خرابم می‌کند هر دَم فریب چشم جادویت*

mom99

پریروز بچک واکسن شش‌ماهگی‌اش را با دو روز تاخیر زد. خودم به‌عمد دو روز دیرتر بردمش مرکز بهداشت. قرار بود دقیقا روز یازدهم واکسن بزند، اما باید یک روز بعدش می‌رفتیم به یک مهمانی‌ خانوادگی. نمی‌شد مهمانی را نرفت؛ مهمانیِ رودربایستی‌دار بود. اگر واکسن بچک را سر وقت می‌زدم، احتمالا توی مهمانی کلافه می‌شد و تب می‌کرد و اذیت می‌شد. برخلاف تمام واکسن‌های پیشین که سر موعد زده بود، این‌بار تصمیم گرفتم واکسن زدنش دو روز دیرتر شود. اولش عذاب وجدان گرفتم و یکی توی کله‌ام گفت: «تو مامان‌خوبه نیستی.» اما بعدش سریع یک یاروی دیگر در جوابش گفت: «لطفا تو یکی خموش! مامان‌خانم، تو صلاح بچه‌ات را بهتر از هرکس می‌دانی.» دو نفر همیشه‌ی خدا توی کله‌ی من نشسته‌اند و با هم دعوا می‌کنند و همدیگر را می‌دَرند و بدوبیراه نثار هم می‌کنند، اما آخرش زود به صلح می‌رسند.

چقدر خوشحالم که فردای مهمانی به بچک واکسن زدم. بچه‌ی کوچک دو روز است تب دارد. بی‌حال است و هی بغض می‌کند. مثلا یک گوشه نشسته و دارد با جغجغه‌اش بازی می‌کند، اما یکهو بی‌دلیل می‌زند زیر گریه و گریه‌های سوزناک سر می‌دهد و لب پایینش می‌لرزد از هق‌هق. بغلش که می‌کنیم، یکهو آرام می‌شود. انگار این ماه بیشتر از دوماهگی و چهارماهگی‌اش درگیر واکنش‌های پساواکسنی شده است. پریشب تب داشت و تا صبح ناله می‌کرد. چهارچنگولی نشسته بودم بالای سرش. با چشمِ باز خواب بودم. بساط دستمال مرطوب برای پاشویه کردنش را هم گذاشته بودم کنار دستم، اما قطره‌ی استامینوفن نسبتا آرامَش می‌کرد و نیازی به پاشویه نبود. توی آن حال عجیب که خوابم می‌آمد و دلم می‌خواست بخوابم و دلم نمی‌آمد بخوابم، یاد موضوع تکراری انشای بچگی‌ام افتادم. از اول دبستان تا آخر دبیرستان یکی از موضوع‌های همیشگی «مادر» بود. تمام بچه‌ها هم بی‌بروبرگرد موضوع را با این جمله شروع می‌کردند: «ای مادر عزیز که جانم فدای تو،‌ قربان مهربانی و لطف و صفای تو… ای مادر، چه شب‌ها که بر بالینم بی‌خوابی کشیدی…» و من همیشه پسِ ذهنم این سوال بود که چه‌خبر است؟ چرا مادرِ این بچه‌ این‌قدر بالای سرش نشسته و بی‌خوابی کشیده برایش؟ نوشتن این چند جمله مُد انشای آن سال‌ها بود، اما من یادم رفته بود که مامان‌ها خوب بلدند بیداری بکشند. خوب بلدند بی‌خواب شوند. خوب بلدند جغد باشند و تا صبح توی تاریکی این‌ور و آن‌ور را بپایند. مامان‌ها خوب بلدند جادوگری کنند و بچه‌های بی‌حالِ بی‌خوابِ بی‌تاب را از این‌رو به آن‌رو کنند.

حالا بچه‌ی کوچکم شش‌ماهش تمام شده و من شش‌ماه است دارم تلاش می‌کنم بدون اجی‌مَجی‌لاترجی، بدون عصای نوک‌تیز و دماغ دراز و خال گرد و قلنبه‌ی کنار دماغ، جادوگری کنم.

*حضرت حافظ عزیز

1دیدگاه

  1. زهرا میگه: پاسخ دادن

    اي وايي
    امان از اين حال
    من الان در همون بيخوابي ام
    واكسن دو ماهگي زديم
    دلم خون از گريه هاش

پاسخ دهید