میلاد یکی کودک، شکفتن گلی را مانَد

friends

مریمک زایید. چند روز پیش «بامداد» کوچکش به دنیا آمد و من یک دنیا شادم. پیش‌ترها این‌جوری نبودم. با این‌که این‌همه سال برای بچه‌های کوچک کار کرده بودم و نوشته و خوانده بودم، ولی هیچ‌وقت مثل این روزها شیفته و شیدای بچه‌های کوچک نبودم. همین حالا، نه فقط بچک خودم، بلکه تمام بچه‌های کوچک این قابلیت را دارند که دلم را ببرند و من را خل و دیوانه کنند. حس می‌کنم مادر تمام بچه‌های زمینم. کجا روزی چنین حسی داشتم؟ هیچ‌وقت. هرگز.

از پریروز، بچه‌ی کوچکم برای اولین‌بار سرما خورده است. راستش اولش خودم را مقصر دانستم. فکر کردم حمامش برده‌ام و بعد تن و بدنش سرما خورده است. بعد گوش علی را پیچاندم که تو به بچه سرما دادی و آن‌قدر ماچ و موچش کردی و چلاندی‌اش که سرماخوردگی‌ات را کردی توی حلق بچه. بعد به خودم آمدم و گفتم بالاخره روزی این اتفاق می‌افتاد و حواست باشد که دنیا به آخر نرسیده است. یاد ماه‌های اول آشنایی‌ام با علی افتادم. یک‌بار علی سرمای خیلی بدی خورده بود و نمی‌توانست از جایش جُم بخورد. وسط گرمای خرداد کز کرده بود کنج خانه و زیر پتو می‌لرزید. بهش مسیج زدم: «خونه‌ای؟» جواب داد: «دارم می‌میرم.» نوشتم: «یعنی نرفتی روزنامه؟» نوشت: «حالم خیلی خیلی بده.» وسط کلاس «امپریالیسم خبری و جهان سوم» بودم. دکتر عقیلی تندتند حرف می‌زد و من بالای جزوه‌ام نوشتم: «وقتی تب می‌کنی، تمام تنم تب می‌کند.» و دستمال‌کاغذی‌ام را برداشتم و عین فیلم‌ها گوشه‌ی چشم اشکی‌ام را پاک کردم. رفیقِ آن روزها که کنارم نشسته بود، با آرنجش سُقلمه زد بهم: «چته فاطمه؟» پچ‌پچ‌کنان و فین‌فین‌کنان گفتم: «علی سرما خورده. تب کرده.» رفیق شیشکی بست برایم: «سرماخوردگی واسه مَرده. مرد باید سرما بخوره که مرد بشه.» چپ‌چپ نگاهش کردم. به‌نظرم حرفش حرص‌درآر و نیش‌دار بود و کلیشه‌ی جنسیتی هم داشت. پریشب که دیدم بچک سرما خورده و نالان است، یاد حرف آن روزهای رفیقم افتادم و با خودم گفتم تا ابد که نمی‌توانی بچه را لای پر قو نگه داری. خب روزی هم سرما می‌خورَد. مهم این است که خوب ازش مراقبت کنی و از پسش بربیایی.

دیروز صبح تا عصر توی مطب دکتر بست نشسته بودیم که نوبت‌مان شود. بچک فین‌فین می‌کرد و تا می‌خواستم دماغش را پاک کنم، جیغش می‌رفت هوا. یک‌عالمه بچه‌ی کوچک توی مطب معطل نشسته بودند و گریه می‌کردند و فین‌فین‌شان هوا بود. مادرها غر می‌زدند و به آلودگی هوا فحش می‌دادند و بچه‌ها در اشک و زاری با هم رقابت می‌کردند. هر بچه که گریه می‌کرد، دلم برایش پر می‌کشید. پیش‌ترها اگر بچه‌ی کوچکی یک‌بند و ریزریز اشک می‌ریخت، حتی شاید کلافه می‌شدم و از ذهنم می‌گذشت که چرا ساکت نمی‌شود. اما دیروز می‌توانستم برای همه‌‌ی بچه‌های کوچک و تبدار دنیا مویه کنم.

بچه‌ی کوچک مریم شش‌ماه‌ونیم از بچه‌ی کوچک من کوچک‌تر است. من و مریم شب‌هایی که بی‌خوابی می‌زد به سرمان، تا نیمه‌شب با هم حرف می‌زدیم. یک‌عالمه حرف داشتیم برای هم. از کتاب‌ها، از ادبیات و جایزه‌های داستانی، از بچه‌های کوچک، از زندگی و دنیا. حالا که بامداد به دنیا آمده، حس مادربزرگی را دارم که یک‌دنیا تجربه توی کوله‌اش دارد. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی برسد که به مادری دلداری بدهم که «نگران نباش. روزی می‌رسه که بچکت دولپی شیر می‌خوره و تو از تصور شیر نخوردن و گرسنگی‌اش گریه نمی‌کنی. روزی می‌آد که چونه‌ی ضعیف بچه نمی‌لرزه و خودش با شوق و شعف مثل یه جوجه‌گنجیشک سرش رو می‌کنه زیر بغلت به هوای خوردن چند جرعه شیر و دمی آرامش. نگران نباش، تا چشم به هم بزنی، بچکت بزرگ می‌شه.»

هر بچه‌ی کوچکی که به دنیا می‌آید، ذوق می‌کنم در دلم؛ که شاید، کاش، روزی… دنیا جای بهتری بشود برای زندگی.

 

1دیدگاه

  1. مریم میگه: پاسخ دادن

    مسیحای تو و بامداد من دنیای بهتری می سازند فاطمه جان. اصلا برای همین آمده اند.

پاسخ دهید