تو راه بودیم خوش بودیم، سوار لاک‌پشت بودیم

home2

تصمیم گرفته‌ایم هربار خواستیم برویم باغ، یکی‌مان باردار باشد. پارسال نوبت من بود و امسال نوبت میم. پارسال که رفتیم باغ، بچک توی دلم بود و هوا سرد بود و درخت‌ها خشکیده بودند و بساط کُرسی به‌راه بود و ما با تفنگ و کُرسی عکس‌های همایونی می‌گرفتیم. من یواشکی می‌خزیدم کنج اتاق و عُق می‌زدم و دست‌ورویم را می‌شستم و می‌آمدم پیش بچه‌ها و می‌چپیدم زیر کُرسی و تخمه می‌شکستیم و هرهرهر به جِرز دیوار هم می‌خندیدیم.

امسال میم باردار است و هوای باغ برمان داشت. هفته‌ی پیش جُل و پلاس‌مان را جمع کردیم و گفتیم دوروزه از تهران بزنیم بیرون. از چندماه پیش برنامه‌ریزی می‌کردیم و برنامه‌های هشت‌نه‌نفرمان جور درنمی‌آمد. یا قیر بود و قیف نبود، یا قیف بود و قیر نبود و یا هردو بود و ما نبودیم.

قرار شد هرکس چیزی بپزد یا بخرد بیاورد. آش دوغ و چیکن ‌استروگانف شام اول را من به عهده گرفتم. بچک برای خودش روی گُل قالی بازی می‌کرد و من از صبح زود بساط قابلمه‌هایم را هوا کردم. هم‌زمان برای بچه‌ی کوچک سوپ پختم که با خودم ببرم باغ. بچک سرماخورده‌طور بود و هی فین‌فین می‌کرد. قابلمه‌هایم روی گاز می‌قُلیدند و من وسایل را جمع می‌کردم. هشت شب علی آمد دنبال من و بچک. بچک روی صندلی‌اش پشت ماشین خوابش برد و ما بین راه سین و مسی‌ممولی را هم سوار کردیم. صندوق عقب پر از قابلمه و خوراکی و کالسکه بود. سین کلی خارت‌وخورت خریده بود و مسی‌ممولیِ صاحب‌باغ هم بساط قیمه‌ی جمعه‌ظهر را آورده بود.

روی سروکله‌ی هم نشستیم. برخلاف همیشه که بچک با استارت ماشین توی صندلی‌اش می‌خوابد، با صدای بچه‌ها بیدار شد و تا خود باغ این‌طرف و آن‌طرف جاده را پایید. مطی و بُزجانی هم از وسط راه به‌مان رسیدند. قرار بود مورچه آخر شب بیاید. میمِ باردار و عین هم می‌خواستند بعد از مهمانی خانوادگی‌شان به راند دوم شام برسند.

آخر شب، همه به همدیگر رسیدیم. بچک در سکوت سوپش را خورد. سر میز شام کنارمان نشست. نه می‌‌توانست آش دوغ بخورد و نه چیکن استروگانف. کمی نان دادیم دستش و در سکوت لیس‌لیسش کرد. هنوز مبهوت جای جدید و هوای خوب بود. بعد از شام هم شازده‌وار نشست کنارمان. خوابش می‌آمد، اما فضولی نمی‌گذاشت بخوابد. مدام همه را رصد می‌کرد. از یک‌جایی به بعد، دیدم قطره‌ی آبریزش بینی‌اش خواب‌آلودش کرده است. ساعت دوی شب بود و بچه‌ها تازه مهیای بازی هفت خبیث شدند. بچه را بردم توی اتاق که بخوابانم. نمی‌خوابید. از نق‌نق آرام شروع کرد و به غرغر رسید. بعد اشک شد. بعدتر هق‌هق. کمی بعدترش لج و جیغ و فین هم‌زمان. علی هی می‌آمد جلوی در اتاق و سرک می‌کشید. حتی یک‌بار آمد کنار بچه دراز کشید که بخواباندش؛ اما خودش خوابش گرفت و چرت زد و بچه عین خیالش نبود. هی می‌گفتم: «توی راه هم که نخوابیدی مامان‌جونی. بگیر بخواب.» اما هیچی به هیچی.

