وطنِ من تمامِ توست، و تو تمامِ منی

little-prince

یک ساعت پیش، خانم نظافتچی طِی و جارویش را گذاشت زمین و رفت. در دو روز خانه را تکاند و سابید؛ خودم هم دو سه روز داشتم می‌سابیدم و کمدها و کشوها را ریخته بودم بیرون. بچه‌ی کوچک آرام بود و با خانم نظافتچی بگو و بخند راه انداخته بود.

بهار دارد می‌آید. از دو سه هفته پیش، حال و روزم بهاری است، اما دچار تضادی‌ام که خودم هم نمی‌فهممش. غمگینم، اما شادم. تا غم دنیا می‌آید سر دلم، بچک به رویم می‌خندد و دیوانه‌ام می‌کند. دو روز است وقت خواب، وقتی کنارش دراز کشیده باشم، توی خواب و بیداری، یکهو به‌سمتم غلت می‌زند و دستش را حلقه می‌کند دور گردنم. از لای چشم‌های نیمه‌بازش آن‌قدر نگاهم می‌کند تا خوابش سنگین بشود. من هم ریزریز بیخ گوشش حرف می‌زنم. مدت‌هاست وقت خوابش برایش حرف می‌زنم. بهش می‌گویم خاطرخواهشم. بهش می‌گویم خاطرخواهی یعنی چی. برایش می‌گویم چطوری یکهویی از وسط آسمانِ خدا آمده وسط زندگی‌مان. چطوری خل و دیوانه‌مان کرده است. برایش لالایی می‌خوانم. قصه‌های پچ‌پچکی می‌گویم. شروع همه‌ی حرف‌هایم هم این‌جوری است: «بیا با هم حرف بزنیم. بیا حرفای مادرپسری بزنیم.» خواب‌آلود لبخند کجکی می‌زند و من هم می‌گویم: «آقا لبخند فرمودند.» دست روی پیشانی‌اش می‌کشم و مثل بچه‌گربه‌ها خوابش می‌کنم. موهای به‌هم‌ریخته‌اش را صاف می‌کنم و نرمیِ گوشش را می‌بوسم.

بچه‌ی کوچکم به سنی رسیده که آدم‌های غریبه توی کوچه و خیابان قربان‌صدقه‌اش بروند و برایش شکلک دربیاورند. پریروز توی مطب چشم‌پزشکی منتظر نشسته بودیم و روبه‌رویمان پیرزن و پیرمرد فرتوتی نشسته بودند. از آن‌ها که هی سر همدیگر غر می‌زنند و حوصله‌ی همدیگر را ندارند. تا نشستیم کنارشان، پیرمرد رو به بچک گفت: «ماشالله ماشالله.» پیرزن یواشکی علی را بهم نشان داد و گفت: «بچه‌‌ات عین باباشه، کپی باباش.» پیرمرد گفت: «زن، توی کیفت شکلات داری؟» پیرزن گفت: «ندارم. نمی‌خوره.» پیرمرد گفت: «بگرد ببین داری؟ ماشالله ماشالله. اسمش چیه؟» گفتم: «مسیحا.» پیرمرد گفت: «دختره؟» گفتم: «نه. پسره.» پیرمرد گفت: «دِ پس شکلاتت کو؟ پیداش نکردی؟» پیرزن غرغرکنان از توی کیفش شکلات درآورد. پیرمرد خش‌خش بسته‌ی شکلات را باز کرد که بدهد دست بچک. معذب بودم. نمی‌دانستم چطوری بگویم که بچه شکلات نمی‌خورَد. چشم‌های بچه از زرق و برقِ زرورق شکلات برق می‌زد. پیرزن گفت: «فقط بده دستش مرد.» پیرمرد گفت: «می‌خوام بدم بخوره.» پیرزن گفت: «می‌گم نمی‌خوره.» پیرمرد رو به من گفت: «نمی‌خوره؟» آسوده نفس کشیدم. گفتم: «نه. اما بدین دستش که باهاش بازی کنه.» تشکر کردم و قند توی دلم آب شد که بچک به سنی رسیده که آدم‌های غریبه دوستش داشته باشند؛ اما فکرم خیلی مشغول شد. مدام با خودم فکر می‌کنم که بچک زود بزرگ می‌شود و باید به‌زودی یادش بدهم جلوی غریبه‌ها از خودش محافظت کند؛ از هرکس هرچیزی نگیرد بخورد؛ تن و بدنش را جلوی غریبه‌ها محترم بدارد و حواسش باشد.

شب توی خانه، موقع خواب، بیخ گوش بچک گفتم: «ماه من، شاه من، جانِ من، جهانِ من، ایرانِ من.» و با دیدن چهره‌ی خواب‌آلود خندانش، با تصور ایرانِ کوچک و جهانِ توی خانه‌ام، نفسم به شماره افتاد.

1دیدگاه

  1. محمدرضا جلائي‌پور میگه: پاسخ دادن

    فاطمه چه خوب می‌شه همین مادرانه‌های خوش‌زبان و صمیمی و شیرین و برآمده‌ی از تجارب مرزی وجودی مادرانه رو بی‌تغییر یه کتاب کنی مثلا به نام «بچک». مادرانه‌ی عالی‌ایه. حیفه مجموعه نشه. احتمالا تا تولد یکسالگی‌اش حجمش در حد یه کتاب می‌شه. اگه ادامه دادی جلد ۲ و ۳ و …. هم میشه داشته باشه.

پاسخ دهید