» هنوز جمله‌ام تمام نشده بود که خُرخُر بچک رفت هوا. به همین سادگی، خوابش برد. در این دو روز و دو شب هم به‌راحتی توی اتاقش خوابش برده است. من هم شب تا صبح یکی دو بار بهش سر زده‌ام و شیرش داده‌ام و نرم و نازک خوابیده است.

از دیروز بچک عزیزم کار دیگری یاد گرفته. وقتی دراز کشیده یا توی صندلی غذایش نشسته، دست‌هایم را می‌گیرم جلویش و می‌گویم: «بدو بیا بغلم.» دست‌هایش را باز می‌کند و می‌گیرد جلوی چشمم. در لحظه دیوانه‌ام می‌کند.

شش‌ماهگی سن خوبی است که بچه‌ها را جلوی آینه بگیریم تا تصویر خودشان را ببینند. پیش از آن بچه‌ها ذهنیت و تصوری از خود و من‌ِشان ندارند. امروز بچک را بغل زده بودم و جلوی آینه ایستاده بودم. به تصویر من توی آینه می‌خندید. قربان‌صدقه‌اش که رفتم، مُشت کوچکش را باز کرد و آینه را لمس کرد. بوسش کردم، زیاد. حالا خودش توی اتاقش خوابش برده، من هم ایستاده‌ام جلوی آینه و اثر انگشت‌های ریزه‌اش را می‌بینم که مانده روی شیشه. الان به خودم آمدم و دیدم دارم رو به آینه قربان‌صدقه می‌روم و می‌کوبم تخت سینه‌ام و هی می‌گویم: «ای مادر، ای مادر.» کدام شوینده‌ی شیشه‌پاک‌کُن دلش می‌آید اثر انگشتت را از روی آینه پاک کند بچک؟

*عالیجناب سعدی

2دیدگاه

  1. محمدرضا جلائی‌پور میگه: پاسخ دادن

    کدام شوینده‌ی شیشه‌پاک‌کُن دلش می‌آید اثر انگشتت را از روی آینه پاک کند بچک؟

  2. مریم میگه: پاسخ دادن

    زود به زود بنویسین, دلم برای داستان های بچک تند به تند تنگ می شه:)

پاسخ دهید