تیزدندان‌تر از شیر*

lion6

دندان‌های بچک می‌خارد. دندان که نه،‌ لثه‌اش. زمین و زمان را می‌جَود. همه‌چیز را گازگاز می‌کند، به‌جز همان دندانگیر سیلیکونی که می‌دهیم دستش تا بجود. وقتی سرش را می‌گذارد روی بالش، بازوهایش را مثل وزنه‌بردارها می‌دهد بالا و دستش را می‌کند زیر بالش، بعد بالش را از زیر سرش می‌کشد بیرون و وزنه‌ی بالشی‌اش را فرو می‌کند توی حلقش و بین لثه‌هایش فشارش می‌دهد. تمام زندگی را گاز می‌زند. تف‌تف از در و دیوار می‌بارد. بغلش که می‌کنم، توی چشم‌هایم زل می‌زند و چانه‌ام را گاز می‌گیرد با شور و شعف. تا می‌نشانمش روی مبل، دولا می‌شود که چوب مبل را بکُند توی دهنش. امشب نشانده بودمش پشت صندلی غذایش و داشتم بهش سوپ می‌دادم. وسط ملچ‌مولوچ سوپی، دولا شد و دسته‌ی صندلی‌اش را بی‌وقفه جوید. با حرص و ولع گازش زد و مثل بچه‌شیر غرّید.

بچه‌شیر این روزها زیاد نق‌نق می‌کند که گذاشته‌ایم به‌پای بیقراریِ دندان درآوردنش. بازیگوش هم شده است و شیطنت از چشم‌هایش می‌بارد. دو هفته است خودش به‌تنهایی و بدون کمک می‌تواند بنشیند. می‌نشیند و با عروسک‌ها و کتاب‌هایش بازی می‌کند. بعد یکهو می‌بینم دارد جیغ می‌کشد؛ دُم «الاغک» را کرده توی حلقش و دارد می‌جود و فغان می‌کند. چند روز پیش مچش را گرفتم و دیدم پای «دکتر ظریف» را کرده توی دهنش و دارد می‌کَند. یک روز دیگر دیدم موهای «عباس‌جون» را لیس‌لیس کرده و دور و برش چندتایی موی عروسک افتاده است. در همین دو روز گذشته کار جدیدی یاد گرفته است. وقتی دراز می‌کشد، یکهویی خودبه‌خود نیم‌خیز می‌شود و به این‌ور و آن‌ور سرک می‌کشد. الان که نیمه‌شب است، توی تاریکی کنارش دراز کشیده‌ام و دارم تندتند می‌نویسم. بچک مدام نیم‌خیز می‌شود که لپ‌تاپ را ببیند، حواسش را پرت می‌کنم. چندبار پشت‌سرهم بلند شد نشست. شمردم. توی یک دقیقه هفت‌هشت‌ده‌بار این‌کار را کرد. به خودم آمدم و دیدم عملا دارد درازنشست می‌رود و قند توی دلم آب شد.

به‌سادگی می‌توان خنداندش. چند روز پیش عکس‌های آلبوم عروسی‌مان را نشانش می‌دادم و قهقهه می‌زد. بهش گفتم: «آخه به چی می‌خندی بچه؟» ریسه رفته بود. نمی‌دانم به منِ رنگی‌پنگی می‌خندید یا به علیِ لاغروی توی عکس. چند روز پیش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترک، جوراب‌هایش را هی می‌گرفتم جلوی دماغش و می‌گفتم: «پیف‌پیف‌پیف.» ذوق کرده بود و قهقهه‌ی مستانه می‌زد. اما تا دوربین موبایل را روشن می‌کنم که ازش عکس یا فیلم بگیرم، بی‌خنده و بی‌لبخند، به دوربین بی‌محلی می‌کند. این‌جور وقت‌ها دلم می‌خواهد وقتی بزرگ شدم، دوربینی اختراع کنم و توی چشم‌هایم کار بگذارمش. این‌جوری که وقتی به بچک نگاه می‌کنم، وقتی باهاش حرف می‌زنم و وقتی بهم می‌خندد یا نمی‌خندد، همه‌ی این‌ها، همه‌ی این لحظه‌ها، همه‌ی این ثانیه‌ها، همه‌اش، همه‌اش، همه‌اش، برای همیشه ثبت شود.

*بخشی از بیت فردوسی و شاهنامه‌اش.

پاسخ دهید