چیلیک‌چیلیک، هق‌و‌هق

camera

چشمم روشن. غریبی‌کردن بچک بالاخره شروع شد. آن‌هم کجا؟ درست در جا و بزنگاهی که همیشه برایش یک‌عالمه نقشه داشتم.

از دوره‌ی بارداری کلی طرح و برنامه داشتم که کی و چطوری بچک را ببریم عکاسی و در چه زاویه‌هایی ازش عکس بگیریم. دوست داشتم قبل از چهل‌روزگی‌اش ببریمش آتلیه. ولی آن‌قدر بچک درگیر دل‌دردهای کولیکی نوزادی بود و مدام نق می‌زد که کلا پشیمان شدم. از چهارماهگی به بعد هم هربار خواستیم دورخیز کنیم برای عکس‌های آتلیه‌ای،‌ دیدیم خب این بچه‌ی کوچک هنوز بلد نیست بنشیند، هنوز بلد نیست به اداهایمان بخندد، هنوز بلد نیست به دوربین نگاه کند. تا همین دو هفته‌ی اخیر که دیدم بچک خودش می‌نشیند. قهقهه‌های بلند می‌زند و هنوز درد دندان آن‌قدر بیتابش نکرده که دیوانه شود و به دوربین اخم کند. حساب همه‌چیز را کرده بودم، به‌جز غریبی‌کردنش.

برای چهارشنبه صبح زود، وقت آتلیه گرفتم. کلی تحقیق کردم که عکاسی تروتمیزی پیدا کنم. یکی از رفقا می‌گفت بچه‌ی کوچکی را می‌شناسد که مامان و بابایش برده‌اندش آتلیه. عکاس‌ها هم بچه را زیر و زبر کرده‌اند و وسایل آتلیه را به سروکله‌اش مالیده‌اند و بچه شپش گرفته است. من هم وسواس برم داشته بود. آخرش آتلیه‌ی مجربی را پیدا کردم و نمونه‌کارهایشان را دیدم و بله را گفتم. حتی چندبار وسوسه شدم چندتا عکاس کودکی را که می‌شناسم، بگویم بیایند خانه و توی اتاق خود بچک ازش عکس بگیرند. بعد توی دلم گفتم آن نقشه را بگذار برای دفعه‌ی بعد. لازم است بچکت چندتا عکس ژیگول‌مستونیِ آتلیه‌ای هم داشته باشد.

از دو شب قبل ساک بستم. کلی رخت‌ولباس برایش جمع کردم. چندجور کفش و کلاه و کراوات و توپ و عروسک و لباس‌های قشنگ‌مشنگ. شب قبل بچک را بردم حمام که خوب بخوابد و سروصورتش تروتمیز باشد. روز قبل مدام باهاش ور رفتم و خنداندمش که خوش‌اخلاق و بامزه باشد. انگار می‌خواستم بروم بزایم، بس‌که استرس داشتم. چنان دلشوره‌ای به‌سراغم آمده بود که حد نداشت. تا صبح صدبار بیدار شدم. البته بچک هم مدام از خواب می‌پرید و گریه می‌کرد. صبح زود بوقِ بیدارباش زدم. به بچک صبحانه‌ای مقوی خوراندم و سه‌تایی زدیم بیرون.

توی خانه لباس‌های سخت‌پوش را تن بچک کردم. مثلا شلوار جین بهش پوشاندم که توی آتلیه راحت باشد و مجبور نباشم هول‌هولکی تنش کنم. توی آتلیه، خانم‌ها تحویل‌مان گرفتند. دوتا دختر جوان مهربان که هی آهنگ «پیرمرد مهربون» را برای بچک می‌خواندند. بچک که توی ماشین خوابش برده بود، توی آتلیه با تعجب این‌ور و آن‌ور را نگاه می‌کرد. سری اول عکس را گرفتیم. بچک با لباس‌های پلوخوری نشست کف دکور و با تعجب به خانم‌ها نگاه کرد. من و علی پشت دوربین ژانگولر اجرا می‌کردیم. دخترک چهارپنج‌تا عکس که گرفت، نمی‌دانم چی‌ شد، یکهو بچک زل زد توی دوربین. تندتند مژه زد، لب پایینش را جمع کرد، گوشه‌ی چشمش جمع شد، و دماغش از قرمزی تیر کشید. صرفا بغض بود. ما از پشت دوربین ادا درآوردیم که ای جون، ای جون،‌ بخند مامان، بخند بابا، اما یکهو آن اتفاق عجیب افتاد. بچک عجیب‌ترین گریه‌ی عمر هفت‌ماهه‌اش را سر داد.