بچه‌ها هیجان‌زده بازی می‌کردند و صدایشان کل باغ را برداشته بود. مورچه رفته بود چپیده بود زیر کرسی وسط آلاچیق. عین هم رفت پیشش. اما هردو کله‌شان یخ زده بود و پاهایشان تاول. نیم ساعت نشده،‌ برگشتند تو. علی از صدای خنده‌ی خبیث‌ها چرتش پرید و رفت پیش‌شان. من مانده بودم و بچک. کلافه بودم و خسته. دلم بازی می‌خواست. بچه آرام نمی‌شد. از دست خودم عصبانی بودم. توی دلم ‌گفتم تا من باشم دیگر بچه‌ی کوچک را توی جمع‌های دوستانه‌ی بدون بچه نبرم. رسما دلم می‌خواست خبیث‌های اتاق کناری را خفه کنم. به‌شان حسودی‌ام شده بود که دارند بازی می‌کنند و من دارم با بچه کُشتی می‌گیرم.

ساعت از سه که گذشت، بچک غرغرکنان خوابش برد. آه‌کِشان از اتاق آمدم بیرون. یک استکان چایی ریختم برای خودم. نشستم ببینم کار خبیث‌ها به کجا رسیده است. دیدم دارند بساط‌شان را جمع می‌کنند که بروند بخوابند. استکان چایی‌ام را هورت کشیدم و غمگین خزیدم زیر پتو.

صبح با صدای بوق مسی‌ممولی بیدار شدیم. صبح زود با مورچه رفته بود دورها،‌ نان بربری تازه‌ی خاشخاشی گرفته بود. میمِ باردار بساط املتش را به‌پا کرد. بچک خواب هفت‌پادشاه را می‌دید. توی ایوان صبحانه‌مان را خوردیم و مربای گُل را روی خامه و سرشیر و بربری‌مان مالیدیم و تهِ تابه‌ی املت نان کشیدیم. تا غروب یک دنیا جا داشتیم که بخوریم. توی آلاچیق و زیر کرسی هندوانه خوردیم. نسیم که بلند شد،‌ شکوفه‌های درخت‌ها لرزان‌لرزان و رقصان‌رقصان توی هوا پُر شدند. میمِ باردار با گل‌ها تاج گل درست کرد و با لباس‌های نوزادِ هنوزنیامده کلی عکس گرفت. ساعت یک ظهر بچه از خواب بیدار شد و نشست توی کالسکه و توی باغ چرخید. با بید مجنون حیاط پشتی عکس گرفت و به برگ‌ها دست کشید. پایم را می‌گذاشتم روی برگ‌های خشک و صدای خش‌خش می‌آمد. به بچک می‌گفتم این صدای برگ است، آن‌یکی صدای کلاغ‌ است، صدای هوهوی باد است مامان‌جون.

یکهو باران شکوفه گرفت. شکوفه‌ها مثل باران بهاری از درخت‌ها می‌ریختند. مسی‌ممولی هی می‌رفت توی خانه که به قیمه‌ی روی گازش سر بزند. ما خل‌ها مدل به مدل عکس می‌گرفتیم و از انتخابات پیش‌رو حرف می‌زدیم و دارت و بیلیارد و فوتبال‌دستی بازی می‌کردیم. میمِ باردار گفت: «آخ که چه حال خوبیه.»

آخ که چه حال خوبی بود. عصر تولدبازی کردیم و کیک بی‌بی خوردیم و شمع فوت کردیم و مسی آواز خواند و باهاش دم گرفتیم و دست زدیم. عصر که داشتیم برمی‌گشتیم تهران و زیر تگرگ‌ مانده بودیم، هزار بار توی دلم گفتم که چه خوب شد که بچک را دارم و چه خوب‌تر که بچک هزار خاله و عموی سرخوشِ خبیث دارد.

پاسخ دهید