• از حال و روز بچک
  • زمستان شکست و رفت*

    green

    پدر و پسر که خوابیدند، از توی تاریکی خزیدم بیرون. بساط اطو را پهن کردم و به‌هوای اطو کردن لباس‌های عید، نشستم به فیش‌فیش بخار. پریروز پاچه‌ی شلوار بچک را تو گذاشته بودم؛ برایش بلند بود. خوب اطویش کردم که صاف‌و‌صوف شود و دسته‌گلم به چشم نیاید. چندشب است بچک نصفه‌شب‌ها با جیغ می‌پرد و […]

  • از حال و روز بچک
  • وطنِ من تمامِ توست، و تو تمامِ منی

    little-prince

    یک ساعت پیش، خانم نظافتچی طِی و جارویش را گذاشت زمین و رفت. در دو روز خانه را تکاند و سابید؛ خودم هم دو سه روز داشتم می‌سابیدم و کمدها و کشوها را ریخته بودم بیرون. بچه‌ی کوچک آرام بود و با خانم نظافتچی بگو و بخند راه انداخته بود. بهار دارد می‌آید. از دو […]