تا حالا این‌جوری ندیده بودیمش. فغان می‌کرد. لبش چنان می‌لرزید و چشم و ابرویش چنان از گریه ورم کرد و قرمز شد که نمی‌دانستیم چی‌کارش کنیم. بغلش می‌کردیم و می‌بردیم پشت صحنه. بوس و موس و بغل‌مغل و چلون‌مالون. اشکش تمام می‌شد اما بغضش می‌ماند. دوباره خوش و خرم برش می‌گرداندیم جلوی دوربین. تا پروژکتورها را می‌دید، زوزه می‌کشید. دوسه‌تا عکس که گرفتیم، کوتاه آمدم. گفتم: «علی چی‌کار کنیم؟ ولش کن. عکس بی‌عکس. بچه داره عذاب می‌کشه.» علی بچه را می‌چرخاند و می‌چلاند و بچه آرام می‌شد. تا خانم‌‌ها مشغول می‌شدند، دوباره روز از نو، روزی از نو.

توی یک‌ساعت‌ونیم وقت‌مان، حدود یک‌ساعتش را بچه گریه کرد. من و علی کنارش اما بیرون کادر می‌نشستیم. عروسک‌هایش توی بغلش بود. نگاهش به ما بود. اما آرام نمی‌گرفت. بچک از دوربین‌ها و پروژکتورها و خانم‌ها ترسیده بود.

خانم‌ها از استودیو رفتند بیرون و گفتند به بچک شیر بدهم. زیر شیر چانه‌اش می‌لرزید و هق‌هق می‌کرد. عذاب وجدان گرفته بودم که لابد چه مادر سنگدلی‌ام. کمی آرام‌تر شد و خانم‌ها یواشکی از لای در خزیدند تو. یکی‌شان پشت دوربین بود و من و علی برای بچک ادا درمی‌آوردیم و چشم‌هایمان را چپ و لُپ‌هایمان را باد می‌کردیم و می‌ترکاندیم که بچک بخندد. آن‌یکی دختر قایم شده بود آن پشت‌تَرک و می‌گفت بچک نبیندش که مبادا گریه کند باز. من ناراحت بودم و دخترک می‌گفت: «نگران نباش، خیلی از بچه‌های شش‌هفت‌ماهه این‌جا غریبی می‌کنند. ما عادت داریم.»

به‌سختی، با ترس‌ولرز، با دل خون، چندتا عکس با لباس‌های مختلف و با دکورهای جورواجور گرفتیم و رفتیم بیرون استودیو و پای مانیتورهایشان نشستیم که عکس‌هایمان را انتخاب کنیم. تا از اتاق عکس زدیم بیرون، بچک آرام گرفت. ما عکس‌ها را انتخاب می‌کردیم و بچک خیره به عکس‌های مانیتور، همان‌جوری نشسته، توی بغل علی خوابش برد. توی چندتا از عکس‌های انتخابی‌‌مان، چشم‌های بچک اشکی است. منتظرم عکس‌ها زودتر آماده و چاپ شوند. می‌خواهم بچه‌ی کوچکی را ببینم که کلاه ملوانی سرش گذاشته و به دوربین زل زده است. ملوان کوچکِ غریبی‌کُنِ روضه‌خوانِ من.

پاسخ دهید