هنوز در سفرم

bear6

یک اتفاق عجیب باعث شد تمام نقشه‌هایمان نقش‌بر‌آب شود. در این دو‌ سه‌ روز به‌قدر کافی مریض و بی‌حال و غمگین و اشکی بودم.

چندماه پیش که برنده‌ی جشنواره‌ی کتاب و رسانه شدم، فردای جشنواره بهم زنگ زدند که یکی از جایزه‌هایت جا مانده بود و بیا ازمان بگیر. گفتند بلیط رفت‌و‌برگشت قطار به مشهد با یک‌ نفر همراه است. بلیط را که گرفتیم، دیدیم قطار عادی نیست و از این ژانگولرهای پنج‌ستاره است. سرچ کردم و دیدم قطاره از هر انگشتش یک هنر می‌ریزد. صندلی‌هایش فلان است، غذایش بیسار است، اینترنتش اِل است، تهویه‌اش بِل است، خودش بلد است بندری برقصد، خودش نازت می‌کند، خودش مشت‌و‌مالت می‌دهد، خودش عشوه‌خرکی می‌آید و هزارویک هنر گفتنی و نگفتنی. به‌مان گفتند تا پانزدهم اسفند بیشتر اعتبار ندارد. هربار دورخیز کردیم سه‌تایی شال و کلاه کنیم و برویم، هوا سرد شد. برف آمد. بوران شد. مشهد یخ بست. عروسی سمانه پیش آمد. ایتالیایی‌ها آمدند. تصمیم گرفتیم هفته‌ی اول اسفند بلیط را نهایی کنیم و هتل را خودمان رزرو کنیم.

بلیط را که نهایی کردیم، کلی تحقیق و تفحص کردم که کجا هتل بگیریم؟ هتل بهتر است یا هتل‌آپارتمانِ آشپزخانه‌دار که بتوانم غذای بچک را گرم کنم؟ خوراکی برایش چی ببرم؟ کدام قابلمه‌‌اش را بردارم؟ یادم باشد یک اسکاچ ظرفشویی جدا برایش بردارم، آرد برنج توی قوطی‌اش جاساز کنم، رنده‌ی کوچک را ببرم عصر سیب رنده کنم بدهم بهش، برای توی قطار کدام اسباب‌بازی‌اش را بردارم که حال کند، چند روز قبلِ سفر کتاب «این ایستگاه قطاره، شیمو مسافر داره» را برایش بخوانم، توی خانه راه بروم و از خودم صدای هوهوچی‌چی دربیاورم و…

سه‌تایی کلی خوشحال بودیم. اولین سفر سه‌تایی‌مان بود. چهارماه پیش یک سفر دو روزه رفتیم مشهد. من و علی و بچک، با مامان و بابا. با هواپیما رفته بودیم. این‌بار خودمان می‌خواستیم برویم. نقشه کشیده بودیم ناهار روز اول شاندیز باشیم و ظهر روز دوم الماس شرق و غروب فلان‌جا و شب بیسار‌جا.

همه‌اش پُکید. یک‌ روز پیش از سفر، صبح با گلودرد از خواب بیدار شدم. نفسم درنمی‌آمد. نه توی باد و بوران مانده بودم، نه همنشین آدمِ سرماخورده شده بودم. گفتم پا می‌شوم یک لیوان چایی می‌خورم و بهتر می‌شوم؛ تنم گرم می‌شود. بلند که شدم، تلوتلو خوردم. علی گفت: «من می‌مونم پیش بچه. تو برو دکتر، بلکه تا فردا خوب بشی.» کشان‌کشان رفتم دکتر. درِ مطب را زدم و دیدم نه دکتر هست و نه منشی‌اش. آن‌روز حال نکرده بود بیاید مطب. خواستم بروم یک دکتر دیگر. گفتم تا بروم و بگویم در دوره‌ی شیردهی هستم، مثل دو دوره‌ سرماخوردگی قبلی‌ام، بهم می‌گویند برو سماق بمک. تا برسم خانه، دیدم هیچ‌جا را نمی‌بینم. تهوع داشتم. می‌خواستم گوشه‌ی خیابان بنشینم و زار بزنم. عق بزنم. لیموشیرین خریدم و از لای در خزیدم تو و افتادم روی مبل. فقط توانستم بگویم: «آب قند، آب قند.» بچک با دهان باز نگاهم می‌کرد. علی لیوان آب قند را داد دستم. جان توی تنم نبود. کمی که گذشت، شدم مُرده‌ی بی‌جان. دراز به دراز افتادم. تب داشتم و می‌لرزیدم و استخوان‌هایم تیر می‌کشید. سروکله‌ام گُنده شده بود و توی سرم اژدهای هفت‌سری هفت‌تا زبانش را کرده بود توی گوش‌هایم. هی می‌خوابیدم و هی می‌پریدم. علی بچه را برد توی آن‌یکی اتاق تا بخوابم. یک‌ بار بین خوابیدن و پریدنم گفت: «می‌خوای بلیط فردا رو کنسل کنم؟» گفتم: «نه نه نه، خوب می‌شم.»

