مرغ مقلد

bath

دیگر بچک را نمی‌شود چند دقیقه هم تنها گذاشت.‌ مدام دسته‌گل‌های بامزه آب می‌دهد. آدم را عصبانی می‌کند و از فرط عصبانیت خنده‌ات می‌گیرد؛ اما باید مدام جلوی خودت را بگیری که مو لای درز روش‌های تربیتی‌ات نرود.

هنوز چهاردست‌وپا نمی‌رود. اما نشستنکی کل اتاق را دور می‌زند. روی پارکت خودش را سُر می‌دهد و از خنکی‌اش کیف می‌کند. علاقه‌ی عجیبی دارد لبه‌ی فرش را بلند کند و زیرش را بجورد. دولّا می‌شود که لبه‌ی فرش را گاز بزند که هربار می‌کِشمش عقب و حواسش را پرت می‌کنم. به چیزهایی که پیش‌تر چندان توجه نمی‌کرد، حالا توجه می‌کند و برای به‌دست آوردنش دست‌وپا می‌زند. دوست دارد گوشی‌هایمان را بگیرد توی دست که اغلب نمی‌دهیم دستش. گاهی از یک‌جایی یکهویی گوشی را کِش می‌رود و می‌کند توی حلقش. تا ازش بگیریم و چیز دیگری بدهیم دستش که یادش برود، شیونش می‌رود هوا.

دیروز یک لحظه حواسم بهش نبود. سرک کشیدم و دیدم خزیده و کنترل تلویزیون را برداشته، جای باتری‌اش را باز کرده و باتری‌ها را درآورده بیرون. قلبم ایستاد. یاد آن گزارش کوتاه بی‌بی‌سی افتادم که بچه‌ی کوچکی دور از چشم مامانش باتری کنترل تلویزیون را برداشته بود و قورتش داده بود. باتری توی مری گیر کرده بود و دکترها در یک جراحی سه‌ساعته باتری را درآورده بودند، اما بخشی از مری بچه سوخته بود و بچه‌ی کوچک باید با لوله غذا می‌خورد. سکته کردم.

چند روز پیش دفتر یادداشتم را گذاشته بودم کنار دستم. بچک خیزخیزک خودش را کشید جلو و در یک چشم‌برهم‌زدن دفترم را قاپید. چیزی بهش نگفتم و گذاشتم تجربه‌اش کند. روی جلد دفتر عکس «دیوی» و «ببعی» کلاه‌قرمزی این‌هاست و رنگ‌ولعاب دارد. بچک کمی با دفتر بازی کرد و با دیوی و ببعی حرف زد و آنقون‌پانقون کرد. بعد زیادی خوشش آمد و شروع کرد کاغذهای دفترم را مچاله کردن. آهم درآمد و خنده‌ام گرفت از این‌که به سن پاره‌پوره کردن دفترها و کتاب‌هایمان رسیده است.

این روزها بچک صدایمان را تقلید می‌کند. مثل طوطی، تکرارمان می‌کند. گاهی ادای واژه‌‌هایمان را درمی‌آورد. مثلا می‌گوییم «اَدَ»، می‌گوید «اَدَ». می‌گوییم «بودو»،‌ می‌گوید «بودو». هروقت عشقش بکشد، خودش «مامان» و «بابا» می‌گوید. اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم سومین کلمه‌ای که بگوید، «حموم» باشد. داشتم به علی می‌گفتم: «امشب داریم می‌ریم خونه‌ی دایی‌حسن. کاشکی بچه رو قبلش می‌بردم حموم.» علی گفت: «اگه بعد از حموم ببریمش مهمونی، ممکنه سرما بخوره.» گفتم: «مسیحا، می‌دونی کجا می‌خواستم ببرمت؟ حموم.» زل زد توی چشم‌هایم و گفت: «حموم.» شوکه شدم و دوباره ازش پرسیدم. دوباره گفت: «حموم.» توی ماشین که داشتیم می‌رفتیم خانه‌ی دایی‌حسن، ماجرا را به مامان گفتم. مامان گفت: «مگه می‌شه؟ مسیحا کجا می‌خواستی بری؟» بچک فرمود: «حموم.»

مرغابی کوچکِ آب‌دوستِ من. مرغ مقلدِ من.

1دیدگاه

  1. مریم میگه: پاسخ دادن

    حموم!!!!
    :)))))))

پاسخ دهید