ایتالیا ایتالیا

boy4

بالاخره مهمان‌های ایتالیایی‌مان آمدند و چند روزی پیش‌مان ماندند و این چند روز رفته‌اند ایرانگردی.

از چندماه پیش که مشخص شد برای عروسی سمانه و والتر، سه‌نفر از خانواده‌ی والتر به تهران می‌آیند، کله‌قندها توی دلم ردیف شدند. خوشحال بودم،‌ اما ته دلم کمی نگرانی داشتم که نکند همه‌چیز طبق برنامه پیش نرود و خدا کند سور و سات عروسی سر جایش باشد و خدا کند بچک همکاری کند و وای چی تن بچک کنم و وای خودم چی‌کار کنم و وای چه‌جوری با مامان و بابای والتر حرف بزنیم وقتی انگلیسی هم بلد نیستند و وای خدا وای خدا وای خدا.

از دوهفته پیش، من و علی و بچک برای دومین‌بار در یک ماه گذشته سرما خوردیم. چه سرمایی. لعنتی از تن‌مان هم بیرون نمی‌رفت. سه‌تایی دوهفته‌ی تمام به خودمان پیچیدیم و اشک‌مان را پاک کردیم و دماغ‌مان را بالا کشیدیم و خس‌خس کردیم و گوش‌هایمان گرفته بود و ته حلق‌مان از درد می‌سوخت. سه‌تایی شلغم می‌خوردیم و اسپری توی دماغ‌مان می‌زدیم و هیچی به هیچی. من و علی دل و جگرمان برای بچک کباب بود. کاری‌اش نمی‌شد کرد. دکتر می‌گفت یک گوشه بنشینید تا دوره‌اش بگذرد.

دلم می‌خواست پا می‌شدیم می‌رفتیم کمک مامانِ علی که منتظر مهمان‌ها بود و بین کارهای عروسی گیر کرده بود. اما می‌ترسیدیم برویم و عروس و داماد را هم سرما بدهیم. طاقباز خوابیدیم و لیوان‌لیوان آبمیوه سر کشیدیم و بالاخره حال و روزمان بهتر شد و بالاخره مهمان‌هایمان رسیدند.

روبرتو، ایوان و الیزابت آمدند و دو سه روزی تا عروسی فاصله بود. خوش‌خوشک شهر را گشتند و من از سادگی و مهربانی و زودجوشی‌شان داشتم می‌مُردم از شوق. خوش‌خنده و بامزه و لُپ‌گلی بودند و زود باهامان گرم گرفتند.

روز عروسی، انگار نه انگار که زبان هم را نمی‌فهمیدیم. الیزابت، خواهر والتر، کمی انگلیسی بلد بود و می‌توانستیم در نبود سمانه و والتر، با هم حرف بزنیم. انگار نه انگار پیرمرد و پیرزن نازنین زبان‌مان را نمی‌دانند. با ایما و اشاره، با حرکات سر و دست، با خط و نشانِ چشم و ابرو منظور همدیگر را می‌فهمیدیم. ایتالیایی‌ها سر سفره‌ی عقد با هیجان و چشم‌های گرد برنامه را نگاه می‌کردند و ذوق می‌کردند. دوست‌های سمانه که ایتالیایی بلد بودند، آمده بودند عروسی و برای مهمان‌های ایتالیایی از رسم و رسوم ایرانی‌ها می‌گفتند. روبرتو، بابای والتر، تا والتر را توی لباس دامادی دید، مثل باباهای ایرانی زد زیر گریه. ایوان، مامان والتر، مثل تمام مامان‌های ایرانی سر سفره‌ی عقد گردن‌بند طلا هدیه داد و الیزابت با ورود عروس و داماد به تالار، روی سر عروس و داماد پرهای سفید ریخت. همگی کنار همدیگر جیغ زدیم و کنار هم رقصیدیم و آخر شب دنبال ماشین عروس بوق‌بوق کردیم. با هم عکس گرفتیم و مسیحا با کراوات قرمز توی بغل ایوان نشست و باهاش عکس گرفت. بعد از جشن، ماشین‌ها که دنبال ماشین عروس با سرعت می‌رفتند و توی اتوبان لایی می‌کشیدند، روبرتو و ایوان و الیزابت چشم‌هایشان را از ترس بسته بودند. نیمه‌شب توی خانه، ایوان برای بچک لالایی ایتالیایی خواند و بچه آرام گرفت. زبان می‌خواستیم چه‌کار؟ عشق زبان خودش را بلد است.

1دیدگاه

  1. مرجان میگه: پاسخ دادن

    عالی، عالی…

پاسخ دهید