خوب نشدم. تا غروب هربار پریدم، دیدم بچک با چشم‌های نگران زل زده بهم. نه شیرش می‌دادم،‌ نه می‌توانستم قربان‌صدقه‌اش بروم. علی می‌برد عوضش می‌کرد و می‌شُستش و عصرانه بهش می‌داد و باهاش بازی می‌کرد و من زیر دوتا پتو می‌لرزیدم. بچک ترسیده بود. تا سرم را می‌کردم زیر پتو، انگار بخواهد حواسم را جلب خودش کند، هی می‌کوبید به پتو و می‌گفت: «اِ اِ اِ.» از آن‌لا می‌گفتم: «ای جان.» و خروپف می‌کردم. بغل می‌خواست، توجه می‌خواست، بوسه می‌خواست، شیر می‌خواست، جانِ هیچ‌کدام را نداشتم.

غروب حس کردم دارم تمام می‌شوم. به علی گفتم: «ببین می‌تونی بلیط رو به تاخیر بندازی؟ حالم خیلی بده.» آخر شب، علی بچک را حاضر کرد و من فقط پالتویم را کشیدم تنم و راه افتادیم. بچه را دادیم به مامان و دوتایی رفتیم بیمارستان. همان بیمارستانی که هشت‌ماه پیش بچک را آن‌جا زاییدم.

بهم دوتا سرُم زدند و کلی آنتی‌بیوتیک تجویز کردند. تبم نزدیک چهل درجه بود. یک ساعتی روی تخت اورژانس خوابم برد. بیدار که شدم، نیمه‌شب بود. رفتیم خانه‌ی مامان. تا زنگ را زدیم و مامان در را باز کرد، دیدیم بچک از لای در سرک می‌کشد و با هیجان دست‌وپا می‌کوبد.

بی‌جان افتادم و تا لِنگ ظهر فردا مثل ژنده‌پیلی مست‌خفته، خوابیدم. هنوز بچه را بغل نمی‌کردم، مبادا ویروس‌ها بهش منتقل شوند. دلم برایش لَک زده بود، اما با دماغِ گرفته و سینوس‌ دردناک، از آن‌طرف اتاق قربان‌صدقه‌اش می‌رفتم. صبح به علی زنگ زده بودم که بپرسم بلیط و هتل چی شد. آقای قطاری گفته بود: «ایشالله حال‌ همسرتون بهتر بشه، ولی این‌جور وقتا، بلیط مهمون‌ها قفل می‌شه؛ یعنی شرمنده. سوخت شد.» آقای هتلی هم گفته بود: «هزینه‌ی یک شب رو ازتون می‌ستونیم و دوشب باقی‌مونده رو پس‌تون می‌دیم.»

غم تمام دنیا سر دلم بود. کف زمین وا رفته بودم. مامان داشت با بچک بازی‌بازی می‌کرد. بچه هنوز نمی‌تواند روی پاهایش بایستد. مامان داشت از آن‌طرف اتاق تاتی‌تاتی می‌آوردش سمت من. بچه از اتفاق جدید سُر خوردن پایش روی فرش کیف کرده بود و قهقهه می‌زد. دست‌هایش توی دست مامان بود،‌ پاهایش روی زمین. به نیم‌متری‌ام که رسید، دست‌هایش را باز کرد، لثه‌ی بی‌دندانش را نشانم داد، خنده‌کنان و برای اولین‌بار گفت: «ماماااا.»

چه‌کار می‌توانستم بکنم؟ میخکوبش شدم. پس از دو روز، کف پایش را بوسه‌باران کردم.

2دیدگاه

  1. مریم میگه: پاسخ دادن

    وای وای وای! قند تو دلم آب شدددددد
    تبریک مامان فاطمه
    :))))

  2. زهرا میگه: پاسخ دادن

    اشكمون در اومد نصف شبي ماما

پاسخ دهید